كوتاه و خواندني از كسي از جايي!
"مثل موسيقي داني كه ضربآهنگ كند را دوست داردو نت ها را كندتر و كندتر مي نوازد عشق هم كندتر و كندتر مي شود و هيچ گاه پاياني ندارد."
چقدر سكوت را دوست دارم
سكوت هديه ي كلمات است به من
هر كدامشان پادشاه دنيايي معنا هستند
قلمرو حكومت يكي شان را كه ادامه دهي به ديگري خواهي رسيد
در صلح و صفا در كنار يكديگر مي زيند
بي هيچ كينه
بي هيچ عداوتي
هر روز بي آنكه به چشم بيايند
سرمايه هاشان را به من مي دهند
تا آن كه به آخر برسد
و آنگاه كه به عمق دنياي يكيشان دست يابم
ديگر مرا ياراي تحمل عظمت و شكوهشان نيست
به كناري وا مي گذارمشان
يكي يكي سرمايه هاشان را به من داده اند
تا به آخر رسيده اند
و حالا اين منم
پر از سكوت
سكوتي كه هديه ي كلمات است به من.
پيله اي ساخته ام
و هر روز خود را مهيا مي سازم
تا ميزبان بهتري براي او باشم
براي او كه در پيله ي ساكت و كوچك من
ظهور خواهد كرد...
از درون پيله ي خود آدم ها را مي نگرم
در كنار اويي كه در دلم ظهور كرده
چقدر از اينان دور افتاده ام
هر روز بي اعتنا به بخشايش كلمات گذشتند
چه خيانت ها كه نكردند
تمام سرمايه ي ايشان را به باد دادند
دنيا پر شد از دروغ
همه جا رنگ خون گرفت
كلمات به جان هم افتادند
همديگر را دريدند
قلمرو يكديگر را تصاحب كردند
و حالا همه ي معاني بر باد رفته...
دنياي پر همهمه ي پر نيرنگ مرا مي ترساند
آبهاي مقدس هم آلوده شده اند
كجاست آبي تا بشويم چشم هايم را؟
دروغ ،دروغ است
جور ديگر ديدن نمي خواهد
چشم ها را بايد بست
و سكوت كرد
سكوت ،همان هديه ي قديمي از كلماتي كه مردند و معاني را با خود به گور بردند...
خواستي كه نابودم كني
زير پا گذاشتيم و گذشتي
رفتي
من شكستم اما نمردم
زاده شدم
مثل آن جوجه كقتر كوچك
كه تخمش را مي شكند و چشمش به دنيا باز مي شود
من همان كبوتر كوچكم
كه اگر هزار بار هم بفروشيم
باز به تو بر مي گردم
فاصله ها مرا نمي ترساند
خانه ات را خوب بلدم
من همان كبوتر كوچكم
بي آنكه تو را درگير خويش كنم
همه عمر
بي صدا بالاي سرت پرواز خواهم كرد...
٪٪٪
اينجا در ذهن من
در قلب من
مثل رودي در حركتي، جريان داري
بي آنكه خسته شوي
روز و شب
شب و روز
در ذهن من مي تازي و به هر جا سرك مي كشي
حتي وقتي نيستي
قدرت نامرئي دستانت را حس مي كنم
كه در آغوشم مي كشد
و آنوقت در قلب من مي تازي و مي تازي
گستره ي وجودت را تا كجا در من خواهي كشيد؟
دير نيست آن زمان كه تمام وجودم را تسخير كني
اما تو لحظه اي بمان
قبل از "تو" شدن مهلتي بده تا "من" را بچشم.
٪٪٪
خدا را ببين دارد در خاك مي دمد
تا هديه اي براي تو بفرستد
بگو بگو دست نگه دارد
آخر او مگر نمي داند دو جزء يكي نمي شوند؟
من را ببين
در ميان تن و جانم مانده ام
يكي براي او يكي براي تو
و من اينجا درگير خويشم
من مرده ام تا بر خويش بگريم آيا؟
يا زنده ام تا انتظار مرگ؟
جان و تن كي توان يكي شدن خواهد داشت؟
مرگ و زندگي در هم آميخته...
اگر تكان دادن دستها ما را به آسمان نرساند
پاها را كه از زمين مي كند
ابديت رسيدن به آسمان نيست
كنده شدن از زمين است
آروم و بي صدا روي طاقچه ايستادم و سعي مي كردم بلند نفس نكشم كه حضورم را حس كنه. نگو او از همان اول متوجه من شده بود. وقتي زياد بهش زل زدم آشفته شد و خودش رو تكوني داد و حساب كار از همون جا دستم اومد كه اون خيلي خيلي از من كار درست تره و انگار همه چيزش از من بهتر كار مي كنه . اما به روي خودم نياوردم همونطور كه آروم و بي صدا بالا رفتم پايين اومدم. چند روزي بيشتر از حضورش تو خونه مون نمي گذشت اما سوژه ي داغ صحبت هاي هر روزه ي ما بچه ها بود بي توجه به پوزخندهاي بابا و مامان. تقريبا كار هر روزم شده بود همين كه از خواب بيدار مي شدم با همون چشمان نيم باز مي رفتم پشت پنجره و نگاهش مي كردم. كم كم ياد گرفته بودم چطوري بهش نزديك بشم كه متوجه من نشه. سه تا تخم گذاشته بود. گاهي وقت ها خودم رو جاي اون مي گذاشتم و حس مي كردم كه بعد از چند روز چهار زانو نشستن حتما پاهاش خيلي درد گرفته! اما بيچاره چاره ي ديگه اي نداشت. جفتش مدام مي اومد و بهش سر ميزد اما باز مي رفت. لونه شون رو طوري ساخته بودن كه فقط براي يكي شون جا داشت. بالاخره تخم ها شكستند و جوجه ها از تخم در آمدند. بعد از آن همه انتظار درست روزي كه من خونه نبودم اين اتفاق افتاد. اما شنيدن اون خبر مسرت بخش هم كافي بود. وقتي خونه برگشتم اولين كاري كه كردم همين بود كه برم و بهشون سر بزنم. همين كه چشمم به لونه شان افتاد دلم هري ريخت. اونجا فقط دو تا جوجه بود. با تعجب برگشتم و قبل از اينكه دهان باز كنم خواهرم گفت:
_ همون روز اول از اون بالا افتاد پايين و مرد.
