تبليغاتX
در جستجوی زمان از دست رفته

 

كاش زبان ها همه بميرند فارسي بميرد همان طور كه پهلوي مرد

فرانسه و آلماني و اسپانيايي هم

آه انگليسي را فراموش كردم و عربي هم

كاش لاتين و يوناني و سانسكريت دوباره زاده شوند

اما نه باز هم انسان ها را نزديك تر به هم مي خواهم

دلم براي سلتي و ژرمن و ايتاليك تنگ است

اگر اين ها نمي مردند شايد به حرمت اينها هم كه شده جنگ هاي جهاني در نمي گرفت

كاش...

اما اين انسان هايي كه من مي بينم هر چيزي را حربه قرار مي دهند براي جدايي !

دير نيست آن روز كه چند ميليارد زبان زاده شود

آنوقت انسان ها به آرزوي ديرينه ي خود مي رسند

و من باز حسرت غار نشينان بي زبان در دل مي پرورانم

آنان به هم نزديك تر بودند تا ما

كاش زبان ها همه بميرند

آنوقت من ازگرماي دست تو بي آنكه بدانم چيست لذت مي بردم

آنوقت دروغ ها نفرت نمي آفريدند

آنوقت من منتظر كلمات محبت از لبان هميشه به هم دوخته ي تو نبودم

آنوقت انسان ها بيشتر يكي مي شدند

كاش زبان ها همه بميرند

تا ديگر فرهنگي نباشد

فرهنگ هاي غني و فرهنگ هاي ضعيف ! كه تنها فايده شان تحقير عده اي و تكريم عده اي ديگر است.

اما بعد از مرگ زبان ها اين مسببان جدايي بشر!

دوست دارم همه يكجا جمع شويم و زباني بسازيم

زباني كه تنفر و دروغ نداشته باشد

جنگ نداشته باشد

گرسنگي و فقر را هم

جدايي نداشته باشد

خوبي و بدي نداشته باشد

حرص و طمع را هم

دوست دارم زباني بسازيم كه همه را يكي كند

آنوقت با زباني كه خود ساختيم حقايق نو مي سازيم و حقايق دروغ زبان هاي قبلي را دور مي ريزيم

و با زباني كه خود ساختيم خدايي تازه خلق مي كنيم

و با زباني كه خود ساختيم از نو شهر هاي تازه بنا مي كنيم

اما اين تا چه مدت پايدار خواهد ماند؟

مي دانم كه زبانم بچه مي زايد

و بچه هايش دوباره شهر ما را نابود مي كنند

مي دانم كه بچه هايش با حقايق دروغ در مي آميزند و خدايان دروغين زاده مي شوند

و آنوقت فرزندانم آرزوي مرگ زبان ها را خواهند كرد

مي گويند:"كاش زبان ها همه بميرند آنوقت... ."

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 12:36  توسط مریم  | 

پلك هايش روي هم مي لرزيدند. ترس اجازه نمي داد چشم هايش را كامل ببندد .از لاي پلك هاي نيمه بسته همه جاي اتاقش را مي پائيد .پتويش را در دهان گذاشته بود و هر وقت كوچكترين صدايي از بيرون تنش را مي لرزاند با تمام قدرت آن را مي جويد.انگار مي خواست ترسش را به پتو هديه كند ."من الان خوابم اااااما خودم نمي فهمم مثه همون دفه كه فك مي كردم بيدارم اما مامان گفت تو الان خوابي و نبايد از جات بلند شي بياي پيش من و بابايي .تازه بابا گفته مردها نمي ترسن و گفته كه من براي خودم مردي شدم و بايد وقتي ميره برامون پول بياره مواظب مامان باشم.ولي من كه حتي نمي تونم مواظب خودم باشم و از آقا دزدِ ام مي ترسم . از اون گربه ي سياه زشت كه هر وقت ميخام برم بيرون مياد اذيتم كنه .از... .حالا بايد چيكار كنم؟ اگه بابا بفهمه خيلي بد ميشه. مثه همون دفه كه منو برد دكتر و من ترسيده بودم و اون فهميد و يادمه چقدر بهم خنديد !اصلا مامان چرا در اتاقشونو كليد ميكنه؟ شايد مامان هم مثه من از آقا دزدِ مي ترسه!پس چرا در اتاق منو نمي كنه؟ حتما دوستم نداره و ميخواد كه يكي بياد و منو برا خودش ببره! اگه دزد بياد جيغ مي كنم و بابايي مياد و اونو ميزنه. اما اگه صدامو نشنوه چي؟ مثه اون شب كه خواب بد ديدم و مي خاستم پيش ماماني بخوابم. پشت در صداي مامان ميومد .من هر چي صداش كردم جواب نداد.حتما صداي من شبها برا خودش  ميره خونش ومي خوابه.آره مامان هميشه ميگه وقتي خيلي شبه همه مي خوابن.پس چرا من خوابم نمياد؟"

