گفت:"شعر نخوان كه شاعران دروغ گويانند."
گفتم:"تو خود عين دروغي!"
شعر خواندم و باور كردم.
باور كردم زبان چشم ها را
و دروغ پنداشتم زبان الفاظ را
گفتم:"دوستت دارم." نفهميد.
و ديگري نمي دانم چه را عشق تفسير كرد!
و مي گويم به تو:
"شعر نخوان كه شاعران دروغ گويانند."
مي گويي:"تو خود عين دروغي!"
و شعر مي خواني...
حواي عشق! آدم ما بي گناه بود لب هاي دلفريب شما طعم سيب داشت.
"سرنوشت"
پلك هايش از هم جدا مانده بودو چشم هايش را آنقدر گشاد باز كرده بود كه مي خواست از حدقه به بيرون پرتاب شود. دهانش باز مانده بود .انگار عجيب ترين راز دنيا را فهميده بود.اصلا حواسش نبود كه قيافه اش چقدرمضحك شده است.همانطور كه آرام آرام پايين مي رفت نفس كشيدن برايش سخت تر مي شد. اما خود را به كلي فراموش كرده بود و حتي به مرگ هم كه هرنفس به او نزديك ترمي شد فكر نمي كرد.دستانش به كلي بي حس شده بود .اصلا به اين فكر نمي كرد كه اگر كمي تقلا كند نجات خواهد يافت.حتي به نجات هم فكر نمي كرد.همان چند لحظه ، بودن درآن دنياي پر از شگفتي كافي بود تا زمين را به كلي فراموش كند.محو تماشاي حباب ها شده بود.حباب هايي كه از دهانش بيرون مي آمدند.برق چشم هايشان را مي ديد.نمي دانست به او چشمك مي زنند يا با يكديگرعشق بازي مي كنند! تمام طول زندگيشان فاصله ي دهان او تا آن بالا بود ،تقريبا كمتر از يك چشم بر هم زدن ! به كوتاهي عمرشان فكركرد و افسوس خورد.اما آنها عين خيالشان نبود . در ميان آنها خبري از گله و شكايت و ناراحتي نبود.از همان ابتدا كه از دهانش بيرون مي خزيدند تا آن بالا كه مي مردند محو تماشاي يكديگر خوشبختي را لمس مي كردند.حسوديش شد . به خود آمد .تكاني به خود داد تا شايد بتواند دوباره برگردد.ماسه هاي كف دريا پاهاي لختش را در ميان گرفته بودند و رها نمي كردند .سينه اش فشرده تر و فشرده تر مي شد . آرزو كرد كاش مي توانست به اندازه ي عمر يك حباب برگردد و احساس آنان را تجربه كند. شوري اشك هايش آب دريا را شور كرد.با تمام قدرت فرياد كشيد.حباب ها فريادش را با خود به بالا بردند و خدا فرياد بي صدايش را شنيد.
لبخند تلخي زد:" باز هم تو..."
فرياد كشيد :"مرا باز گردان تا عشق بورزم به تو،به خودم،به جهان.من تازه دريافتم اين راز را... ."
بيش ازاين طاقت ديدن اشك هايش را نداشت.قبول كرد و زندگي جاودان در ازاي مدتي انتظار بدو بخشيد. شيريني تا ابد زيستن تلخي آن انتظار را از يادش برد. بيچاره ندانست چيست آن كه خدا در ازايش چنين خلعتي بدو عطا كرد... .
%%%%%%%%%%%%
دريا بار چنين امانتي را نتوانست تحمل كند .تن مرده را به ساحل تف كرد. آدم ها به دورش حلقه زدند. نمي دانستند چه بر او گذشته است. نمي توانستند لبخند محو شده ي لبانش را ببينند و از نگاهش كه به آسمان دوخته شده بود به عمق افكارش پي نمي بردند . اما او غرق تماشا ي دروغ هاي شيرين و زيباي آسمان صاف و آبي بود و فكر مي كرد تا ابد نمي تواند اين زيبايي وصف ناشدني را فراموش كند. دستي از كنار آمد و پلك هايش را به هم رساند. همان يك نگاه كافي بود تا طرح زيباي آن دست او را ديوانه وار شيفته كند... .
بر روي تن مرده خاك ريختند .هيچ وقت تا به اين اندازه آرامش را لمس نكرده بود.چقدر دلتنگ اين خاك بود.به اطرافيانش خيره شده بود.تك تك چهره هاي تكيده و مبهوتشان را در ذهن سپرد.كاش كمي از صدايش مانده بود تا براي آخرين بار هم كه شده بديشان مي گفت كه چقدر دوستشان دارد. حس عشق رخوتي در او بوجود آورد. پلك هايش را به هم آورد و خوابيد... .
%%%%%%%%%%%%
بيش از اين طاقت ديدن اشك هايش را نداشت . او را به زمين فرستاد تا هر روز و هر لحظه آن لبان را ببوسد و آرام گيرد. اما آن لب ها را در ازاي چشمانش بدو عطا كرد. شيريني بوسه تلخي نديدن را از يادش برد. بيچاره ندانست بي چشم همه عمر از كنار لبان مي گذرد و نمي بيند تا از او بوسه بخواهد.
%%%%%%%%%%%%
ماسه ها پاهاي لختش را نوازش مي كردند.آسمان صاف و آبي بود. خورشيد مي درخشيد .دو نفر آنطرف تر در كنار هم نشسته بودند و انگار فراموش كرده بودند لبهايشان را از هم جدا كنند. آب دريا تن داغش را به خود فرا مي خواند. شوري اشك ها چشم هايش را مي سوزاند.مردد بود.به عقب نگاه كرد اما جز دلتنگي كه نفرت را در او شعله ور مي ساخت چيزي حس نكرد. ترسي در دلش رخنه كرده بود . يك قدم به عقب بازگشت و فكر كرد. ديگر حتي يك لحظه هم حاضر به زندگي در اين دنياي كثيف نبود.ديگر با دنيا و مردمانش كاري نداشت. چشمانش را بست و بيش ازاين نداي دريا را بي پاسخ نگذاشت... .
پايان