با خودم گفتم اشكالي نداره. دو تا جوجه ي ديگه كه داريم. همون شب ساعت تقريبا از نيمه گذشته بود و چشم هام كم كم داشت بسته ميشد كه يك دفه سر و صداي بلندي از گوشه ي حياط بلند شد. تقريبا ميشه گفت زياد نترسيدم. گوشم به اون صداها آشنا بود. فصل جفت گيري گربه ها كه ميشه صداي گربه ماده هايي كه لب ديوار به دام افتادند تقريبا شبيه همين صدا بود. اولين چيزي كه به ذهنم رسيد هم همين بود. اما بعد تر كه تو خواب به اون صداها فكر كردم تنها فرضيه اي كه آرومم كرد جنگ اجنه بود!
صبح كه شد همين كه از اتاقم اومدم بيرون با قيافه ي درهم خواهر كوچيكم روبرو شدم. بي هيچ مقدمه اي بدون ملاحظه ي اينكه شايد من الان پس بيوفتم به من گفت :
_ ديشب گربه ها اومدن جوجه ها رو خوردن!
يه لحظه همونطور موندم بعد احساس كردم چشمهام بيش از حد باز شده و دهانم هم همين طور! جلدي پريدم تو حياط و چشمتون روز بد نبينه صحنه اي ديدم كه هيچ وقت از خاطرم نميره
كبوتر بيچاره با ناباوري اين ور و اون ور دنبال جوجه هاش مي گشت برخلاف هميشه ديگه از حضور نزديك من هم نترسيد. اصلا حواسش به من نبود. بعد فرود اومد و تازه متوجه پرهايي روي زمين شد. اونها رو با نوكش تكون داد و بعد تازه انگار شصتش خبردار شده بود كه چه بلايي سرش اومده. يه نگاهي به من انداخت و بعد يه مكث نستا طولاني پرها رو به نوكش گرفت و پريد...
حقيقتا تا چند روز حالم خيلي گرفته بود هم من هم خواهر كوچيكم! هر چي فحش اخلاقي و غير اخلاقي و ناموسي بلد بودم نثار گربه ها و روح پدر و مادرشون كردم. مدام صداي جيغ و فرياد اون شبشون تو گوشم مي پيچيد. سر جوجه ي بيچاره دعوا مي كردند. راستش خيلي احساس گناه مي كردم. آخه من پاي گربه ها رو به خونمون باز كرده بودم. از شير و نون گرفته تا استخون و ته مونده ي غذاها رو مي بردم مي ريختم زير ماشين تو حياط و اونها هم ميومدن مي خوردن و حالشو مي بردن! حيف اون همه غذا كه خودم نمي خوردم و براي اونها مي ريختم. اي شكمباره ها از يه جوجه ي فكسني هم نگذشتند!
خلاصه چند روزي همين طور گذشت و كلا برنامه ي رو طاقچه ايستادن و بيرون رو ديد زدن كنسل شده بود. يه روز اتفاقي چشمم افتاد به لونه ي كبوترها. كبوتر ماده رو ديدم كه برگشته و نشسته روي چند تا تخم و كبوتر نر هم باز براش دونه مياره. چند لحظه بهشون زل زدم بعد باز حساب كار دستم اومد . با خودم گفتم نه معلومه كه همه چيزشون بهتر از من كار مي كنه از جمله عقلشون...!
كلاسمون بهترين اتاق كانون ايران بود. با يونيفورم سبزمون كه سنمون رو كمتر نشون ميداد . يادش بخيرهر روز مجبور بوديم فرهنگ آكسفورد (اون بزرگه) رو بگيريم دستمون بريم كلاس .اونوقت نگاه هاي مغازه دارها و آدمهايي كه از كنارمون رد مي شدن واقعا ديدني بود. فكر مي كردن ما بچه محصل ها عقده ي كلاس گذاشتن داريم.هنوز هم گاهي وقت ها مچ دستم درد مي گيره و خاطرات شيريني رو برام زنده مي كنه. يك سال و نيم تمام هفته اي چهل ساعت زبان خوندن گذشت و بالاخره روزهايي كه همه ي بچه ها براي شروعش لحظه شماري مي كردن شروع شد. سال دوم خوب بود اما سال سوم از همون شروع فقط گرامر بود و بس! حتي تصورش هم سخته.هفته اي چهل ساعت گرامر! شايد براي همين وقتي دوره ي تخصصي رشته مون شروع شد همه ذوق زده و خوشحال شدند. طي يه هفته در و ديوار اتاق پر شد از عكس ها و پوسترهايي از جاذبه هاي توريستي ايران. از ارگ بم دو تا پوستر زده بوديم. كه هر طرف كه مي شينيم جلو چشممون باشه. اونوقتها اصلا به فكرمون هم خطور نمي كرد كه با يه زلزله... . تمام جاهاي ديدني اصفهان و شيراز و...رو با كوچيك ترين جزئياتش بدون اينكه رفته و از نزديك ديده باشم از بر بودم. بيشتر از همه چهارشنبه ها رو دوست داشتم. نه فقط من همه ي بچه هاي كلاس و اون اواخر تقريبا تمام معلم هاي كانون ايران منتظر چهارشنبه بودن. هر هفته نوبت يه نفر از بچه ها بود كه راجع به يكي از استان ها كنفرانس بده. اما فقط كه همين نبود.بايد هر كس لباس اون استان رو مي پوشيد و همراه با آهنگ سنتي اون ها و گاهي شيريني ها و خوردني هاي مخصوص و جالب تر از همه گاهي اجراي رقص ويژه ي اون استان طي نيم ساعت هنرنمايي مي كرد. باورتون نميشه همه ميومدن تو كلاس ما سرك مي كشيدن ببينن لباس امروز از كدوم استانه و چه شكليه؟ استان مازندران قرعه ي من افتاد.چه مكافاتي كشيدم تا لباسش آماده شد.روسريش رو از مازندران برام آوردن. دامنش از زابل رسيد.لباس اصليش رو هم كه دادم دوختن.يه لباس آبي خوشگل رنگ درياي خزر.هنوز هم دارمش. اما به دردسرش مي ارزيد.تازه وقتي براي بچه ها تعريف كردم فهميدم من از همه كمتر اذيت شدم. طفلك سارا به خاطر لباسش تا قزوين رفته بود.