از جا برخاست و در بين راه اتاقي كه در آن خوابيده بود تا اتاق روبه رويي با خودش حرف زد.طولاني تر از هميشه به نظرش آمد .صداي مادر مي آمد ."مگه مامان نگفت شب مال خوابه؟پس چرا خودش هنوز بيداره؟نه حتما دارم غلط ميگم ."

 كليد درب خروجي در روشنايي مهتاب  درخشيد ."آخ جون ماماني يادش رفته درو كليد بكنه .حالا كه در اتاقشونو بستن و وا نمي كنن  منم ميرم از پشت پنجره نگاشون ميكنم و اصلا همون جا مي گيرم مي خوابم . اينطوري اگه دزدِ بياد بابا نميذاره منو برا خودش ببره!" چراغ خواب كوچك  فضاي اتاق را روشن كرده بود و پرده ي نازك حرير مانع از ديدن پدر و مادر نميشد .نگاه كرد .خيره شد .چشمانش را بست وبا شتاب دوباره به پتويش پناه برد .عرق كرده بود و تمام تنش مي لرزيد .خوابش نمي برد .انگار وحشتناك ترين كابوس زندگيش را ديده بود .مدتي گذشت تا آرام شد .زبانش بند آمده بود نمي توانست حرف بزند .فكر مي  كرد." اون دفه كه مامان منو برد حمام و من دامن كوچولوشو بالا بردم كلي دستمو فشار داد و بهم اخم كرد .يا هر وقت از لاي اون لباس هايي كه انگار نيست به مي مي هاش نيگاه مي كنم دعوام مي كنه .اما حالا... ."

 

اجازه ي پيشروي به افكارش را به خود نداد."حتما اينا برا من كار بديه اااااما برا بابايي كار خوبيه..."

 

 

                                               &&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

 

زنگ تفريح زده شد .به ساعتش نگاه كرد.هماني كه پدر خريده بود و همه ي بچه هاي كلاس آرزو داشتند يكي مثل آن داشته باشند.دوستش نداشت."واقعا كه من نميدونم خنگ تر از تو هم تو اين دنيا هست؟من هنوز مدرسه نميرفتم كه ساعت گفتنو بلد بودم .حالا توي احمق!هشت سالته ولي هنوز بلد نيستي.حيف اين همه پول كه بابت اين دادم."

فكر كرد."زنگ تفريح كه نيم ساعت ديگه است .خوب شايدم حواسشون نبوده.نه بابا حتمن من دارم اشتباه ميكنم..."بر عكس بقيه ي بچه ها كه از خوشحالي جيغ ميزدند زنگ تفريح را دوست نداشت."نيگاشون كن!حتمن باز دارن به من مي خندن كه چرا هيچ دوستي ندارم .كاش كه دلشون برام بسوزه و بيان با منم بازي كنن."

 با صداي ناظم از پشت ميكروفون بچه ها به صف شدند.روز آخر مدرسه بود و ميخواستند به بچه ها جايزه بدهند."به شاگرد اول ها! آخ جون حتمن به منم جايزه ميدن .خدا كنه منم صدا بزنن.اون وقت مي برم به بابا نشون ميدم."گيج و منگ به بچه ها نگاه مي كرد.به همه جايزه داده بودند.تقريبا به همه جز او! با سوت ناظم بچه ها به طرف كلاس ها براه افتادند.قرار شد دو هفته ي ديگر براي كارنامه هايشان بيايند...

نمرات بيست آنقدر خوشحالش كرد كه آن روز دردناك را به كلي فراموش كرد.به خانه كه رسيد جلوي در ورودي نشست.منتظر بابا تا وقتي از سر كار مي آمد كارنامه اش را نشانش دهد. از صداي بسته شدن در به ناگاه از خواب پريد و ورق از دستش به زمين افتاد.آن را برداشت و به طرف پدر دويد.

"_بابا امروز با مامان رفتيم كارناممو گرفتيم.

_سلام هم كه باز يادت رفت .

