نفسم به شماره افتاده
دير يا زود تمام خواهم شد
و تو بدان
آنچه من را كشت جدايي ها بود
نه آنچه تو و ديگران مي پنداريد
در ميان هم آغوشي هاي پي در پي به جدايي آبستن شديم؟
يا نه جدايي ما قبل از وصالمان زاده شده بود
قبل از تو
قبل از من
آنگاه كه حوا بي آدم سيب را گزيد
هماندم بود كه دست هامان از هم جدا شد
كاش لحظه اي قبل از خود ، آدم را مي ديد
كسي چه مي داند؟
شايد آدم زيرك تر از او مي بود
شايد سيب جدايي را به زباله دان پرتاب مي كرد
شايد...
و آنگاه تا ابد در كنار هم مي مانديم
تو و من
كسي چه مي داند؟؟
دلم براي سرزمين مادريم تنگ است
براي آسمان مه گرفته ي گرينويچ
براي غول آهني پاريس
براي داغي صحراي فراعنه
براي تندیس آزادي كه آنطرفتر ايستاده برايم دست تكان مي دهد
براي يخچال هاي گرين لند
براي ...
دیرگاهيست سرزمين مادريم رو به زوال مي رود
و من بهت زده اينجا سوختنش را به تماشا نشسته ام
كودك من آن سو دور تر از من خوراك لاشخورهاي گرسنه تر از خويش شده
ديگر مثل قبل يكي هابيل و ديگري قابيل نيست.
همه قابيل صفت سر لقمه ناني بيشتر خرخره ي برادرشان را مي جوند.
و برادرانشان در خفا از پشت خنجر مي زنند.
دلم براي هابيل ها تنگ شده است.
سرزمين مادريم پر شده از بوي تعفن قابيل ها!
پدر كودك من كولبارش را بر دوش دارد
از اين صحرا به آن صحرا مي جهد
براي نجات فرزندش از گرسنگي به برادرانش زهر مي فروشد
خبر ندارد من و كودكم ديرگاهيست طعمه ي لاشخوران شده ايم!
كودكم شكم لاشخور پير را سير كرد
افسوس هيچ گاه نخواهم توانست برادران هوسرانم را سير كنم
بهتر آنكه شكم خود را از تكه هاي آنان پر كنم
دير يا زود تمام خواهند شد
و من به سراغ ديگران خواهم رفت
آه سرزمين مادريم! سرزمين خوب من
ديدي چگونه همه دست به دست هم داديم و تكه تكه ات كرديم؟
بي تو آنقدر تنها شديم
كه همه چيز را از ياد برديم
از ياد برديم كه تكه هايت را دفن كنيم
و من اينجا آرام آرام پوسيدنت را به تماشا نشسته ام
دير نيست آن زمان كه من را نيز با خود به قعر آسمان فرو كشي!
در جهاني سر تا سر تهي
سر تا سر سكوت و سياهي
سرشار از آرامش
سرخوش از طواف معبد وجودم
خويش را مي ستودم
در آغوش او خفته
هماني كه پنداشتم خداست
و نبود
ملعوني در لباس خدا بود
چشم هاي مادر به هم آمد
و او با من در هم آميخت
و من از آغاز به كودكان حرام آبستن شدم
ماه ها از پي هم گذشته اند
گذشته اند و مي گذرند
فارغ شدني در كار نيست
زنا زادگان در وجودم زنده گشته اند
در وجودم زندگي مي كنند
كابوس هاي دوست داشتني من
شما از من ايد
چگونه از شما بگريزم؟
از شما به كه پناه جويم؟
به كجا؟
مامني نيست
بايد كه از شما به شما پناه آورم
جاني براي ستيز نمانده
از درون، جانهايم را مي مكيد
كابوس هاي قشنگم!
هشداريد
جاني برايم نمانده...
ديرگاهيست از كابوسهايم فارغ شده ام
آنها همه از درونم به بيرون رخنه كرده اند
زندگي من! چه خوب مامني براي اين زنا زادگان شده است
بعد از مرگم جاي خاليم را براي آنان كه دوستشان دارم پر كرده اند
تا دلتنگم نشوند
و مرده ي من همچنان به دنبال مامني براي گريز ...
