تبليغاتX
در جستجوی زمان از دست رفته
سلام بچه ها !از اینکه به وبلاگم سر زدید و نظر دادید از همتون ممنونم .شاید با خوندن بعضی از مطالب براتون ابهام بوجود بیاد ولی خوب دوست ندارم راجع به چیزایی که خودم می نویسم یا از جایی کپی می کنم توضیح خاصی بدم .در ضمن از اینکه در طراحی وبلاگ خیلی سلیقه به خرج ندادم معذرت می خوام.بذارین رو حساب مشغله ی فکری و امتحانات دانشگاه.پس تا بعد...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 19:29  توسط مریم  | 

•مثل هر شب بی بی رو خوابوند و بعد مثل اینکه کار مهمی داشته باشه با خوشحالی جست زد تو اتاقش و در رو بست.! آپارتمانشون طبقه ی دوم رو به یک میدون شلوغ بود که فقط شب ها رنگ آرامش رو به خودش می دید و برای همین فقط شب ها اجازه داشت در رو ببنده و فقط شب ها اونقدر جرات پیدا میکرد که به پنجره نزدیک بشه چون بی بی خواب بود و نمی تونست بهش امر و نهی کنه.پنجره ی اتاقش رو تا آخر باز کرد و بعد نشست رو طاقچه و پاهاش رو هم از پنجره آویزون کرد بیرون.همیشه عادت داشت وقتی خیلی خوشحال بود رو اپن آشپزخونه بشینه و پاهاش رو تاب بده و حالا همونطور که پاهاش و از پنجره آویزون کرده بود تابشون میداد انگار می خواست به خودش ثابت کنه که چیزی برای ناراحتی وجود نداره! لامپ های اتاقش رو خاموش کرده بود تا اگه یه وقت کسی از اونجا رد بشه متوجه اون نشه با این حال هر دفعه صدای بوق ماشینی از چند صد متری میومد پاهاش رو سریع جمع میکرد و با نگرانی دور و برش رو نگاه میکرد ببینه کسی اون نزدیکی ها هست یا نه؟ و بعد از چند دقیقه که مطمئن میشد کسی نیست دوباره پاهاش رو از پنجره آویزون می کرد .باد خنکی به صورتش می خورد و سکوت آرامش بخش شب تمام خستگی ها و دلتنگی هاش رو از یادش می بردند و بدون اینکه حتی یک کلمه حرف بزنه احساس می کرد خالی خالی شده.خالی از هر حرف و هر عقده ی وانشده ای که تو دلش داشت.چقدر احساس خوبی داشت وقتی به خیابونی که اون طرف میدون بود خیره میشد.اگه که نم نمکی هم بارون میومد و خیابون تو روشنایی کم سوی چراغ ها می درخشیدند که دیگه هیچی!اونقدر احساس شادی می کرد که حتی اگه بی بی هم میومد تو اتاق و اون رو در اون وضع می دید یا حتی اگه همه ی بچه های شر محلشون می اومدند و اون رو می دیدند براش فرقی نداشت.انگار بارون مستش می کرد ! نمی دونم بارون بود یا درخشش خیره کننده و رویایی خیابون اون طرف میدون که انتهاش رو هیچ وقت نمی تونست ببینه. • اونقدر اونجا می نشست تا تمام بدنش از سرما بی حس میشد.و معمولا همین که می خواست از جاش بلند بشه تازه چشمش از جاده بر میگشت به طرف چراغ های مسجد که دقیقا روبه روی پنجره ی اتاقش اونطرف میدون و در راستای خیابون بود.اونوقت باز دلش نمی اومد از جاش بلند بشه.یه کم خودش رو جمع می کرد تا سرما رو کمتر حس کنه و بعد باز همونطور ساکت به چراغ های مسجد خیره میشد.عینکش رو بر می داشت و نور چراغ ها که محو میشد در نظرش مثل رشته های به هم بافته شده ی نور می اومد یا مثل فرشته هایی که دست به دست هم دادند و همونطور که بازی می کنند سعی دارند اون رو از افکار ناراحت کنندش رها کنند .معمولا موفق هم می شدند اون رو با خودشون همراه کنند... .به خودش که می اومد عینکش رو سریع می گذاشت رو چشمش .باد چشماش رو می سوزوند و ناخودآگاه تا پایین گونه هاش خیس خیس میشد.اما خودش می دونست که باد فقط بهانه ایه که اون باز شرمنده ی خودش نشه.خیلی وقت میشد که گریه نکرده بود.اصلا یاد گرفته بود وقتی گریش می گیره چطور بغضش رو تو گلو آروم آروم بشکنه طوری که هیچ کس نفهمه.حتی خودش!