_سلام .ميدوني معدلم چند شده؟

_ااااااه تو هم وقت گير آوردي؟ كوري نمي بيني خسته ام؟يه لحظه بذار نفسم بالا بياد بعد...

_بابا معدلم بيست شده!

_خوب حالا مثلا شاهكار كردي؟من كلاس سومو تو يه تابستون خوندم و معدلم بيست شد اون وقت تو يكسال وقت تلف كردي ميخواي بيست نگيري؟تازه  از اين درسا كه هر خنگول ديگه اي هم بيست مياره.

_بابا خوشحال نشدي؟

_بابا خوشحال نشدي؟"

نمي دانست چرا هميشه هر طور حرف ميزد پدر دوباره همان را با لحن مسخره اي تكرار مي كرد و با مادر مي خنديدند. از اينكه دليل خنده هايشان را نمي فهميد احساس عجز و درماندگي مي كرد... .

 

 

 

                                                  &&&&&&&&&&&&&&&&&&&،&

 

 

·        صداي مادر در گوشش پيچيده بود و مانند آهنگي گوشخراش در ذهنش تكرار ميشد و آزارش مي داد."گفتي خونه و ماشين و ويلا و زمين و هزار تا كوفت و زهرمار ديگه مي خوام گفتيم چشم! گفتي مي خوام مدركم رو بگيرم گفتيم چشم! من نمي دونم آخه تو چه مرگته؟بابا چهل سالته .هنوزم تا چشت به يه دختر ميوفته زبونت بند مياد و مثل دخترهاي چهارده ساله مي ترسي.يه رگ از اون باباي خدا بيامرزت نداري كه... .من كه مي دونم تو مي خواي دق مرگم كني! اي خدا آخه من چه گناهي كردم كه بايد آرزو به دل سرمو زمين بذارم..مسعود جان مادر مگه من ازت كار خلاف شرع كه نخواستم ،من فقط مي خوام تورو تولياس دوماديت ببينم .چرا ميگي نه؟تا آخر عمر مي خواي عزب بموني...؟! "

 سرش را در ميان گرفته بود .صداي ضبط را بر خلاف عادت زياد كرده بود .اگر مادر صداي         گريه اش را مي شنيد حتما دوباره تنهائيش را به رخش مي كشيد.

·        در را به هم كوبيد .به زحمت راه مي رفت .موهايش را به طرز زننده اي از شال بيرون ريخته بود ."آشغالاي عوضي! خوب شد گفتم يه جاي ديگه هم قرار دارم .حالا كه اينقدر دير شده كاش حداقل ميذاشتن شب همونجا بمونم .پول درست و حسابي هم كه ندادن..."از روبه روي فروشگاه لوازم الكتريكي رد مي شد.مكث كوتاهي كرد .اخبار ساعت نه:"دولت براي حل مفاسد اجتماعي...".معني اين كلمه ها را نمي دانست .فكر جايي براي گذراندن شب بود... .

چشم هايش را به سقف دوخته بود و با حركتشان ترك هايش را دنبال ميكرد .در آن اتاق كوچك بي پنجره در كنار آن آدمك هايي كه از خودش بدبخت تر بودند دنبال روزنه اي مي گشت. خطوط تار شدند .تلاشش بي حاصل ماند.نمي دانست بايد چه حسي داشته باشد .در سر پناهي كه موقتي نبود احساس آرامش مي كرد.اما دلهره اي آرامشش را بهم ميزد .نگران آينده بود .به خودش فكر نمي كرد.نگران بچه اي بود كه اول زندگيش را نه با دروغ هاي شيرين اين دنياي كثيف كه با واقعيات تلخش آغاز مي كرد.نگران مجهولات انسان كوچكي بودكه از پشت ميله هاي آهني دنيا را معني مي كرد و اوبايد پاسخي براي انها پيدا مي كرد.نگران تكرار سرنوشت شوم خويش براي اولين موجودي كه با تمام وجود دوست داشت ... .

 

·        گوشي تلفن را با عصبانيت قطع كرد.به حرف هاي علي فكر مي كرد."ريحانه جانم عزيز دلمي! به خدا دوست دارم .اخه اگه دوستت نداشتم كه بخاطر تو قيد خونوادمو نمي زدم .مگه من ...".گريه امانش نداد ."ريحانه...؟دِ لامصب يه چيزي بگو.حداقل بگو چيكار كردم و خبر ندارم كه رفتي دادگاه و...من كه بخاطرت با همه چي كنار اومدم .اصلا بي معرفت بگو حتي يه بار از زندگي با شوهر قبليت حرفي به ميون آوردم ؟ ريحانه..."