چند شب پيش تنهاي تنها مانده بودم
همه تنهايم گذاشته بودند
نه از پدرهاي روحاني خبري بود
نه از آخوندهاي يهودي
و نه از شيوخ مسلمان
از ترس داشتم ديوانه ميشدم
كه زنگ در به صدا در آمد
همان مهمان هميشگي خودم بود
هماني كه هر وقت تنها ميشدم مي آمد
هيچ وقت از در پا فراتر نمي نهد
بغضم را قورت ندادم
همانجا به پايش افتادم و گريه كردم
او هم نشست
مي دانست چه مي خواهم
مي خواستم آنشب را بيايد و با من بخوابد تا ديگر تنها نمانم
اشكهايم را كه پاك مي كرد شرط خودش را هم گفت
از من راست ترين حرف زندگيم را مي خواست
هماني كه با هيچ دروغي وصله اش نكرده بودم
من هم گفتم
گفتم كه تو را بيشتر از او دوست دارم
فكر مي كردم شايد بعد از آن ديگر دوستم نداشته باشد
آخر هميشه همه مي گفتند كه دوست داشتن كسي جز او كفر است
جزايش هم جهنم و آتش
در كمال ناباوري من
لبهايش از هم گشوده شد
ديگر از آن چهره ي درهم كه هميشه من را مي ترساند خبري نبود
بلند بلند خنديد
خيلي خوشحال به نظر مي رسيد
آن شب را تا صبح با من خوابيد تا تنها نمانم
اما با طلوع صبح تنهايم نگذاشت
به من قول داد كه تا هميشه با من خواهد ماند
به من گفت كه بيشتر از گذشته دوستم دارد
به من گفت كه...
و حالا اين منم
اينجا در مقابل او ايستاده ام
اما نه
در آغوش امنيت او خفته ام
به دور از هر چه ناپاك
از عشق تو برايش مي گويم
از هوس بوسيدن لبهاي تو
او هم مدام مي خندد...
.يادم مي آيد مامان بزرگ يه من گفته بود اگر تمام انار را بدون اينكه حتي يك دانه اش را روي فرش بندازم بخورم وقتي مردم به بهشت مي روم. من هم آنقدر در خوردن دانه هاي انار دقت مي كردم كه گاهي ساعت ها طول مي كشيد تا تمامش را بخورم. معمولا همانجا خوابم مي برد.وقتي از خواب بيدار مي شدم خبري از انار نبود.هميشه انارم را در سطل آشغال پيدا مي كردم.آنوقت ها يكي از بزرگترين آرزوهايم همين بود كه كاش مي توانستم مثل مامان و بابا يك انار را به تنهايي بخورم. چقدر به نظرم آنها انسانهاي خارق العاده اي بودند كه مي توانستند همچين كار سخت و پيچيده اي را در مدت زمان كوتاهي انجام بدهند.مدت ها مي گذرد از زماني كه من نمي توانستم به تنهايي يك انار را بشكنم و بدون اينكه دستهايم سياه شوند تمامش را بخورم. اما انارها همه از قداست افتاده اند. ديگر مثل گذشته دوستشان ندارم. آنوقت ها شكل هر دانه تا مدت ها در ذهنم مي ماند. اما حالا حتي نگاهشان هم نمي كنم...