اون روزها آخرين روزهايي بود كه ما بيست و هشت نفر همراه هم بوديم. دو سال تمام تقريبا هر روز هفته از ساعت هفت صبح تا شش بعد از ظهر با هم بوديم.حتي تابستون (البته ساعتش كمتر بود)هم كلاس داشتيم.فكر كنم سال دوم بود كه مجبور شديم بيست و نهم اسفند هم بريم كلاس! همراه استاد عزيزمون كه هممون به جرات مي تونم بگم به اندازه ي مادر دوستش داشتيم و براش احترام قائل بوده و هستيم. قشنگترين روزي كه از اون سالها به خاطر دارم روز نوزدهم خرداد سال 82 بود. ميشه گفت آخرين روز با هم بودن بچه ها. آقاي فراهاني(يه سمتي تو كانون زبان ايران تهران داشت دقيقا يادم نيست) هم از تهران اومده بود. ما بيست و هشت نفر كه تو بيست و هشت هفته جدا جدا هنرنمايي كرده بوديم حالا به جاي اون يونيفرم سبز يكدست لباس هاي سنتي استان هاي مختلف ايران رو پوشيده بوديم. كاش مي تونستم احساسم رو توصيف كنم. سرتاسر ايران ،از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب در كلاس ما خلاصه شده بود. يادم مياد اولين باري بود كه تمام بچه ها به يه چيز فكر مي كردند و ميشد در همه ي چشم ها فقط و فقط يك چيز رو ديد . غرور و غرور و غرور از شكوه و عظمت ايران .ايراني كه در كلاس ما خلاصه شده بود...
دارم با تو حرف مي زنم و تو حاضر نيستي براي يكبار ديگر،براي آخرين بار با من هم كلام شوي. تو كه بهتر از من مي داني هر كاري كردم ، خود را به آب و آتش زدم كه به اينجا نكشد. اما من كه خدا نيستم . زورم هم بهش نمي رسد پس تو هم بهتر است اينقدر بازخواستم نكني. گوش ات با من است يا اينكه آن هم مثل حواست پرت جاي ديگر است؟ سرم از درد تير مي كشد.دست هايم دارد مي لرزد و با هر لرزش نيرويش را از دست مي دهد. نمي داني چقدر اين درد را دوست دارم. آنقدر ذهنم را بخود مشغول كرده كه اين دقايق آخرحواسم را از همه جا پرت كرده و من همه چيز را فراموش كرده ام. همه چيز و همه كس را حتي تو را.
اصلا به درك نگاهم نكن. من كه مي دانم ،به من هم دروغ مي گويي؟ مي دانم كه باز داري آن كاشي ها را مي شماري. نه اينكه نمي داني چند تاست. كار هميشه ات است هر وقت مي آيم دو كلام باهات صحبت كنم سرت را مي اندازي پايين و كاشي ها را مي شماري! چند وقت است ديگر نگاهم نكرده اي؟ حتي وقتي كه چشمانت را مي بينم كه به من خيره شده جز بغض و نفرت چيز ديگري در آنها نمي بينم. همان بهتر كه من هم ديگر نگاهت نكنم. راستي مي داني خيلي وقت است عينك مي زنم. حالا ديگر اگر جايي غير اينجا من را ببيني مطمئنم كه نمي تواني من را بشناسي... .
هيس چند لحظه ساكت باش. دارد صدايم مي كند. اگر صدايت را بشنود حتما مي آيد و اذيتت مي كند. چاره ي ديگري نداري. جز من كس ديگري به تو پناه نمي دهد. تازه تا ابد هم كه نمي تواني در آن تصوير متحرك روبه رو باقي بماني.تا چند لحظه ي ديگر بخار همه اش را مي گيرد و آنوقت مي خواهي كجا بروي؟ دلم برايت مي سوزد. بايد كه خود را اينجا در من پنهان كني. كاش نفرتت را مي كشتي. تا كي ميخواهي هر دومان را عذاب دهي؟ ببين دارد صدايم مي كند . نگاهت را از روي كاشي ها بر دار و به من نگاه كن بايد كه زودتر به من برگردي.
اصلا همه اش تقصير تو و نفرت توست كه كار من به اينجا كشيد.كاشي ها را نگاه كن. به خاطر تو بود كه همه اش را رنگ زدم. همه اش قرمز شده. فكر كردم اگر اين كار را بكنم كمي از نفرتت به من كاسته مي شود. سر تا پايت شده همرنگ كاشي ها ديگر نمي توانم از هم تمييزتان دهم. شايد هم به خاطر اين رنگ قرمز تيره كه به سياهي مي زند نباشد.بخار هم بي تاثير نيست.شايد هم بخاطر بخار است كه چشمانم سياهي مي رود و نمي توانم ديگر ببينمت. هنوز دارد صدايم مي زند. فكر مي كنم الان ديگر بايد در را بشكند و بيايد داخل.
قطرات ريز و درشت آب تمام تن لختت را پوشانده. رنگ قرمز خون روي كاشي ها مي غلتد. تو به من بازگشته اي. اما هنوز هم چشمانت را به كاشي ها دوخته اي!
اين انتظار هم مثل انتظارهاي ديگر آدم را مي كاهد ذره ذره. و فقط وقتي به خود مي آييم كه تارهاي نقره اي بين موهايمان جلوه گري مي كنند. اما اشتباه نكن اين با بقيه فرق مي كند . اصلا از جنس آنها نيست. انتظارهاي ديگر شايد بي ثمر باشد گاهي هم ممكن است ثمر و ميوه داشته باشد اما خيلي خيلي دير به ثمر مي رسد اما بالاخره به پايان مي رسد .شايد تعجب كني اما اين انتظاري كه من ازش صحبت مي كنم مثل ققنوس مي ماند. البته عمر ققنوس را ندارد اما وقتي نابود شد با نابود شدنش انتظاري تازه متولد مي شود و اين مردن ها و تولد ها هيچ گاه به پايان نمي رسد.