 به ديوار تكيه داده بود .زانوانش را درون سينه جمع كرده بود .زل زده بود به آئينه ي تمام قد رو           به رويش .خودش را ورانداز مي كرد.اخم كرده بود."من نميدونم قيافه ي نحس تو چي داره كه ميتونه براي كسي اينقدر جذاب باشه!رامين هم همين طور گريه مي كرد.گور باباي همشون .انگار من خرم من كه ميدونم عين سگ دارن دروغ مي گن. من كه مي دونم هيچ وقت هيچ كس دوستم نداشته..."صورتش خيس شد... .

 

·        ديگر به هيچ چيز فكر نمي كرد. از دست همه كلافه شده بود.بيشتر از همه از دست خودش كه چرا هيچ وقت نمي دانست مشكلش چيست؟به صورتش دست كشيد هنوز آنقدر بزرگ نشده بود كه ريشش كاملا در بيايد!  عرق تلخ را با ولع مي نوشيد اما انگار ان هم دواي دردهاي بي پايان ناگفته اش نبود.شيشه ي قرص هاي مسكن مادر را كه هر وقت از دست كارهاي او خونش به جوش مي آمد يكي از آنها را بالا مي انداخت برداشت. فكر كرد اگر او نباشد ديگر مادر نيازي به آن نخواهد داشت.چشم هايش آرام آرام بسته شد.بر روي تخت افتاد .

 

همين كه مطمئن شد ديگر دست كسي به او نخواهد رسيد به آرامي لبخندي بر لبان سرد و سفيدش نقش بست .نفس راحتي كشيد .دوست نداشت حتي  براي يك لحظه چشمانش را باز كند و بار ديگر دنياي نكبت بار آدمهاي بيرون را ببيند.چشم هايش را بر خلاف هميشه كه بخاطر سد كردن اشكها مي بست آرام بروي هم گذاشته بود. ديگر هيچ چيز نمي توانست آرامشش را بر هم بزند... .

 

 

پايان

 

 

  

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 16:58  توسط مریم  | 

سلام دوستان این اولین داستانیه که رو وب گذاشتم.دوباره گذاشتمش تا نقد بشه و من بتونم بازنویسیش کنم.ممنون.

واااااااااای خدا نکنه الان از خواب بیدار بشه.اگه بیدار بشه و اینو تو دست من ببینه چی؟چه فکرای ناجوری که راجع به من نمی کنه! ولی نه...!اون اصلا نمی تونه برای من فیلم بازی کنه.وقتی خوابه واقعا خوابه و وقتی هم بیداره واقعا بیداره.الانم خوابه آره میدونم که خوابه و من هر کاری هم باهاش بکنم اون نمی فهمه چون وقتی می خوابه هر چی هم بشه بیدار نمیشه.... وای نکنه الان کسی منو ببینه و وقتی اون از خواب بیدار شد بره بهش بگه من این کارو کردم.منی که تنها کسیم که اون حرفاشو بهش میگه تازه خودمم هر وقت دلم تنگ میشه میرم و از دلتنگی هام براش میگم.میگم و میگم و میگم تا دیگه فراموش می کنم که چقدر دلتنگم ولی همیشه بعد از اینکه حرفام تموم میشه اون تکیده تر میشه... اگه اون احمق ها برن بهش بگن من این کارو کردم چی؟ اگه برن بهش بگن من بازو هاشو با تبر شکستم .اون ها همیشه به ما دو تا حسودیشون میشد.آره خوب یادمه هر وقت می دیدن ما دو تا خلوت کردیم میومدن و خلوت ما رو به هم می زدنند.حالا یه فرصت خوب پیدا کردن که رابطه ی ما رو برای همیشه به هم بزنن.اونم که نمی دونه من به خاطر خودش این کارو کردم.می خواستم بیشتر زنده نگهش دارم.می خواستم.... تا بیام ثابت کنم چی به چیه اون باهام قهر می کنه. اونوقت من باید چیکار کنم؟اونوقت من حرفامو به کی بزنم؟اون بی معرفت که گذاشت رفت! اصلا یه کاری می کنم!همین جا کنارش می مونم تا از خواب بیدار بشه و اونوقت براش میگم چرا؟ راستی وقتی من از خواب بیدار شدم کی به من گفت که اون منو زده و تمام بدنم و سیاه و کبود کرده ؟!خودم فهمیدم؟ آره خودم فهمیدم.اونوقت هیشکی کنارم نبود تا بهم بگه چی شده....؟