 • خب خیلی وقت ها هم کم می آورد.نه خماری بعد از بارون آرومش می کرد نه اون رشته های به هم بافته شده ی نور. اصلا برای همین هر شب میومد رو طاقچه می نشست و وقتی باد به شدت می وزید پلک نمی زد تا اینطوری کسی نفهمه خودشه که داره گریه می کنه یا باد... . همیشه یه ساعت مخصوص از نیمه شب که می گذشت با اضطراب از جاش بلند میشد و انگار داره از فکر کردن به چیزی فرار می کنه سریع پنجره رو می بست و می رفت زیر پتو.اونقدر احساس سستی می کرد که همین که می رفت زیر پتو نمی تونست به چیزی یا کسی جز خواب فکر کنه! و این دقیقا همون چیزی بود که اون می خواست.خیلی وقت بود که تمرین می کرد دیگه فکر نکنه.به هیچ چیز و هیچ کس!ولی فقط همین دو سه ساعتی که هر شب رو طاقچه تو پنجره می نشست می تونست افکارش رو کنترل کنه.صبح ها همین که از خواب بیدار میشد باز تصویر خاطراتی که هر لحظه سعی می کرد فراموش کنه عذابش می داد و اون روز جدیدی رو فقط به انتظار شب که فرصتی دوباره برای همخوابگی با پنجره داشت شروع می کرد... .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 15:35  توسط مریم  | 

ساعت از نیمه شب ام گذشته و الان دیگه باید سر و کله اش پیدا بشه.باز میاد و بدون یک کلمه حرف به من تکیه میده و به دور و برش زل میزنه.کاش می دونستم به چی فکر می کنه؟ خیلی طول نمی کشه یه دفعه می زنه زیر گریه.فکر کنم دیوونست! اول دستهاش رو می گیره جلوی صورتش ولی بعد انگار دستهاشم از دستش خسته میشند و اون مجبور میشه به بالشش پناه ببره!نمی دونم شاید هم از من خجالت می کشه و فکر می کنه دارم مسخرش می کنم و برای همین صورتش و از من می پوشونه.شاید هم از اینکه همیشه با من حرف میزنه و من از حرفاش هیچی سر در نمی آرم ناراحت میشه و باهام قهر می کنه و برای این سرش رو میزاره رو بالش تا خوابش ببره و مجبور نباشه با احمقی مثل من حرف بزنه!همیشه بین گریه هاش کلمه هایی رو میگه که من معنیشون رو نمی دونم . هر چی هم ازش می پرسم یعنی چی اون جوابم رو نمیده.فکر کنم حتی یه ذره هم دوستم نداره .نه منو نه ...آخه اگه دوستمون داشت یکم به فکرمون بود!ولی اینو می دونم که خیلی بهم اعتماد داره.آخه همیشه فقط به من تکیه میده و فقط با من حرف میزنه.فقط به من.قبلا اصلا اینطور نبود.همه چی با الان فرق داشت.همیشه می خندید و می خندید تا همه ی مارو کلافه می کرد!ولی یه دفعه نمی دونم چی شد؟! اولین بار که صدای گریش رو شنیدم خوب یادمه.دلم لرزید و آیینه ای که تو دستم بود افتاد و دو نیم شد اونوقت اون همونطور که گریه میکرد محکم منو با مشت میزد.خب تقصیر من نبود که! عجب روزی بود.یادش بخیر چه روزهای خوبی که نداشتیم... .ولی حالا چی؟ این کمد بیچاره که اونقدر به صدای خودش می نازید حالا دیگه حال و حوصله ی حرف زدنم نداره.دهنش نیم باز مونده و منتظره.منتظره که اون دوباره بخنده تا بتونه دوباره غژغژ آواز بخونه!یادمه اونوقتها همه از صدای کمد عصبانی میشدند جز اون که بالا و پایین می پرید و با دستش کمد و تحریک میکرد که بیشتر آواز بخونه و می خندید ... .طفلی این سه تا عقربه ی کوچولو روز و شب خودشون رو به جلو می کشند و با هم آواز می خونند تا اون بخنده ولی نمی دونم چرا اون همیشه با نفرت اون ها رو نگاه می کنه و میزنه زیر گریه! پنجره رو بگو!همون پنجره ای که همیشه به آدمهایی که اون بیرون می رفتند و می اومدند نگاه می کرد و بعد با آب و تاب برای ما تعریف می کرد.حالا خیلی وقته که پلکهاش رو روی هم گذاشته و خوابیده.نمیدونم شاید هم اشتباه کنم ولی من فکر می کنم خودش رو علکی به خواب زده و منتظره تا مثل اونوقتها با صدای خنده ی اون از خواب بیدار بشه ودوباره از اون آدم ها بگه.راستی خیلی وقته که لامپ های اتاق روشن نشدند ولی از این بابت ناراحت نیستم برعکس خیلی هم خوشحالم .آخه هر وقت که صدای گریش رو می شنوم ولی نمی تونم کمکش کنم صورتم ترک می خوره.خیلی وقته خودمو ندیدم .ولی حدس میزنم دیگه جای سالمی رو تنم نمونده... .صدای بسته شدن در اتاق اومد و همه ساکتند و بهش نگاه می کنند.همه ساکتند جز عقربه های ساعت که باز آواز می خونند تا اون شاد بشه و باز صدای هق هق گریش تو اتاق می پیچه و صدای اونها رو محو میکنه... .
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 19:48  توسط مریم  | 

سلام دوستان امیدوارم از بازدید این وبلاگ لذت ببرید.منتظر نظراتتون هستم.در ضمن هیچ روز معینی برای آپ کردن تعیین نمی کنم.هر وقت فرصت داشته باشم مطالب جدید می نویسم.پس تا بعد...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 19:42  توسط مریم  |