يادش بخير! جاده هاي كوير را مي گويم. همان ها كه با خاطرات كودكيم در هم آميخته اند. آنوقت ها همه دست به دست هم داده بودند تا سر كوير را بيخ تا بيخ ببرند. دو طرف جاده پر بود از قبرهاي كوچكي كه با فاصله ي منظم از هم حفر شده بودند. اين آدم هاي بي رحم. بعد از اينكه سرش را بريدند حتما مي خواهند قطعه قطعه اش كنند!! طاقت نياوردم ساكت بنشينم. مامان و بابا هم انگار از سكوت نسبتا طولاني من نگران شده بودند. در طول ده دقيقه اي كه راه افتاده بوديم من يك كلمه هم حرف نزده بودم! از مامان پرسيدم اين تپه هاي كوچك كنار جاده چي ان؟ كمي مكث كرد. هميشه جوابي مي داد كه كمترين سوال را در پي داشته باشد. وگرنه تا وقتي مي رسيديم من مي پرسيدم و او مجبور بود جواب بدهد. براي همين گفت اينها قبرهاي بچه هاي كوچك پرحرف است! چقدر به نظرم جذاب آمد. دوست نداشتم چيز ديگري بپرسم. خودم همه اش را مي دانستم. يه تك تك آن قبرهاي كوچك نگاه مي كردم و زندگي به خصوصي از كودكي پرحرف در ذهنم نقش مي بست.نمي دانم كي خوابم مي برد...
چند وقت پيش از همان جاده ي قديمي مي گذشتيم. هيچ تقييري نكرده بود. خواب ازلي زمان در كوير تا ابد ادامه دارد. هنوز هم آن تپه هاي كوچك سر جايشان بودند.پرسيدم:
_ اين چاله ها رو براي چي اينجا كندند؟؟؟
_ براي درختكاري ديگه نمي دونستي؟؟؟
اين جواب براي من خيلي سنگين بود.دوست داشتم جوابي كه مامان به من داده بود را بشنوم. ديگرهيچ نپرسيدم.آرام در خودم خزيدم.فكر كردم
ايده ي قبرهاي كوچك شيرين تر و جذاب تر از ايده ي درختكاري بود. با اين جواب او تمام جذابيت اون تپه هاي كوچك از دست رفت...
مدت هاست بعد از هر نمازم از خدا مي خواهم پيامبري را بر ما بفرستد كه دروغ گفتن را بد نداند.آخر مگر بدون دروغ هم مي شود زندگي كرد؟ از وقتي آنقدر بزرگ شده ام كه دروغ هاي مامان را از حرف هاي راستش تشخيص دهم لذت زندگيم هم مرده است...
جاده ها در هم مي لولند.انگار تمامي ندارد. دوطرف هم تاچشم كار مي كند جز بيابان هيچ چيز نيست.سكوت كوير برايم آزار دهنده است .كم كم گوشهايم به صداي ماشين عادت مي كند. پاهايم درد گرفته است. كاش ميشد ماشين را نگه داشت. دوست دارم بقيه ي راه را تا شهر بعدي كه خيلي هم دور است پياده بروم. اينطوري بيشتر خوش مي گذشت.
فكر مي كنم خدا دعاهايم را شنيد .حدس ميزنم ماشين پنچر شده است. همه كلافه مي شوند. آنقدر ذوق زده شده ام كه در را باز مي كنم و مي پرم بيرون.جز من و بابا بقيه در ماشين نشسته اند. تا خيلي دور دست ها هيچ نوري به چشم نمي آيد. بابا كمي كلافه است اما باز هم جمله ي هميشگي اش را هنگام عبور از اين جاده فراموش نكرده است.
_ اين جاده جاده ي اختصاصي ماست.
سوز سردي از لباس هايم مي گذرد و خود را به تنم مي رساند. تا انتها هيچ صدايي نيست. جز همهمه اي نا مفهوم .كوه هاي دور و اطراف مدام شكل عوض مي كنند. انگار جز ترساندن من هيچ كار ديگري بلد نيستند.آسمان تا پشت كوه ها امتداد دارد.آسمان زيباي كوير! سرم را بالا گرفته ام اما سرگيجه امانم را بريده. دلم مي گيرد. بعد از اين يك آرزوي ديگر هم به ارزوهاي من اضافه مي شود.چقدر دوست دارم همين جا رهايم كنند و بروند. بعد من براي خودم خانه ي بي سقفي خواهم ساخت. كمي دورتر.نزديك دامنه ي كوه. لذت بخش مي بود. نمي دانم اين آدم ها در اين آجرهاي سخت و محكم چه ديده اند كه آن را به آسمان ترجيح مي دهند.