اولش روز و شب منتظري تا دست هاي كوچكش را كه مشت كرده باز كند. طفلك از آن دنياي امن آمده در اين دنيايي كه انسان و گرگ از هم باز شناخته نمي شوند بايد هم بترسد و خوب مسلما به حكم غريزه مي خواهد از خودش دفاع كند.كم كم ترسش مي ريزد و مشت هايش را باز مي كند.اگر آرام كنارش بنشينيد و انگشتتان را بهش نزديك كنيد آن را خواهد گرفت.خيلي محكم! آنوقت خوشبختي را با تمام وجود مي توانيد لمس كنيد.به طوري كه وقتي خسته مي شود و دستتان را ول مي كند دلتان مي لرزد.مي توانيد همانجا بنشينيد و منتظر بمانيد تا خوابش ببرد. مامان مي گويد بچه ها وقتي مي خوابند فرشته ها مي آيند و برايشان لالايي مي خوانند. او راست مي گويد.من بارها و بارها طنين صداي فرشته ها را بر لبان كوچك بچه ها كه آرام مي خندند ديده و شنيده ام.آنوقت كمي كه در لبهاي كوچك غرق شويد مي توانيد خدا را حس كنيد. با تمام وجود!
آرزويي آرام آرام به وقوع مي پيوندد و فراموش مي شود و آرزويي تازه متولد مي شود. و همچنان انتظار ادامه دارد .لبخندهاي هنگام خواب و ديدن دستهاي كوچك ديگر لذتي ندارد بايد كه آرزويي جديد پايه ريزي شود!
موهايش كم كم دارد در مي آيد. كاش موها زودتر تمام سرش را بپوشاند. حتما خيلي زيبا مي شود... .
بيست روز گذشت." كاش اين ده روز هم زود تر تمام شود آنوقت اگر كسي بپرسد بچه تان چند وقتش است نمي گويم فلان روز.سنش را به ماه مي گويم. اينطوري بچه ام بزرگتر به چشم مي آيد... ."
اولين دندانش كم كم دارد خود را نشان مي دهد." واي خدا چقدر دوست داشتم مي توانستم با سي و دو تا مرواريد خوشگل تصورش كنم. دندان هايش حتما به خودم رفته!"
حالا ديگر دست هايش آنقدر قوي شده اند كه بتواند با كمك آنها خود را به جلو بكشد."فكر مي كنم تا ده روز ديگر بتواند بدون كمك ما بنشيند و چهار دست و پا راه برود. "
حالا ديگر فقط گريه نمي كند. در بين كلمه هايش صداهاي نا مفهومي را ادا مي كند." گفته باشم بچه ي من نابغه است مثل بچه هاي ديگه نيست كه اول بگه بابا مي دونم كه اول منو صدا مي كنه... "
مي گذرد و مي گذرد و مادر موهاي بچه اش را كوتاه مي كند و مي ريزد دور. يادش نمي آيد چه شوقي براي ديدنشان داشت.
روزها كه نه ماه ها هم گذشته و به سال رسيده و مادر يادش نمي آيد چقدر روز شماري كرد براي تمام شدن آن ده روز.
دندانهايش كامل در آمده و مادر يادش نمي آيد شوق ديدن اولين دندان را.
حالا ديگر بدون كمك دستهاي خودش و دستهاي مامان و بابا به تنهايي مي تواند روي دو پا راه برود.و مادر باز هم يادش نمي آيد چه انتظاري كشيد تا بچه اش اولين گام را برداشت. يادش نمي آيد با هر بار زمين خوردن بچه اش دلش ريش ريش ميشد.
حالا ديگر بيشتر از ده كلمه را كامل مي تواند ادا كند. ديگر چه اهميتي دارد كه شرط را باخت و اولين كلمه ي بچه شان مامان نبود ،بابا بود.
تقصير مادر نيست كه تمام لذت هاي به اين شيريني را فراموش كرده. اين لذت ها مرده اند و از خاكسترشان انتظار براي آرزوهايي تازه متولد شده اند...
تو را به موهايم گره زده ام
گاهي نسيمي، بادي مي وزد
و براي مدتي گرماي تنت پشتم را گرم نمي كند
مي دانم اما كه بزودي بر مي گردي
٪٪٪
ديرگاهيست كه از آغازمان گذشته اما هنوز هم پايان من و تو ناپيداست
هنوز هم زيبايي دوست داشتن من مرا از انديشيدن به آينده بر حذر مي دارد...
٪٪٪
خانه ي من و تو از سنگ و آجر نيست
يادت مي آيد؟
خودمان ساختيمش
يك آجرش تو بودي و يك آجرش من
من و تو در هم مي آميختيم و ديوارهاي خانه ي قشنگمان بالا مي رفت
اما به همين سادگي نبود
من و تو" من و تو" را كشتيم
و "مايي" خلق شد
خودمان خلقش كرديم
اولين ديوار خانه مان را كه ساختيم هر دو از بيم فرو ريختنش لرزيديم
چند بار نزديك بود تمامش ويران شود!
يادت مي آيد؟
دست هايمان را به هم گره داديم و اولين ديوار را نجات داديم
تا وقتي كه آجرهاي ديوار خانه مان محكم شد تو دست هايم را رها نكردي
و من نيز!
دومين ديوار خانه مان را هم ساختيم
سومين
چهارمين ...
و حالا ماييم و آخرين ديوار
نزديك تر از هميشه در كنار مني
دست هايم را رها كرده اي و من نيز
گاهي دلتنگ دستهايت مي شوم و تو نيز
اما انگارهيچ كداممان از ويراني آخرين ديوار هراسي نداريم
ما ديوارهاي گذشته را چه محكم ساختيم
و آخرين ديوار؟
هر دو مي دانيم كه آخرين ديوار براي فرو نريختن نيازي به دست هاي ما ندارد
ديگر" جدايي دست ها" و" ويراني ديوارها" براي ما چيزي نيستند جز كلماتي مضحك و بي معني!
حالا ديگرنه ديواري در كار است
و نه من و تويي كه بشود با يك "واو" بينشان فاصله انداخت
اكنون تنها يك "ما" مانده
و خانه اي كه هيچ گاه ويران نخواهد شد...
