تبليغاتX
در جستجوی زمان از دست رفته

وقتی کسی بهم میگه دختر بی ادب دروغگو ترجیح میدم بی ادب و دروغگو باشم تا مودب و راستگو!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:52  توسط مریم  | 

اون جوك لعنتي رو كه تعريف مي كردم حسابي حرص مي خوردم كه چرا اين بشر اينقدر ساده است. چرا نمي فهمه كه قبلا هم با همين جوك يه ساعت سر كارش گذاشته بودم.. مثل همون دفه با آب و تاب تعريف كردم تا رسيدم به جمله ي آخر: گوسفند قهوه ايه

شوكه شد. اول نگاهم كرد بعد يكي زد تو سرش و مثل هميشه خوشگل خنديد..

 

از كنار گدا رد شدده بوديم. يه دفه اي به سرش زد كه بهش كمك كنه. تمام مسير بيست سي متري كه رفته بوديم برگشتيم. ده دقيقه ي تمام تو كيفش دنبال پول گشت. دم آخر يه سكه ي ده تومني گذاشت كف دست پيرمرد. با عصبانيت نگاهش كردم. گفت فقط مي خواستم عصبانيت كنم. همونطور كه ناز مي خنديد سمت اتوبوس دويد. منم و هاج و واج دنبالش دويدم..

 

گفتم: اين چه قيافه ايه؟ چرا اينقدر لاغر شدي؟ چشمات چرا گود افتاده؟

لبخند زد.مثل همون وقتا قشنگ و بي غل و غش . دلم نيومد بگم چرا زشت شدي...

عمو سراغش رو گرفت. گفت يادته اون دوستت، اون خوشگله كه با هم رفتيم ديديمش ،الان چيكار مي كنه؟ فك كنم الان بايد مامان يه بچه ي تپل مپل شده باشه..

بغض گلوم رو گرفت. گفتم نه طلاق گرفت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:42  توسط مریم  | 

امتحان

هيچي نخونده بودم. ناظرمون خيلي زرنگ بود و اين يعني تقلب بي تقلب. با خودم گفتم: يا رومي رومي، يا زنگي زنگي

و هر 40 تا سوال رو بي اونكه بخونم  تو پاسخنامه علامت زدم...

 

هواي دلپذير

عجب هوايي بود! آسمون مثل شب سياه شده بود. رفتم بالاي پشت بوم. هيچ كس تو خيابونا نبود.  بارون هم مي باريد. داد زدم عجب هوايي! تو هم بيا بالا..

گفت: آهاي ديوونه بيا پايين.. طوفان شن كه ديدن نداره...

 

گريه ي شيرين

از گريه كردن من بيزار بود. خيلي ناراحت و عصبي ميشد. اونروز دندونش درد مي كرد، يه گوشه بي حال دراز كشيده بود. تلويزيون نگاه مي كرد. كنارش نشستم و بي اونكه چيزي بگم يه دفه شروع كردم به گريه كردن. اول فقط نگاهم كرد. منتظر بودم عصباني بشه. لبخند زد. دستم رو بوسيد. گفت گريه نكن عزيزم. خوب ميشم..

خوب يادمه... دردش رو به كل فراموش كرده بود...

 

 چهار اشتباه گرامري

بهم گفت: مطمئني؟ آبروي كلاسمون رو نبري ها؟ پنج تا از استاداي كانون ميان. بهاره هم هست. تحقيقش كامله. مي خواي بزار اين جلسه اون كنفرانس بده.

 تحقيقم رو نگاه كردم. 60 صفحه بود. هنوز يه بار كامل نخونده بودمش. فقط بيست صفحه اش رو ترجمه كرده بودم كه اونم از بر نبودم. گفتم : نه. نوبت خودمه.خودم كنفرانس ميدم.

گفت: بدون حتي يك اشتباه گرامري يا تلفظ؟

گفتم: باشه

دو ساعت تمام راجع به شهر سوخته حرف زدم.تمام مدت با لبخند نگاهم مي كرد و سر تكون مي داد. روز بعد عصباني نگاهم كرد. گفت آبروي كلاسمون رو بردي...

فقط به خاطر چهار تا اشتباه گرامري

 

دلمشغولی های دم مرگ

يك موج نرفته موج بعدي ميومد. تعادلم رو به كل از دست داده بودم. زير پاهام خالي شده بود. تمام لحظاتي كه تو دريا دست و پا ميزدم و داشتم غرق مي شدم  به يك چيز فكر مي كردم : اينكه اصلا دوست ندارم آب شور و كثيف دريا رو قورت بدم..

 

پ.ن حالا به این وبلاگ دعوتتون می کنم تا دست و دلبازی دوستی که شرمنده ام کرد رو بخونید

http://www.theist.blogfa.com/

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 11:15  توسط مریم  | 

 سرنوشت مردي كه پولهايش را در سينه اش نگه مي داشت و قلبش را در حساب  بانكي اش اين شد كه پولهايش تمام شد و قلبش پوسيد و وقت مردن فهميد آنچه را كه نمي فهميد...