كم كم چشمانم به تاريكي عادت مي كند. ترسم هم فرو كش كرده. صداي كوير واضح تر و واضح تر مي شود. كم كم "هيچ چيز"به چشمم مي آيد. به گوشم مي رسد. تمام بوته هاي خشك خار به زبان مي آيند. از پاكي و غربتشان مي گويند. دل پري دارند. از هر كدامشان گذرا جمله اي مي شنوم و رد مي شوم .آن بوته هاي خار صدايم ميزنند. آنقدر پراند از رازهاي شگفت انگيز كه مي خواهند هر چه بيشترش را به من بدهند و خود را راحت كنند. دوست ندارم يك جا بنشينم. سرما آزارم مي دهد. مجبورم حرف هر كدامشان را نشنيده رها كنم بروم سراغ بعدي! كاش ميشد پاي حرف تك تك خارها نشست.
يكي شان مي گويد:
شما انسانهاي بيچاره سالهاست كه فريب اين خورشيد رياكار را مي خوريد!
مي گويم:
اين چه حرفيست؟؟ خورشيد اگر نباشد حيات همه مان مختل مي شود.
مي خندد:
_ خوب من هم براي همين مي گويم شما فريب او را خورده ايد. حقيقت روز و شب غير از آن چيزيست كه شما مي پنداريد. خورشيد سالهاست كه نورش را از شب مي گيرد.
_ داري هذيان مي گويي؟ خورشيد كه پر نورتر از شب است. همه از تاريكي شب مي گويند آنوقت تو مي گويي خورشيدنورش را از شب مي گيرد؟
_ پس بگذار برايت بگويم. تو اصلا مي داني خورشي از چه تغذيه مي كند؟
_مگر خورشيدغذا هم مي خورد؟
_ غذاي اين خورشيد دوست داشتني شما شياطين ريزي هستند كه در هم آميخته اند و شكل ابر سياهي در آسمان هستند. هر روز صبح همين كه طلوع مي كند آن ابر سياه را مي بلعد.
_خب اين چه ربطي به شب دارد؟
_ بعد تا غروب از اين سر آسمان به آن سر مي رود و هر چه را بلعيده به زمين تف مي كند. انسانهاي بيچاره هم ندانسته همه اش را جذب مي كنند. هر چه هم كه باقي ماند باز شكل ابر سياهي مي شود و آسمان را تيره مي كند.
_ انوقت فرشته ي نجات انسان ها سر مي رسد. دشمن اين ديو سيرت.
_ شب را مي گويي؟
_ آري. او از راه مي رسد و تاريكي هضم شده در جان انسان ها را مي خرد و در ازايش بهشان آرامش مي دهد. نور مي دهد. حالا فهميدي چرا اينقدر تاريك است؟
_ خوب كه چه؟ حتما خيلي احمق است!
_ نخير او انسان ها را دوست دارد. او مي داند كه دوستش نداريد اما از شما دلگير نيست. از آن انسانهايي دلگير است كه به اين راز پي برده اند و باز هم دروغ به هم مي بافند...
_ چه دروغي؟
_ نمي داني؟! ضجه ي پرندگان را آواز خوشحالي آنان براي شروع روز و آمدن خورشيد تعبير مي كنند. و شب را سياه و وحشتناك ترسيم كرده اند...
بين اين همه صدايي كه ديگر همهمه اي موهوم نيست و اسرار را برايم بازگو مي كند صداي نا آشنايي گوشم را مي ازارد. وقت دل كندن از دوستان جديد دوست داشتني ام فرا رسيده است. بار ديگر آسمان را نگاه مي كنم.بايد به دنياي آدم ها برگردم. شايد اين آخرين فرصت باشد براي لذت بردن از آسمان زيباي شب. صداي نا آشنا صدايم مي زند. مي خواهد از آسمانم بگيرد. بايد رفت. همين طور كه مي دوم به بالا خيره شده ام. ستاره ها سوسو نمي زنند. مي درخشند. بازتاب نورشان همه جا را روشن كرده. فكر مي كنم تاريكي فردا را چگونه تاب خواهم آورد...