اولش كه بدنيا مي آيند همه شان شبيه هم هستند.حتي وقتي در صورت هايشان دقيق مي شوم فرق زيادي بين شان نيست.بعد با خودم فكر مي كنم ببين معلوم است كه همه ي اين ها از زير دست يك نفر رد شده اند. با خودم فكر مي كنم كه شباهت اين ها از يكي بودن ريشه شان نشات گرفته، همان ريشه اي كه وجه تمايزشان از حيوانات است. آنقدر زشتند كه تو ذوق مي زنند. بعد از نه ماه انتظار آن موجود كوچك زشت واقعا مايوس كننده است. آنوقت اطرافيان براي اينكه مادر بيچاره را دلداري دهند شروع مي كنند به تعريف و تمجيد از زيبايي كذايي نو رسيده. واقعا آدم شاخ در مي آورد كه اينها اين زيبايي ها را كجا مي بينند؟ سرش كه مو ندارد. چشم هايش پف كرده و دماغش هم كه پهن پهن است. اگر كمي هم دير تر افتاده باشد كه سياه سياه است. دلم براي آن مادر بيچاره مي سوزد كه با چه شوقي او را بغل مي كند و مي بوسدش! خود من وقتي بدنيا آمدم آنقدر سياه و زشت بوده ام كه مامانم آهي كشيده و با خود گفته حتما رو دستم باد خواهد كرد! كاش لا اقل دختر نبود تا زشتي اش كمتر به چشم مي آمد. اما مادر بيچاره ي من هم اينها را فقط در دل داشته و به چشم بقيه مجبور بوده بغلم كند و مرا ببوسد.
داشتم مي گفتم اولش همه شان شبيه هم هستند. بدون هيچ شخصيت و ويژگي منحصر بفردي! همه شان با هم برابراند چون انسان ترند. بعد بزرگ تر و بزرگ تر مي شوند و همانطور كه قيافه شان جا افتاده تر مي شود مشخصه
هاي منحصر بفردي در آنها پيدا مي شود.
رشد آنها تا وقتي كه همسن الان من شوند ادامه دارد و بعدا هم شايد اما كم. به جاي آن قيافه ي زشت و مشمئزكننده چهره اي انساني به چشم مي آيد كه فكر مي كنم كمتر از آن موجود زشت انسان باشد. آدم ها آنقدر در ويژگي هاي شخصيتي خودشان غرق شده اند كه آدم شك مي كند نكند اينها ساخته ي چند دست اند؟ و آدم بزرگ ها با وجود تمام زيباييشان با حيوانات فاصله ي كمتري دارند تا اين موجودات كوچك تازه انسان شده!
فكر مي كنم لازم باشد يك سر بروم زايشگاه
_ ببخشيد شما نمي تونيد بياين داخل...
او را به آنجا راه ندادند.هلش دادند بيرون و در را محكم و سريع بستند.
_فقط همين! هيچي هم حاليشون نيست. نه از عشق مي فهمند نه از انتظار نه از... .
صداي جيغ بلندي از داخل اتاق آمد و تنش را لرزاند. سرش از درد تير مي كشيد. اما ذهنش مشغول تر از آن بود كه بخواهد ابروانش را در هم كشد و فكر كند كه چقدر سرش درد مي كند و بايد يك كدئين بخورد! انگار كه بخواهد مثل دقايق قبل از امتحان جواب ها را مرور كند زير لب كلماتي تكرار مي كرد و همانطور كه سرش را تكان ميداد با انگشتانش بازي مي كرد.آنقدر حواسش پرت بود كه اصلا متوجه نشد كي از آنجا آمده بيرون و نشسته روي اين نيمكت. سرش سنگين شده بود. كتش را در آورد و مچاله كرد. بعد هم گذاشت زير سرش. بي توجه به نگاه آدمهايي كه رد مي شدند وبا تعجب به او زل مي زدند همانجا دراز كشيد.دستهايش را بالاي سرش به هم گره داد. آستين هاي كوتاه تاپ خاكستري اش بالا رفت . از تماس بازوانش با صورتش حالي به حالي ميشد. از آن همه سر و صدا خبري نبود. همه جا را آرامشي عميق پر كرده بود. آلودگي هوا هم كه هميشه سوژه ي داغي براي غر زدنش بود ديگر اهميتش را از دست داده بود.هنوز هم زير لب كلماتي را تكرار مي كرد و سرش را تكان مي داد. چند بار هم آنقدر ذوق زده شده بود كه از جا پريده و بي مهابا خنديده بود. و نگاه اطرافيانش او را دوباره آرام كرده بود.
كم كم داشت خسته ميشد. خوشحالي و ناراحتي،اضطراب وهيجان، اميد و انتظار همه و همه دست به دست هم داده بودند و يك بار به لبانش هجوم مي آوردند و بار ديگر به ابروانش!
_اصلا نبايد مي آوردمش اينجا. اينها هيچي حاليشون نيست. به پرستار ميگم پس چرا بي هوشش نمي كنين. به من مي خنده مي گه شما مثل اينكه حالتون اصلا خوب نيست.
نيمكتش درست رو به روي پارك كوچك بيمارستان بود. تازه متوجه سر و صداي بچه ها شده بود. پسر بچه اي با شتاب تاب مبخورد .فرياد ميزد:
_ بابا بابا نيگام كن چقدر ميام بالا
زير لب تكرار كرد:
_ بابا
دوباره سرش را تكان داد و لبخندي از روي رضايت بر لبانش نشست.
_ راستي بالاخره قرار شد چي صداش بزنيم؟ اون گل منه! بايد اسمش هم اسم يه گل باشه. اصلا هر چي بذار يه دفعه بياد...
زنگ تلفن در اتاق پيچيد و او را كه مدت طولاني به نامه ها خيره شده بود به خود آورد. تنش ناگهان لرزيد.خط مستقيم كه مخصوص نزديكانش بود به صدا در آمده بود .از هيچ چيز در دنيا به اندازه ي تلفن تنفر نداشت. تلفن براي او يعني خبر مرگ كسي ، يا شايد هم هنوز در بيمارستان باشد. و يا اينكه كسي گند زده و او را به زندان انداخته اند. شايد هم زنش پول مي خواهد. اين آخري از همه اش بدتر بود. پول خواستن زنش به معناي حداقل دو هفته تنهايي بود. تحمل زنش هم برايش سخت بود ،كسي كه او را فقط به خاطر پولش مي خواست و به خاطر نامي در صفحه ي آخر شناسنامه اش. و اينطوري براي كثافت كاريهايش راحت تر بود و آزادتر. اما بهرحال بودنش از نبودنش بهتر بود. يادش آمد آخرين باري كه به غيرتش برخورده بود چنان كشيده اي از زنش خورده بود كه تا مدت ها رو نداشت به چشمان بچه شان نگاه كند. تازه از كجا معلوم كه بچه ي خودش باشد.