                                                                                      *******

 ای لعنت به من!بازم خوابم برد.اون دفعه که خوابم برد زندگیم از دست رفت. اونوقت منم قول دادم که دیگه هیچ وقت نخوابم!آره خوب یادمه اونم کنارم نشسته بود و من همونطور که بهش تکیه کرده بودم با انگشتم رو سینه اش نوشتم:"قول میدم دیگه هیچ وقت خوابم نبره!"اما حالا زدم زیر قولم.اما اون که نمی فهمه چقدر درده که همیشه بیدار باشی و مجبور باشی صبح تا شب تنها تو کوچه ها پرسه بزنی که بتونی فراموش کنی بی رحمی عقربه های ساعت و فراموش کنی درد بیداری رو فراموش کنی تمام چیزهایی که با تمام قدرت سعی می کنن زیر پاهاشون لهت کنن .حالا باید چیکار کنم؟اگه به حرفام گوش نکنه چی؟اگه نذاره براش توضیح بدم چی؟اگه نذاره بگم چرا بازوهاش و با تبر شکستم چیکار کنم؟باید آروم برم به نفس نفس نیافتم تا سریع بتونم حرفامو بهش بگم. تازه باید مواظب کلمه ها هم باشم تا گم نشند! اگه گمشون کنم همه چی از دست میره.کاشکی تا الان همه ی زخم هاش خوب شده باشه تا دیگه نیازی به جواب پس دادن نباشه .کاشکی می دونست.... پس چرا نمی رسم؟! چقدر از هم دور شدیم.قبلا پنجره ی اتاقم و که باز می کردم اون بیرون منتظرم بود اما حالا چی؟هر چی میرم بهش نمی رسم! باید برم بیرون پشت پنجره ی اتاقم ببینم چه خبره؟

                                                                                    *******

من کجام؟ولی اینجا که بیرون پنجره ی اتاقم نیست. حتما باز خوابم برده و از اونجا رد شدم؟شاید ولی من که تمام مدت بیدار بودم و مواظب کلمه ها که یه وقت گم نشن! پس اون کجاست؟چرا من ندیدمش؟شاید.... آره آره آره همونطور که حدس میزدم اون زخم ها از اون موجود تازه ای ساختند اونقدر تازه که من نشناختم و حتی متوجه چشمهای مهربونش که مثل همیشه از بیرون پنجره ی اتاقم بهم خیره شده و به کلنجار رفتن های من می خنده نشدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 13:47  توسط مریم  | 

از جا بلند شد .جلوتر درب خروجي بود .مكث كوتاهي كرد .چشم هايش سياهي رفت .به پايين نگاه كرد.گود به نظر مي رسيد.ترسيد. پاها ياريش نمي كردند .دو پله بيشتر نبود .پاها زمين را حس كردند .آرام شد .ايستاد .دود اتوبوس صورتش را كثيف كرد .آرام به راه افتاد . پاها روي زمين كشيده ميشدند .سرش زيادي سنگين شده بود .انگار مي خواست از روي تنش به زمين بيفتد .دوست داشت كسي بيايد و آن را بردارد .برايش بياورد تا به خانه برسد .سر را در ميان گرفت .به اطراف نگاهي انداخت . هيچ كس نبود .انگار فقط خودش تنهايي آنجا زندگي مي كرد .آرزو كرد كسي بيايد .بيايد و سرش را بردارد.برايش بياورد تا خانه .نبايد آنقدر ها هم سنگين باشد. فكر كرد اين تنها چيزي است كه براي احساس خوشبختي بدان نياز دارد . كمي همانجا ماند .به آسمان خيره شد .لب ها به هم دوخته شده بودند .دوباره به اطراف نگاه كرد .اين بار مطمئن .رهگذري از دور مي آمد .خوشحال شد .خنديد .چقدر سريع نزديك ميشد... راننده عصباني شد .فريادش او را به عقب راند .چقدر سريع دور شد...

سرش سنگين تر شد .شن هاي كف خيابان برق مي زدند .هيچ وقت اينطور به كف خيابان زل نزده بود و حالا احساس مي كرد كه سطح هميشه صاف و يكپارچه ي خيابان ديگر يكي نيست .پر از شن هايي كه به اجبار قير با هم يكي شده بودند .خنديد .كامش تلخ شد .زير لب زمزمه كرد :"خيابان هم..."

