تق تق تتتق تق...! نمي دانم چرا هر چه سعي مي كنم بي صداتر ضربه بزنم صداي بلندتري توليد مي كند و مثل پتك بر سرم مي كوبد. ميدانم كه آخر هم آرزو به دل مي مانم.دوست داشتم يكبار هم كه شده در آن خيابان خلوت كه دو طرفش را درخت چنار كاشته اند راه مي رفتم و به جاي اين صداي لعنتي با صداي ديگري همراه مي شدم. هر صدايي جز اين برايم لذت بخش است حتي صداهايي كه تورا مي رنجاند مثل صداي آن گچ كه روي تخته مي كشيدم و تو مدام جيغ مي كشيدي و مي گفتي كه بس كنم. و من مي خنديدم. يادت مي آيد؟ من مي خنديدم و تو هم بعد از آنكه از جيغ زدن خسته مي شدي با من مي خنديدي. چقدر خوب چهره ات را به ياد دارم. لب هايت مدام به هم مي چسبيد و باز ميشد.هنوز گرمي لبانت را در ميان انگشتانم نگه داشته ام. آنقدرمي خنديدي تا گونه هايت خيس خيس مي شد.نميدانم دستان من از اشكهاي كه خيس است تو يا من؟
آنوقت ها مي آمدي و كنارم مي نشستي .يك كلمه هم حرف نمي زدي.آنوقت من سر تا پايت را با انگشتانم لمس مي كردم. مي دانستم كه تويي اما صدايت را دوست داشتم وقتي كه اسمت را تكرار مي كردي .با آن لحن عصباني كه چرا من باز هم تورا نشناختم. معصوميت كودكانه ات را دوست داشتم. هيچ وقت نمي فهميدي كه دارم دروغ مي گويم.دروغ مي گويم تا باز هم كنارم بنشيني و من با دستانم تو را ببينم. چشم هايت گونه هايت بيني كوچك و كشيده ات و لب هايت را. هميشه قبل از اينكه بيايي انگشتانم را مي بوسيدم تا وقتي مي آيي و كنارم مي نشيني غرق بوسه ات كنم.
تق تق تتتق تق... ! يادت مي آيد؟چه شد؟چه اتفاقي افتاد؟نميدانم.فكر مي كنم صدايي شنيدي _تق تق تتتق تق..._ بعد از آن تو كمتر مي آمدي.كمترو كمتر و كمتر. يكروز آمدي .آنروز بيشتر از هميشه انگشتانم را بوسيده بودم. زيباتر شده بودي.اين را با تمام وجود حس مي كردم. قبل از آنكه دستانم را به طرفت دراز كنم و ببوسمت تو حرف زدي. حرف زدي و من ديگر بهانه اي نداشتم .نتوانستم ببوسمت. فكر كردم تا بار ديگر كه مي آيي بايد صبر كنم.
زيباتر شده بودي .شايد به خاطر همين آن روسري را گذاشته بودي سرت.و شايد به خاطر همين ديگر كنارم ننشستي.شايد هم فهميده بودي كه دستانم تو را مي بوسند؟فهميده بودي كه دروغ مي گويم؟
تق تق تتتق تق...! اين صداي لعنتي! همين بود كه تو را از من گرفت. وگرنه ما كه بيشتر از هر كسي با هم يكي بوديم. يادت مي آيد؟ قول داده بوديم كه هيچ كس را بين خودمان راه ندهيم. يادت باشد اول تو قولت را شكستي .رفتي و لبانت را دادي به آن مرد غريبه .گونه هاي خيست را هم. اما نه! تقصير تو نبود.
كاش كه فقط من بودم و تو. تق تق تتتق تق...
چاقو را بر عكس گرفته است.داغ هر خراش كوچكي كه به زحمت روي خشخاش به جا
مي گذارد بر روي دستان كوچكش هويدا مي شود. حالا لباسش رنگين تر از قبل است.
با خوشحالي لبخند مي زند.از فردا ديگر لازم نيست بابا تن كوچكش را به حراج بگذارد
صداي آژير را مي شنوم .تو را به خدا اينقدر جان كندنت را كش نده تا از راه برسند.حتي حالا كه خون سر تا پايت را كثيف كرده باز هم با شنل سفيدي كه به سر داري مثل فرشته ها زيبايي. كاش اينقدر زيبا نبودي ،آنوقت من كمتر مي ترسيدم.