منشي اش بدون اينكه در بزند وارد شد و با لحني كه به طرز آزار دهنده اي كش مي داد گفت:
_ جناب رئيس حواستون كجاست؟ گوشي رو جواب نمي دين؟ حتما خانمتون پشت خط هستن. و حتما باز پول مي خوان كه قطع نمي كنن.
بدون اينكه جواب دهد گوشي را برداشت. حدسش درست بود. زنش با دوستانش قرار گذاشته بودند تا آخر اين ماه بروند پاريس و گشتي بزنند. گوشي را گذاشت . به فكر فرو رفت. حتي حالش را هم نپرسيد. خوب شد اما به او سلام داد. خداحافظي هم كرد يا همين طوري گوشي را گذاشت. راستي زنش دوستش داشت؟
منشي اش هنوز دم در با قيافه اي حق به جانب دست به كمر ايستاده بود. با همان لحن كش دار آزار دهنده اش گفت:
_ خوب جناب رئيس بالاخره نمي خواي بگي امشب اينجا موندگار هستم يا نه؟ اگه آره كه من زنگ بزنم خونه طبيعيش كنم.
جواب نداد. با دست اشاره كرد كه برود بيرون. در را با عصبانيت به هم كوبيد. صدايش را مي شنيد.
_ خدا شانس بده. حالش رو با ما مي كنه. پولش رو ميده به يكي ديگه.
از جا بلند شد. گوشه ي اتاق پشت ميز روي زمين نشست. پاهايش را درون سينه اش جمع كرد. گوشه ي كتش را به دهان گرفت تا كسي صداي گريه اش را نشنود
نگاهش كن همانجا آرام و بي صدا نشسته.اصلا مثل بقيه نيست.نه گريه و زاري مي كند و نه بر سرش مي كوبد.دلم برايش مي سوزد.كاش كه كمي به من بد و بيراه مي گفت. اينطوري شايد آن بغض لعنتي كه در گلويش گير كرده و نمي گذارد براحتي نفس بكشد بشكند. نگاهش كه روي من خيره مانده عذابم مي دهد.اجساد تكه تكه شده اند.هنوز خيلي هاشان زير آوارها مانده اند. يكي نيست به اينها بگويد مرده ها را سريع بايد به من تحويل دهند تا بويشان فضا را متعفن نكند. خوب تقصير من نبود كه پدر و مادرش نتوانستند فرار كنند و زير آوار ماندند. ديشب باران باريد.بعد از آن لرزه اي كه تمام وجودم را فرا گرفت لخت لخت شده ام و حالا تنم نمور و يخ زده شده است. اما سرما هم نمي تواند او را به خود بياورد. كمي خودش را جمع كرده. حتي حالا هم كه گرد و غبار صورتش را كثيف كرده و لباس قشنگي هم بر تن ندارد باز هم زيباست. به خصوص كه حالا باد دارد با بي شرمي تمام، بي توجه به دل شكسته ي دخترك با موهايش عشق بازي مي كند.
آه خداي من گوشم از صداي شيون زنان و كودكان پر شده اما خالي نمي شود. نمي دانم تنم از اشك اينان خيس است يا از باران. آن طرف تر زني بالاترين نقطه ي آواري كه قرار بود خانه اش باشد نشسته و زاري مي كند. گرد و غبار با سرخاب و سفيدابش در هم آميخته. بيچاره ديشب به حجله رفته بود و حالا فكر ميكنم بيوه شده! مردش را مي بينم. سنگيني جسدش را روي تنم حس مي كنم.
آه خداي من كاري كن دخترك نگاهش را از من برگرداند. نگاهش تنم را مي لرزاند.تا كي مي خواهد همانجا روي آوار بنشيند. اما خوب كار ديگري جز اين ندارد. همين امروز صبح بود كه اجساد پدر و مادر و برادر كوچكش را به من تحويل داد. از صبح تا حالا كه كم كم دارد تاريك مي شود هيچي نخورده . مي ترسم تلف شود.
آنجا را ببين.آن مرد در كوله بارش چه دارد؟ انگار دارد دنبال چيزي مي گردد.تماس دستش با تنم مور مورم مي كند. فكر مي كنم دنبال اجساد مي گردد و يا كساني كه بتواند بهشان كمك كند. چقدر خوب است كه او اينجاست. آخر اينجا شب ها خيلي سرد مي شود.اين دخترك لجباز هم كه هنوز چشم از من بر نداشته. حتما او مي آيد و كمكش مي كند. پس چرا بي توجه از روبه روي دخترك رد شد و نگاهش نكرد؟ هنوز هم دارد در خرابه ها دنبال چيزي مي گردد. لحظه اي اينجا و لحظه اي آن طرف تر. كوله بارش پر پر شده است! آها انگار تازه چشمش به دخترك افتاد. اطراف را نگاه مي كند. پس چرا دخترك آشفته شد؟ آخيش راحت شدم بالاخره نگاهش را از من بر داشت. دارد مي دود. پاهايش را حس مي كنم. تاول زده. مرد هم به دنبالش مي دود. دخترك چقدر زيبا شده. انگار مهتاب به صورتش سفيداب زده. لباسش نيمه عريان است و در آن تاريكي شب تنش مثل الماس مي درخشد. خود را به پدر و مادرش رساند. از من مي خواهد كه آنها را به او باز پس بدهم تا او را از دست مردك عياش نجات دهند. مرد مي خندد و او گريه مي كند. بالاخره آن بغض لعنتي شكست. شب انگار با پرده ي تاريكش حجله اي نا خواسته براي عروس نگون بخت درست كرده. كاش مي توانستم پدرش را بيدار كنم. تن كوچكش را حس مي كنم. مي خواهم با فرياد دخترك هم صدا شوم .مي خواهم كه پدرش را بيدار كنم. نمي شود! تمام تنم مي لرزد... .