كيف در دست تاب مي خورد .گاهي طرح دوستي با زمين مي ريخت .كوچه سلام كرد.جواب نداد . ايستاد. تا انتهاي كوچه ي ناپيدا را ورانداز كرد .هيچ چيز .جز چند درخت و كوهي در انتها .قشنگ بود . خنديد .شاخه ها در هم .درخت ها پيوسته با هم .هميشه عاشق .حسوديش شد . خنده يخ زد . دوباره به راه افتاد .پاها روي زمين كشيده شد .به انتها نزديك ميشد .كوه تنها بود و شاخه ها .شاخه ها از هم جدا! "از هم جدا؟ " لب ها دوباره از هم جدا شدند:"درختان هم..."

خانه منتظر بود .دست بالا رفت .زنگ نزد .در باز شد .سلام.بوسه .خنده .چشم ها بسته شد.فكر كرد .به بازواني كه در ميان له اش مي كردند .زير لب زمزمه كرد:"ما هم..."                                    

چشم ها باز شد.خنديد.كامش تلخ شد .زير لب زمزمه كرد:"پيوسته با هم و پيوسته جدا؟! مضحك و دردناك... ".

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 15:10  توسط مریم  | 

نمي دونم كي اين اتفاق افتاد.نمي دونم كي تكه تكه شدم! اولين بار كه بغلم كردي؟ يا شايد هم اولين بار كه منو بوسيدي تكه تكه شدم.ولي نه! تو كه هيچ وقت منو نبوسيدي.اصلا اگه حتي يكبار بي بهونه من رو بوسيده بودي كه من الان اينجا نبودم.ميدونم ميدونم كه نابود مي شدم.مطمئنا خيال بوسه ي تو بود كه تكه تكه ام كرد.ولي من متوجه نبودم. تو بودي و من تو رو با خودم اشتباه گرفته بودم. تا وقتي بودي من هم بود و وقتي رفتي تازه حاليم شد كه من هم رفته!

اونوقت گريه كردم. خيلي. نميدونم چرا؟ نميدونم بخاطر از دست دادن تو گريه كردم يا دلم براي من تنگ شده بود.اينم نميدونم كه چقدر گذشت...فقط يه روز به خودم اومدم ديدم ديگه نمي تونم بي من بمونم.كلي دلم براش تنگ شده بود.اونوقت كلي گشتم تا تيكه هام رو جمع كردم.فكر نكن كار راحتي بود.بعد اين همه وقت كه از هم دور مونده بوديم شناختنشون سخت بود.من همشون رو جمع كردم ميخواستم من رو برگردونم.مي خواستم باهاش آشتي كنم.ولي نشد... .آخه وقتي تكه تكه شدم تو كنارم بودي و من سرخوش با تو بودن اصلا حواسم به تكه هام نبود كه چقدر بي من تنهان.اونقدر تنها شدند كه هر كدومشون در تو جفتي براي خودشون گرفتند و من رو فراموش كردند.من در تو گم شد و اونها فراموشش كردند.من در من مرد.ولي باور كن باور كردن مرگ خودت از هر چيز ديگه اي دردناك تره. ميخواستم من رو از تو بيرون بكشم اما انگار تكه هاي ما از خود ما با معرفت تر بودند.هر كاري كردم نتونستم از هم جداشون كنم.و حالا من موندم و اين همه تكه هايي كه هر طور كنار هم مي چينم باز نمي تونم من رو از نو بسازم.اصلا يادم نمياد دفعه ي قبل چطور ساختمش.يادمه خيلي سختي كشيدم تا تمام شد ولي حالا بايد مرگش رو باور كنم.بايد من جديدي بسازم از تكه هاي من قبلي كه با تو جفت شدند.مني كه نه من ميشه و نه اونقدر فرصت داره تا تو بشه... .

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 0:31  توسط مریم  | 

آنكس كه درد عشق بداند

اشكي بر اين سخن بفشاند

اين سان كه ذره هاي دل بي قرار من

سر در كمند عشق تو جان در هواي توست

شايد محال نيست كه بعد از هزار سال

روزي غبار ما را آشفته پوي باد

در دور دست دشتي از ديده ها نهان

بر برگ ارغواني

- پيچيده با خزان -

يا پاي جويبار

- چون اشك ما روان -

پهلوي يكدگر بنشاند!

ما را به يكدگر برساند!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 9:9  توسط مریم  |