پشت در ايستاده ام .صداي مامان را مي شنوم دارد گريه مي كند؟ نه ضجه مي زند.دارد التماس مي كند .مدام مي گويد بهش ... . چي بود؟ يادم نمي آيد .بهش چي زده اند؟ صداي ضربه ي چكشي بر روي ميز چوبي در هوا پراكنده مي شود.مامان آرام مي گيرد.صداي مردي نا آشنا را مي شنوم.فكر مي كنم همه از او مي ترسند آخر وقتي او شروع كرد به حرف زدن همه ساكت شدند.بعد كلي حرف هاي عجيب و غريب زد كه من معني هيچ كدامش را نفهميدم .اما حدس زدم چيزهاي خوبي نباشد.حدسم هم درست بود .بابا از دربيرون آمد و دستم را محكم در دست گرفت و كشيد .چشمانش از شادي برق ميزد. گفتم كه صبر نمي كند تا مامان هم بيايد ، دندان قروچه اي كرد و گفت :"آن زن هرزه؟" . بعد هم ساكت شد.من اما نفهميدم اين چه ربطي به سوالم داشت.از هيبت ترسناك بابا كه با قدم هاي استواربه پيش مي رفت و مرا هم بدنبالش مي كشيد ترسيدم.چند بار با خودم تكرار كردم:"زن هرزه" .بابا كه انگار به استقبال عزيزاز سفر برگشته اي پيش تر از من مي تاخت،لحظه اي مكث كرد و گفت :"ببينم تو داري چي را با خودت تكرار مي كني؟"شادي دوباره به چشمانش بازگشت و از آن نگاه عصباني كه وقت بيرون آمدن از آنجا به من انداخته بود خبري نبود.خودم را جمع و جور كردم و گفتم:"زن هرزه يعني چه؟".بلند بلند خنديد.خنده اش بيشتر به نعره ي حيواني درنده خو مي مانست .ترسيدم.اما به روي خودم نياوردم من هم با او همراه شدم .بعد از آن هر وقت بابا از دستم كلافه ميشد بلند بلند تكرار مي كردم:"مامان من يك زن هرزه است." و بابا مي خنديد.يكبارمعلممان گفت كه هر كدام از بچه ها يك جمله راجع به مادر بگويند.همه گفتند و تشويق شدند من هم گفتم.آن نگاه ها را هيچ وقت فراموش نمي كنم.و آن سيلي را.مگر حرف من بد بود؟
بعد از آن روز ديگر هيچ وقت مامان را نديدم. اما چرا دروغ؟ نخواستم كه ببينم .هميشه وجودش را حس مي كردم.هر وقت كه از مدرسه به خانه بر مي گشتم شبحي را در پشت سرم حس مي كردم. در تمام اين سال ها از دور مراقب من بود.نمي دانم چرا هميشه طوري وانمود مي كردم كه انگار نمي دانم.خودم هم باور كرده بودم كه ديگر مامان را نمي بينم.دوستش نداشتم.نمي توانستم كه دوستش داشته باشم.آن كلمات در ذهنم حك شده بود:"زن هرزه!"
فرداي آن روز بابا يك مامان تازه برايم خريد.و روزهاي بعد از آن هم! راستي مامان خودم ،آن شبح چه شكلي بود؟ فكر مي كنم او هم مثل تو زيبا بود. اما راستش را بخواهي چهره اش را در ميان چهره هاي زيادي كه بعد از او به خانه مي آمدند و مي رفتند گم كرده ام. گاهي كه از آن مامان ها خبري نبود تا با بابا بخوابند ،من زن بابا ميشدم . اولين بار را چقدر خوب به ياد دارم. خواب بودم يا داشتم مي خوابيدم. نمي دانم.داشتم به آن شبح فكر مي كردم كه هميشه تا خوابم نمي برد از كنار تختم تكان نمي خورد. در را باز كرد.بدون يك كلمه حرف يقه ي لباسم را گرفت و و كشان كشان به طرف اتاقش برد. دود داشت خفه ام مي كرد.هيچ وقت بابا را اينطوري نديده بودم. تنم داشت مي لرزيد.نمي دانم از سرما يا ترس از هيبت ترسناك هيكل بابا كه حالا بدون لباس ترسناك تر شده بود. چشمانم را بستم .بستم تا خوابم ببرد. صداي نفس نفس زدن بابا ترسم را دو چندان كرده بود. كاش مي توانستم فرياد بزنم و آن شبح بيايد.بيايد و مرا از دست بابا نجات دهد. شبح نيامد و من زن بابا شدم.