نگاه كن با من چه كرده اي؟ مثل ديوانه ها مي رقصم و گريه مي كنم. گوش كن چه مي گويم بعد راجع به من قضاوت كن گفتم مثل ديوانه ها اما نگفتم كه ديوانه شده ام. گفتم؟ اين شب ها به همان اندازه كه ناراحتم خوشحالم. حالا برايت مي گويم. به اندازه ي تمام تنهاييهايت خوشحالم كه ديگر نيستي. خوشحالم كه آن ضربت كار خودش را كرد .براي تو خوشحالم كه رستگار شدي. براي خودم ناراحتم. مي پرسي چرا؟ خودت نگاه كن! بعد از آن كه تو چشمانت را براي هميشه بستي ، آنها خاكت كردند. اما فقط كه تن بي جان تو خاك نشد. همراه تو عدل را هم خاك كردند.مهرباني را خاك كردند. عشق را خاك كردند.صبر را خاك كردند.اصلا همه ي دنيا را با تو خاك كردند.جواب سوالهايم را بگو. فكر نكردي جز تو آخر كس ديگري نمي تواند آنها را پاسخ گويد؟ حالا برايت مي گويم مي خواهم چكار كنم.مي خواهم بيايم آنجا و قبرت را از هم بشكافم و تمام دنيا را از آن تو بكشم بيرون. خسته شده ام از بس تا دهان باز كردم و طعم لجن چشيدم. خودت نگاه كن! زبانم شده رنگ لجن.
اشك هاي بي پايان اين آدم ها كه براي كشته شدن تو مي ريزند خسته ام كرده! آخر خدا عجب صبري دارد. تو تا كي مي خواهي اينقدر تنها بماني؟ تو حتي در ميان اين آدم ها كه عاشقانه دوستت دارند هم تنهايي. چرا هيچ كس براي تنهايي هاي تو گريه نمي كند.
بيشتر از همه مي داني چه آزارم مي دهد؟ آنها مي گويند اگر تو آنروز ساكت ماندي به خاطر اين بود كه تنها بودي. تنهاييهايت را در همين خلاصه مي كنند. نمي دانند كه اگر همه ي آدم ها پشت به پشت هم براي ياري تو مي آمدند تو باز هم تنها بودي! تو باز هم دردهايت را براي چاه مي بردي. يادت مي آيد چگونه عشقت بين در وديوار پر پر شد. بعد از آن هر دو مي دانستيد كه براي با هم بودن فرصت زيادي نداريد.اما انگار هر دو از نگاه هاي هم گريزان بوديد. تو نگاهش نمي كردي. چشمانت شرمگين تر از آن بود كه بتواند باري ديگر در او بنگرد. راستي تو را چه شد؟ تو مگر همان نبودي كه يك تنه دروازه اي را بر روي دست بلند كردي؟ پس چرا ساكت نشستي تا آن بي صفتان عشقت را از تو گرفتند؟ او هم نگاهت نمي كرد. نمي توانست چشم هاي شرمگين عزيزش را ببيند. نمي خواست بيش از آن بر شرم تو دامن بزند. نمي خواست چشم هاي نگرانش را ببيني. نگران تو بود. آخر او خود مي دانست كه تنها كسيست كه تو را مي فهمد. او نگران تنهاييهاي تو بود.
يك عمر از خودم پرسيده ام كه تو آخر به اين چاه لعنتي چه گفته اي كه بعد از قرن ها هنوز اين بغض فرو خورده اش كاملا نشكسته. تا كي خواهد گريست؟ مي داني دلم براي خودم مي سوزد. دلم براي دلم هم مي سوزد. مي پرسي چرا؟ آخر ببين سنگ ها را محرم اسرار بي پايان دلت كرده اي اما من را كنار زده اي. مي گويي تو مرا نمي فهمي! يك عمر مرا تشنه نگه داشته اي. من تشنه و سنگ ها سيراب. نمي دانم سنگ ها از حقايقي كه تو بهشان گفته اي سيرابند يا از اشك هاي خودشان.راستي آنها تشنه تر از من اند.حالا از تو مي پرسم من و اين سنگ هاي بيچاره را تشنه رها كرده اي و رفته اي پي رستگاري خودت؟
راستي دلت براي آن نخل ها نسوخت كه شايد اگر تو را نبينند دلتنگت شوند؟ نگاه كن تمام تنشان ريش ريش شده!
نگاه كن از وقتي كه تنهاييهايت مردند و تو راحت شدي بيچارگي هاي من هم شروع شد. قرنهاست كه سر اين دوراهي مانده ام نمي دانم كدامش را انتخاب كنم. از وقتي كه تنهاييهاي تو مرد تنهاييهاي فرزندت زاده شد. مي داني اين آدمها براي فرق شكافته ي تو كه رستگارت كرد مي گريند و تنهايي فرزندت؟ او كه فرق شكافته اي ندارد.تنهايي هم كه دردي نيست!
دلم براي خونمون تنگ شده!!!!!!