روي زمين دراز كشيده ام. به ساعت ديجيتالي روي ميز خيره شده ام. دستم را مي گيرد و از جا بلندم مي كند.روي تخت مي خواباندم. خودش هم آنطرف تر دراز مي كشد. روي صفحه ي كوچك ساعت عددهاي دو و سه و پنج و هشت به ترتيب نقش بسته اند. چشمانم مي سوزد. اشكي از گوشه فرو مي افتد و تا پايين بازويم سر مي خورد. رد محوي از خودش بجا مي گذارد. مثل آن حلزون كه گذاشته بودم روي انگشتم و او هم ساعت ها با من بازي كرده بود. بعد كه رفت تمام انگشتانم پر بود از جاي خالي او. گاهي دلم برايش تنگ مي شود. اما نمي توانم به كسي بگويم. آخر آدم كه نبايد با حلزون دوست شود.نبايد كه دلش تنگ شود. به افكار احمقانه ي خودم مي خندم. آنوقت نگاه هاي متعجب او كه روي من خيره مانده اند من را به خود مي آورد. از جا بلند مي شوم و در آئينه ي روبه رو به چشمانم زل مي زنم. خنده ام آرام آرام جاي خود را به تبسمي يخ زده مي دهد. آن هم كمي بعد تر تنهايم مي گذارد. دوباره به ساعت ديجيتالي كوچك روي ميز زل مي زنم و دراز مي كشم. روي صفحه ي كوچكش اعداد دو و سه و پنج و نه نقش بسته اند.همين كه سرم را مي گذارم روي بالش سرم از درد تير مي كشد. موهايم آن زير گير افتاده اند. بي اعتنا مي كشمشان بيرون و روي بالش مي خوابانمشان.به من مي گويد نمي خواهي بخوابي؟ مي گويم صبر كن فردا شود. زير لب غر و لندي مي كند و مي خوابد. مي گويم اگر اولين لحظه از شروع روز جديد را بخندم تا فرداي آن روز مدام مي توانم بخندم. گوش نمي كند. به ساعت زل زده ام. حالا ديگر وقتش رسيده. امشب نبايد آن را از دست بدهم. چشمم مي سوزد. آنقدر غرق تماشاي ساعتم كه به كل حواسم ازشان پرت مي شود. يك لحظه پلكهايم دستان هم را مي گيرند و رها مي كنند.بيشتر از يك لحظه بهشان فرصت نمي دهم. همين كه دستانشان از هم جدا مي شود دوباره اشكي از گوشه مي سرد و تا پايين بازويم از خودش رد محوي به جا مي گذارد.دوباره به ساعت نگاه مي كنم.روي صفحه ي كوچك ساعت چهار صفر خودنمايي مي كنند. آرام مي خندم كه بيدار نشود.با خودم مي گويم ديگر مي خوابم.فردا هم كه بايد روز خوبي باشد. روزم با خنده شروع شد!
چشمانم را روي هم فشار مي دهم. فكر مي كنم تمام اين چيزها خرافات است. بعد ياد تو مي افتم.تو از همان اول با انتظار شروع شدي. انگار تو همزاد ساعت هاي ديواري اتاقهاي مني! خودت مي داني از وقتي رفتي چند اتاق و چند ساعت عوض كردم. همه اش مواظبم كه اتاق جديدم به بوي تو آلوده نشود. اما نمي شود. اشكال من اولين لحظه است. كاش مي توانستم تو را از اولين لحظه هاي زندگيم بيرون برانم. كاش همه جا به بوي تو آغشته نبود. فكر مي كنم. روزها و ماه ها و سالها با اشك و انتظار با خنده يا هر طور ديگري هم كه باشند به پايان مي رسند. پس چرا تو پاياني نداري؟ همزاد بي رحم ساعت هاي ديواري اتاق هاي من حالا كه رفته اي بازوهايم پر شده از جاي خالي تو...