چقدر دیر...!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:27  توسط مریم  | 

_ به نظر من حقوقي كه شما مي گيرين حلال نيست..

_ ...

_ نه اينكه همه اش.. سه ماهي كه كار نمي كنين...

_ البته نکته ای که حتما فراموش كردي اینه كه ما نه ماه با گوسفندايي مثل تو سر و كله مي زنيم و به سه ماه مرخصي استعلاجي نياز داريم..

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 0:37  توسط مریم  | 

اولي كه براي نجات از دست دومي به سومي پناه آورده بود ، وقتي فهميد كه دومي چاله بود و سومي چاه كه در چاه افتاده بود...

 

موش بيچاره هيچ وقت نفهميد كه شير خطرناك تر از گربه است ،جز وقتي كه تكه هايش را در شكم شير جمع مي كرد..

 

چوپان با گوسفندي كه از گرگ به گله پناه آورده بود، كباب خوشمزه اي براي مهمانانش درست كرد..

 

وقتي پدر او را به خاطر خودش زد و مادر او را به خاطر خودش سرزنش كرد، به دنبال كسي رفت كه او را براي خودش نخواهد..

 

وقتي ديگر هيچ كس غم ديگري را نخورد،دلهاي همه پر شدند از غم هاي نخورده..

 

همين كه ديوانه خواست عاقل شود ، نهنگ ها خودكشي كردند..

 

وقتي غرور زمين شكست، عاشق خورشيد شد..

 

از ديوار كه پريد، تازه يادش آمد خانه اش دو طبقه دارد : زيرزمين و همكف..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 13:4  توسط مریم  | 

مترسك عاشق شده بود

عاشق عروسك چوبي پسربچه دهقان

وندانسته بود كه آتش درون سينه اش، او را خواهد سوزاند

و مزرعه را

در يك چشم  بر هم زدن

و تنها آنگاه كه خاكسترش را باد برده بود

به سمت كلبه ي دهقان

به سمت معشوقش

فهميده بود كه نگاه عروسك چوبي پسر بچه ي دهقان

هيچ گاه به او نبوده است...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 16:28  توسط مریم  | 

در طول سه كيلومتري كه از دانشگاه تا فروشگاه مورد نظرش پياده آمده بوديم ،راجع به خصوصي ترين مسائل زناشويي اش برايم حرف زده بود. نمي دانم چه شد كه پرسيدم: چند سالته؟

كه جواب داد : حالا..

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 12:33  توسط مریم  | 

_ خانومي چيزي شده؟ ناراحتي؟

_نه

_چرا حتما چيزي شده . كسي چيزي گفته ناراحت شدي؟ از من ناراحتي؟

_نه

_چرا يه چيزي هست، امشب خونه زيادي آرومه..

_بابا زبونم  دونه زده نمي تونم حرف بزنم ... آخ

_آها

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 22:46  توسط مریم  | 

خنديد. گفت تو بي عرضه اي، جرات نمي كني بزني. سگك كمربند را در هوا تاب مي دادم. گفتم اين طور حرف نزن. ميزنم. باز هم تكرار كرد. كمربند را سمت صورتش پرت كردم.

خون فواره زد..

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 21:46  توسط مریم  | 

تا چند سال بعد يا مي فهمي و حسرت مي خوري،يا نمي فهمي و سرزنشم مي كني

در هر صورت ديگه مهم نيست..

 

پ.ن اين مورد رو ميشه به خيلي چيزها تعميم داد،پس هر طور دوست داريد بخونيد و معني كنيد

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 12:56  توسط مریم  | 

 

سيگارش را آتش زد. گفتم:"دوستت دارم". خنديد. و ته سيگارش را در جاسيگاريش خاموش كرد.نگاه كردم. پر بود از ته سيگارهاي خاموش.

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 5:40  توسط مریم  | 

سه ربع تمام منتظر اتوبوس بودم. بالاخره راننده ي اخموي عصباني رسيد. دسيت پيش گرفته بود كه پس نيفتد. همه بدون اينكه چيزي بگويند سوار شدند. بليط ام را كه دادم زير لب غر و لندي كردم. فهميد. شروع كرد به بد و بيراه گفتن. تقزيبا شوكه شدم. چيزي نگفته بودم كه بخواهد آنطوري جواب بدهد. خوشبختانه يك مرد هم پيدا نشد كه چيزي بگويد.

بالاخره سوار شدم و كنار يك پيرزن نشستم. گفتم :"ملت مثل ميش سرشان را انداختند پايين، هيچي نگفتند."

ولوم صدايش كمي بلند بود طوري كه همه شنيدند گفت:" والا ما وقتي مي خواستيم يه ميش رو سر ببريم بقيه ي ميش ها صداشون در ميومد، اين ملت كه از ميش هم بدترند."

و نتيجه ي حرف حاج خانم اين شد كه راننده نگه داشت و جفت مان خيلي مؤدبانه از اتوبوس به بيرون پرت شديم..