چقدر از شب و تاريكي نفرت داشت. اما دليل نفرتش مثل بچه هاي ديگر به خاطر ترس از تاريكي نبود. هر چند كه روزهايش هم فرق چنداني با شب هايش نداشت اما غربتي كه شب در خانه مي پيچيد برايش غير قابل تحمل بود. باز صداي هق هق پدر كه تقريبا هر شب با صداي بلند ضجه ميزد در گوشش صدا كرد. مثل هميشه به تنها تكيه گاهش ، عكس مادري كه هيچ گاه نديده بود پناه برد. زن لاغر و استخواني با پوستي زرد و لبخندي كه انگار به زحمت براي لحظه اي كوتاه روي صورتش نقش بسته بود. اما همان هم خوب بود. هيچ وقت هيچ دوستي نداشت . پدرش هم تنها بود. انگار خانه ي كوچكشان تا ابد بايد در عزا بماند. در طول زندگيش فقط سه نفر را مي شناخت: پدرش، عكس مادرش و خودش. اولين بار در مدرسه بود كه كلمات جديد هويت اشخاص جديدي را در ذهنش بوجود آوردند. خاله،عمه، عمو، دايي... . چقدر آن بچه ها به او خنديده بودند وقتي كه او معناي هر كلمه را ازشان پرسيده بود.اما تمام آن خنده ها هم از شوق او براي دانستن نكاست. چقدر آن بچه ها را دوست داشت. آنها اولين انسانهايي بودند كه باهاشان احساس نزديكي مي كرد. آن اوايل همه چيز خوب بود. اما هر روز كه مي گذشت رفتار آن بچه ها سردتر و سردتر ميشد. اصلا نمي دانست كه چرا آن بچه ها دوستش نداشتند. حتي معلم هم هراس داشت به او نزديك شود. در كلاس بيشتر نقش يك نيمكت را بازي مي كرد تا يك شاگرد. بايد سوالي را ده مرتبه تكرار مي كرد تازه بعد از ده مرتبه معلم با اكراه به او زل ميزد و حرفي ميزد كه همه ي بچه ها مي خنديدند. ديگر مدرسه را دوست نداشت. معلمشان را دوست نداشت. آن بچه ها را هم دوست نداشت. پدرش را هم كه حالا مثل مادر استخواني و زرد شده بود دوست نداشت چون مجبورش مي كرد به مدرسه برود. يادش آمد روزي كه مي خواست او را در مدرسه ثبت نام كند چه دعوايي به پا شد. اصلا نمي دانست كه چرا آنها دوستش ندارند. همه از او مي ترسيدند. حتي چند بار كه در حياط مدرسه با بچه ها بازي مي كرد ناظم آمد و او را از آنها جدا كرد. برايش توضيح داد كه او نبايد بين بچه ها برود چون برايشان مسئوليت دارد.
آن شب تا صبح در اتاق پدر ضجه زد. مثل هميشه به تكيه گاهش پناه برد. حالا ديگر فقط عكس مادر را نداشت. عكس پدرش را به عكس مادر چسباند. مردي لاغر و استخواني با پوستي زرد و لبخندي كه انگار به زحمت براي لحظه اي كوتاه روي صورتش نقش بسته بود.
امروز روز اول مهر است. فكر مي كند. امسال بايد به تنهايي با آن مردها دست و پنجه نرم كند تا آنها در مدرسه ثبت نامش كنند. خوشحال بود كه هيچ وقت براي پدر نگفته بود كه آنها چگونه با او رفتار مي كنند. حالا ديگر آنقدر بزرگ شده بود كه بداند چرا همكلاسي هايش از سال قبل بزرگتر و زيباتر شده اند و او لاغرتر و زرد تر. حالا ديگر مي دانست كه چرا همه از نزديك شدن به او مي ترسند.
صداي هق هق گريه اش در خانه پيچيده. عكسش را به عكس پدر و مادر مي چسباند. پسري لاغر و استخواني با پوستي زرد و لبخندي كه انگار به زحمت براي لحظه اي كوتاه روي صورتش نقش بسته بود... .
راستش را بخواهي خيلي خسته شده ام. از دروغ هاي اين آدم هاي بد. به من مي گويند تو كشته شده اي و ديگر بر نمي گردي. مي گويند كنار جاده كه ايستاده بودي يك راننده ي مست تو را زير گرفته. خنده ام مي گيرد.حتي دروغ هم بلد نيستند بگويند. از خانه ي ما تا لب جاده يك ساعت راه است. اما تازه پانزده دقيقه از رفتنت گذشته. پس تو هنوز به لب جاده نرسيده اي.پس چطور ممكن است تصادف كرده باشي؟
راستي به تو گفته ام كه اينها براي اينكه مجبورم كنند با يكي ديگر عروسي كنم در قبرستان يك قبر كنده اند و به دروغ به من گفته اند كه قبر توست. من هم بهشان گفتم تا فردا صبر كنند اگر نيامدي باور مي كنم كه آن زير خوابيده اي.بهت گفته باشم اگر تا فردا نيايي من هم شوهر مي كنم. بعد نيايي بزني تو سرت بگويي كه چرا زن من را شوهر داده ايد.
عقربه ي ثانيه شمار به دوازده رسيد. با اين دقيقه اي كه گذشت مي شود پانزده دقيقه...
٪٪٪
چند روزي بود كه ديگر نگاهش نمي كردم
با خودم گفتم حالا كه اينقدر اذيتم مي كند من هم ديگر نگاهش نمي كنم
يك روز كه زير چشمي مي پائيدمش متوجه تغييري شدم كه نمي دانستم چيست
نا خودآگاه بهش خيره شدم
ساكت شده بود
عقربه هايش بي حركت ايستاده بودند.
پاندولش هم ديگر به اين طرف و آن طرف تاب نمي خورد
ضربان قلب من هم بسته به كلمات توست
از من دريغش نكن.
٪٪٪
گل ها را ببين ، در آغوش سبزه ها خفته اند . سر مست عشق بازي با پروانه ها سبزه ها را انكار مي كنند.
كوه ها را ببين، در آغوش آسمان خفته اند . سر مست عشق بازي با جويبار آسمان را انكار مي كنند.
خود را ببين، در آغوش من خفته اي .سرمست عشق بازي با كه هستي كه مرا انكار مي كني؟
ان روبرو به ديوار چسبيده .همين كه مي خواهم سرم را برگردانم صدايم مي زند.
نگاهم را بر ميگردانم و نگاهش مي كنم.
تمام رنگ ها را مي توانم در آسمانش ببينم.
پيرمردي با قاطرش در پيچ و خم جاده ي خاكي رو به كلبه اش كه آنطرف تر به انتظار او نشسته مي رود.
زني با دامن سرخش پشت به من كرده دارد به كلبه اش مي رود.
كوه ها را مه گرفته ، نمي توانم سرچشمه رودخانه را ببينم
آب رودخانه سرد است ، پاهايم كه درون آن تاب مي خورند اين را به من مي گويند.
فكر مي كنم زمستان است.
آن پير مرد بدجنس حتما قاطرش را اخته كرده تا ديگر هوس جفتش به سرش نزند.
دست هاي آن زن اصلا مثل دست هاي من نيست.
ابر ها سرتاسر آسمان را تيره كرده.
حالا ديگر فقط پاهايم نيست كه يخ زده ، تنم دارد مي لرزد
از سرما و ترس
ترس از باران
اگر باران ببارد ، كلبه ي كوچك پير مرد را آب خواهد برد
آن زن چه خواهد كرد؟
همين كه مي خواهم سرم را برگردانم صدايم ميزند...