دلم گرفته. مي خواهم همين جا بنشينم و زار زار گريه كنم. حتما باز همان سوال احمقانه ات را مي خواهي بپرسي. اصلا مي شود تا من چيزي مي گويم با يك سوال جوابم را ندهي؟ حوصله ام را سر برده اي. دلم گرفته است ديگر. چرا ندارد. مگر نمي شود آدم الكي دلش بگيرد.الكي دلتنگ شود. اصلا مگر حتما بايد دل آدم براي كسي يا جايي تنگ شود؟ نمي شود گاهي هم الكي دلم براي خودم تنگ شود؟ اصلا دوست دارم خودم را براي خودم لوس كنم.اشكالي دارد؟ همين كه مي گويم دوستت دارم باز آن سوال مسخره ات را تكرار مي كني. من هم مدام بهت دروغ مي گويم. مي گويم چون مهرباني دوستت دارم. چون دروغ نمي گويي. و هزار تا دروغ ديگر مي گويم و آنقدر حرفهايم را صادقانه مي گويم كه همه اش باورت مي شود.آنوقت من هم از دست آن چرا هاي خسته كننده ي تو راحت مي شوم. وقتي كسي چرا مي گويد يعني اينكه من نمي توانم حرفهاي دلم را برايش بگويم چون او نمي فهمد. بايد با استدلالات عقليم با او حرف بزنم تا راضي شود.عقل هم كه هميشه دروغ مي گويد! عقل و دل كه يكجا جمع نمي شوند. مثل جان و تن مي مانند كه به اقتضاي قوانين سخت و خشن يكي شده اند و در كنار هم زندگي مي كنند. البته روزي هزار بار هم به جان هم مي پرند. اما باز هم در كنار هم مي مانند.
دلم گرفته . از دست تو و اين چراهاي بي پايانت. گاهي وقت ها آرزو مي كنم كاش يكي از آن دروغ هايي كه به تو گفته ام حقيقت داشت. چقدر خوب ميشد اگر من، تو را نه براي تو كه به خاطر مهرباني هاي تو دوست داشتم. انوقت بعد از جداييمان عشق تو در گور ذهن من هزار كفن مي پوساند. آخر مهربان تر از تو زياد آمدند و رفتند. اصلا مي داني چه مي گويم يا باز داري دنبال راهي مي گردي كه بپرسي چرا؟!
دلم گرفته. از دست اين چهره هايي كه همه مثل هم است. دوست داشتم غير از من،تو،او،ما،شما،ايشان كس ديگري هم وجود داشت. كسي كه بشود بي آنكه او را ديد دوستش داشت. كسي كه هيچ وقت نپرسد چرا. كسي كه مثل هيچ كس نباشد و هيچ ضميري هم نتواند جايش را پر كند. تو اما مثل بقيه هستي. ببين حتي ناراحت هم نمي شوي از اينكه جاي اسمت كلمه ي ديگري گذاشته ام.
خنده ام مي گيرد. از دست اين آدمهايي كه هيچي حاليشان نيست. اين همه كتاب خوانده اند. اين همه حرف زده اند و هنوز هم مدام لبهايشان به هم مي خورد. اما فقط يك كلمه را تكرار مي كنند.انگار جز آن كلمه ي ديگري بلد نيستند. چقدر خوبست كه هيچ كس به حرف هاي ديگري گوش نمي كند. ديوانه كننده است. مدام تكرار مي كنند:
من، من،من،من...
آنها فكر مي كنند تمام دنيا همين است. كاش يك بار هم "تو" را به زبان مي اوردند تا درهاي دنيا برويشان باز ميشد. انگار همه كليد ورود به دنياي كلمات را از دست داده اند. تو هم فقط مي گويي: من من من ... هيچ فرقي با ديگر آدم ها نداري. جز اينكه گاهي مي پرسي: چرا چرا چرا...