نتيجه ي اخلاقي اين ماجرا اين شد كه من هم وقتي رئيس جمهور مي آيد برايش گل پرت مي كنم، و براي طول عمر چوپانم دعا مي كنم و در راهپيمايي ها مرگ گويان از حق مسلمم دفاع مي كنم بي توجه به ... .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 19:54  توسط مریم  | 

از ديشب كه تب اش داغ تر شده بود دو بار تشنج كرده بود.مادر بالاي سرش نشسته بود و همانطور كه تلوتلو   مي خورد زير لب قرآن

مي خواند. پدر گوشه ي اتاق كز كرده بود. نگاه اشك آلود مادر كه به او خيره شد دست هايش را به ديوار كوبيد. آنروز هم كار گيرش نيامده بود...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 10:7  توسط مریم  | 

دو روزه پشت سر هم زنگ ميزنه و هر بار دو سه دقيقه اي حرف ميزنيم. ديروز بغض كرده بود. خودش نفهميد اما من فهميدم. گفت نمي دونم اين آدمايي كه ميرن خارج زندگي مي كنن چه جوري طاقت ميارن، دلشون نمي گيره؟ دلتنگ نميشن؟

گفتم: اونا سنگ دل ان

خنديد .گفت: واقعا! ما امروز كه اتوبوس سوار شيم فردا پيش هميم اما بازم ..

 

 

پ.ن. چرا آدما اينقدر با هم فرق دارن؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 13:33  توسط مریم  | 

حباب همين طور كه تو هوا پرواز مي كرد سعي داشت خودش رو به من نزديك كنه. ازش دوري كردم كه به من نخوره و نتركه. دلش شكست و تركيد.

عجب سرنوشتي!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 11:39  توسط مریم  | 

گفتم :وقتي ميخي رو مي كوبي تو ديوار،وقتي درش بياري ردش مي مونه. من هيچ جايي براي برگشت نذاشتم .رابطه ي ما هيچ وقت مثل قبل نميشه.

خيلي جدي نگاهم كرد و گفت: اين حرفا چيه. خودم بتونه اش مي كنم. از روز اول هم بهتر.فقط اگه تو بخواي...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 9:56  توسط مریم  | 

ديشب خواب ديدم. خواب يك قهوه ي پنجاه و نه هزار توماني. نه اينكه يك بسته اش پنجاه و نه هزار تومان باشد .نه! فقط يك فنجانش را به آن قيمت مي دادند. خواب يك پسر پولدار را هم ديدم. تمام كافي شاپ را او و دوستانش قرق كرده بودند. يعني تمام ميزها پر شده بود از او و دوستانش. خوش به حالش چه همه دوست داشت. من كجا بودم؟

از هيبت آن همه شكوه و تجملاتي كه در بيداري نديده بودم به دل گارسون جواني كه كنار آن پسر پولدار راه مي رفت و سفارش مي گرفت پناه برده بودم. از همان قهوه هاي پنجاه و نه هزار توماني سفارش داد. گارسن دهانش آب افتاد. در دل گفت:" خوش به حالش" و من شنيدم. بعد براي همه ي دوستانش از همان قهوه ها سفارش داد. گارسن شگفت زده نگاهش كرد. از هيجان خواست بالا بپرد. آن همه قهوه ي پنجاه و نه هزار توماني؟! همين كه خواست بپرد چشمش به فرش زير پايش افتاد. بعد ياد فرش نازنين اش افتاد كه ديروز زير قيمت به سمسار فروخته بود. در دل گفت:" حتما امام علي هم فرش زير پايش را براي اجاره ي عقب افتاده ي خانه اش فروخته بود كه روي حصير مي نشست." بعد هم با غرور لبخند زد و براي پسر پولدار و همه ي دوستانش قهوه ي پنجاه و نه هزار توماني آورد.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 7:19  توسط مریم  | 

سرخ وحشي بود

سياه برهنه بود

زرد متمدن بود

و سفيد هيچ بود

پس سرخ را كشت

سياه را به برده گي برد

زرد متمدن را به خدمت گرفت

و اين بود كه

 هيچ نژاد برتر شد..

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:44  توسط مریم  | 

تو شيشه ي زريني

او شبهي دودين است

به كجا گام نهادي كه دگر

همدمم شاپرك و ياس نبود

خنده ي روي لبم

از ته قلب نبود

گريه ي نم نمك ام

پرده اي ديگر داشت

مردمك در چشمم

گريه ام را مي ربود

دگر اما نبدم

اين چنين و آن چنان

كه قديمها بودم

مونسم پنجره اي بود كه هيچستان بود

يا كه شايد قلمي، كه غمم را بنويسد و به تصوير كشاند

چشم من آن قلميست

كه اندرون قلب من

هر آنچه خواهد گويد

و با اشك تصويرش كند

عشق هم فاصله ايست، كه نخواهي پيمود

قصه مان دو خط موازيست ،كه به هم نمي رسند

اي عشق زرواري من

بدرود تا هر آن كجا كه ناكجايش مي رسد

بدرود تا هر آن زماني كه مرا دوست بداري

و دگر من نباشم كه جوابت بدهم

 

"ح.ر.شمع ـ ۱۶ ساله"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 10:41  توسط مریم  |