چقدر خوب شد كه ديشب نگذاشتم مدل موهايت را خراب كني.كاش كه لباست را هم عوض نمي كردي.آنوقت من خوب تماشايت مي كردم.چشمانت را ببند ديگر.اينطوري نگاهم نكن. مگردر اين دنيا جز كثافت چيز ديگري هم نصيبمان شده؟ حالا هر دو با هم از اينجا مي رويم.كاش كه به جاي اينكه بزنم به اين ماشين قراضه يكراست مي رفتم توي دره.اينطوري هر دو خاكستر مي شديم و من ديگر نگران نبودم كه شايد تو زنده بماني.زنده بماني و بعد از من نصيب يكي مثل بابا شوي.مامان هايي كه زن بابا ميشدند به اندازه ي تو زيبا بودند. صداي آژير را مي شنوم.چقدر به ما نزديك شده اند. خدا كند كه هيچ وقت به اينجا نرسند. دوست ندارم چشم هاي ناپاكشان تن بي جان تورا آلوده كند. چقدر ديشب از شنيدن صداي نفس نفس زدنت لذت مي بردم و حالا اين سكوت تو به همان اندازه برايم لذت بخش است.نمي داني چقدر خوشحالم كه دستانم آنقدر قدرت ندارند تا براي بار آخر از تماس با تن تو لذت ببرند.تا اين آدمك ها بيايند من هم آمده ام پيش تو
از اين پهلو به آن پهلو غلت و واغلت مي زنم .سرم از درد تير مي كشد. چشم هايم را مي بندم .صدايشان نزديك تر و نزديك تر مي آيد. گوشم از صداي شيون پر و خالي مي شود! مي خواهند آن جنازه را بگذارند توي قبر! هر كاري مي كنند نمي شود زيادي تنگ است مرد بالا مي آيد و ديگري مي رود تا شانسش را امتحان كند.همانجا ايستاده ام .خيلي سريع بايد بگذارندش توي قبر.همه منتظرند.هوا گرم است.فكر ميكنم. حالا دندان مصنوعي هايش به چه كسي مي رسد؟
از اين پهلو به آن پهلو غلت و واغلت مي زنم. همانجا كه ايستاده ام مي نشينم .به داربست چوبي تكيه كرده ام. چقدر خسته ام. به تاريكي زل زده ام. صداي جير جيرك ها نزديك تر و نزديك تر ميشود.يكي نيست بهشان بگويد خوب اگر با هم باشيد ديگر تاريكي هم نمي تواند شما رابترساند.چقدر نگرانم! نگران درخت اقاقيا. بابا مي خواهد با اره برقي تكه تكه اش كند .تنم دارد مي لرزد.بايد ازش قول بگيرم اين كار را نكند.آن طرف تر مهتاب همه جا را روشن كرده اما من نمي توانم ببينمش! آخر درخت اقاقيا جلويش قد علم كرده و نمي گذارد نور مهتاب به اينجا برسد.جير جيرك هاي بيچاره هم كه از تاريكي مي ترسند .بايدبه بابا بگويم با اره برقي تكه تكه اش كند! چاقو در دستم مي لرزد! چرا مامان الان هوس كرده انگور بخورد؟ كاش كه اين انگورها خوردني نبودند .دلم نمي آيد درخت را زخمي كنم.
از اين پهلو به آن پهلو غلت و واغلت مي زنم! سرم دوباره تير مي كشد.كاش لحظه اي آرام مي گرفتند .خسته هم نمي شوند! سر آن كوچه ايستاده ام .پاهايم به جلو نمي روند.چند وقت بود كه منتظر آن روزبودم؟ چهار ماه! اما حالا آرزو مي كردم كه هيچ وقت از راه نمي رسيد. پيش خودم آخرين ها را نام مي برم.آخرين بوسه، آخرين ديدار. كاش كه چشم ها ياريم كنند فقط همين امروز.
از اين پهلو به آن پهلو غلت و واغلت مي زنم! ديوار را از هم مي شكافد.اما نه! ديوار نيست .پرده ضخيم را كنار مي زند .نور كم سويي پلك هايم را به هم نزديك مي كند .با اخم به من هشدار مي دهد كه تنبلي را كناربگذارم و اينقدر نخوابم. پلك هايم از هم باز مي شوند و به روز تازه متولد شده زل مي زنم.صداي شيون خاموش مي شود.جير جيرك ها هم آرام شده اند." و آن روز ها؟ " يك گوشه نشسته اند،آرام و بي صدا .چشم هايشان به هم آمده!
مي گويند وحشي بوده اي و زبان نمي دانستي
من اما از بابا آدم بيشتر دوستت دارم
با خلق او شيطان رانده شد
تنفر خلق شد و نافرماني
تو اما ياد دادي به من
كه بگويم :"دوستت دارم"