چقدر خوب است كه آدم كاري را براي اولين بار تجربه كند. و خوبتر آن است كه او اولين نفري باشد كه آن كار را انجام مي دهد. پشت كولر آبي پنهان شده ام تا كسي من را نبيند. همه ي محوطه ي دانشگاه را زير نظر گرفته ام. همين طور كه همه جا را ديد مي زنم سيگار هم مي كشم. نه فندك دارم نه كبريت. هر كدام را با آتش يكي قبلي روشن مي كنم. با خودم مي گويم نكند من هم معتاد شوم؟خنده ام مي گيرد.انگار هيچ وقت قرار نيست من بزرگ شوم! هيچ وقت فكرش را هم نمي كردم كه بوي سيگار را به تمام عطر و ادكلن هاي دنيا ترجيح دهم! از آن بالا به باغبان پيري كه گلها را آب مي دهد زل زده ام. خوش به حالش !كار خوبي دارد.شايد من هم بعد از تمام شدن كلاس رفتم كمكش كردم! شير آب را مي بندد و قيچي اش را بر ميدارد. شاخه هاي اضافي را حرس مي كند و مي ريزد در جوي آب كنار باغچه. جوب پر از لجن است. همين طور كه از آن بالا نگاهش مي كنم كم كم در لجن فرو مي روم. كوچك و كوچك تر مي شوم. بالاخره تمام مي شود. فرصت پيدا مي كنم نگاهي به خودم بياندازم. لجن بودن هم حس خوبي دارد.از اين پايين آدم ها را با آن پاهاي بزرگشان نگاه مي كنم . انگار از چيزي مي ترسم.مي ترسم يكي شان بي افتد در جوي آب و زير پاهايش له ام كند! مي ترسم دوباره برگردم و نگاهشان كنم. باز به كار خود ادامه مي دهم.پشت ذرات لجن پنهان مي شوم تا پاي هيچ كس به من نرسد! چند لحظه مكث مي كنم. حس بدي دارم. نگاه هايي روي من ثابت مانده اند. حتي حالا كه اينقدر ريز و كوچك شده ام باز هم از شر اين نگاه ها در امان نيستم! بر مي گردم و نگاه مي كنم.خودم را مي بينم.به آرام آرام فرو رفتنم در لجن زل زده ام. پسرك احمق كه هميشه سر كلاس بحثمان مي شود دارد مي آيد طرفم.هر چه صدا مي كنم حواسم نيست .تمام وجودم در لجن غرق شده ! آخرين بار كه مسئول جلسه بود از كلاس پرتم كرد بيرون. بعد از آن ديگر فرصت نشد تلافي كنم. به من كه مي رسد با آرنجش مي كوبد پشتم و رد مي شود. دستم به جايي بند نمي شود. مي افتم در جوي آب پر از لجن. كفش هايم كثيف كثيف شده است! حتي وقتي كه از دست همه در امانم باز هم پاهاي خودم هستند كه زيرشان مدفون شوم!
بي آنكه چيزي بگويم سيگار ديگري روشن مي كنم و راه خودم را مي روم. دنبال كوچه ي خلوتي مي گردم كه جوي پر از لجني داشته باشد.آنوقت من راحت تر مي توانم در آن فرو بروم. پشت درخت كاج پنهان مي شوم. درخت نمي گذارد هيچ رهگذري از اينجا رد شود. همين جا خوب است. اما مشكلي وجود دارد. جوي آب اينجا خشك و تميز است.اصلا براي من جايي ندارد. فكر مي كنم. ديگر فرصت زيادي براي پنهان شدن ندارم. دود سيگار در هوا محو مي شود. راستي دود سيگار هم جاي خوبيست براي پنهان شدن...
كنار پنجره ايستاده ام. از بين شكاف دو پره ي پرده كه باز مانده اند بيرون را نگاه مي كنم. همه ي رنگ ها را مي توانم در آسمان ببينم. دارد برف مي بارد. آرام. فكر مي كنم اگر تا صبح همين طور ببارد آنوقت تمام پيازچه هاي زعفران پيرمرد همسايه كه كاملا سبز شده اند زير برف پنهان خواهد شد. ديگر تاب نمي آورم. نخ را در دستم مي گيرم و محكم به پايين مي كشم. اتاقم روشن روشن مي شود. پنجره را باز مي كنم و روي طاقچه مي نشينم. پاهايم را هم آويزان مي كنم بيرون و تابشان مي دهم. هيچ كس من را نمي بيند. همه سرشان پايين است و با عجله راه خودشان را مي روند. اتاقم از يخچال هم سردتر شده است. بايد مواظب باشم همين كه نماز بي بي تمام شد بيايم پايين و پنجره را ببندم وگرنه عصباني مي شود. صورتم قرمز قرمز شده است. دارد مي سوزد. لبهايم به هم مي خورد. هر چه حرف ميزنم صدايم را نمي شنوند. اصلا به حرف هاي من گوش نمي كنند. گريه ام مي گيرد. مي خواهم آنقدر بلند گريه كنم كه آنها صداي من را بشنوند و ديگر به زمين نيايند. خدا همه ي درهاي بهشتش را باز گذاشته . فرشته هاي كوچك بيچاره به طمع بهشتي بهتر به زمين مي آيند. چقدر خوشحالند. صداي خنده شان را مي شنوم.يكي يكي از آن بالا دنبالشان مي كنم تا به زمين مي رسند.زياد طول نمي كشد.سرم را بالا گرفته ام و آسمان را نگاه مي كنم. اين بهشت هم جاي قشنگيست.
خدا كند همه شان روي پيازچه هاي زعفران پيرمرد همسايه فرود بيايند. هيچ كس جرات نمي كند پايش را آنجا بگذارد. اما نمي شود. بعضي هاشان خيلي كوچك اند. هنوز خوب بلد نيستند پرواز كنند. مي روند روي آسفالت خيابان. تازه مي خواهند از بهشت جديدشان لذت ببرند كه پيرمرد همسايه با كاميون بزرگش از رويشان رد مي شود و خاكسترشان مي كند. چند تايشان را هم من كشتم. به دستان من پناه آوردند. دوست دارم همين جا بنشينم تا تمام تنم يخ بزند. آنوقت اگر آن فرشته هاي كوچك به دستان من پناه آوردند من مي توانم مراقبشان باشم.
چشمانم سياهي مي رود. مي پرم پايين و پنجره را مي بندم. هوا هم تاريك تاريك شده است. همين كه سرم را برميگردانم صداي قطره هاي باران را مي شنوم كه خود را به پنجره مي كوبند. قلبم تند تند ميزند. ديگر تاب نمي آورم. لباسهايم را مي پوشم و آرام مي روم بيرون. طوري كه بي بي من را نبيند. وگرنه نمي گذارد بروم . در را محكم پشت سرم مي بندم. صدايش را مي شنوم...
تا خانه ي خودمان ده دقيقه اي بيشتر راه نيست. تمام راه را زير باران ميدوم. همين كه مامان در را باز مي كند بغلش مي كنم و مي بوسمش. دوست ندارم بپرسد چرا آن موقع شب برگشته ام خانه! مي روم داخل اتاقم و چشمانم را مي بندم. هنوز هم دارد باران مي بارد. قطره ها به كانال هاي كولر برخورد مي كنند.هر كدامشان نت مخصوص خودشان را دارند. قلب من هم با ريتم قطره هاي باران به كار خويش ادامه مي دهد...
صداي مامان را مي شنوم. نمي دانم چرا نمي گذارد بخوابم. دوست ندارم چشمانم را باز كنم. تنم زير پتو داغ داغ شده است. سرم را كه حسابي سنگين شده از زير پتو مي آورم بيرون. هوا روشن شده است. مامان پرده را كنار مي زند و نور زننده اي چشمانم را اذيت مي كند. فكر مي كنم سرما خورده ام. باورم نمي شود كه به اين زودي صبح شده است. ديگر صداي باران هم نمي آيد. تازه ياد ديشب مي افتم. گرماي لذت بخش پتو را به خودش مي دهم و مي پرم بيرون. مي خواهم ببينم همان اندازه كه فكر مي كردم برف باريده يا نه؟ چقدر خوشحالم. امروز كلي خوش مي گذرد...
انگارامروز اولين نفري كه آمده مدرسه من هستم. چون هيچ رد پاي ديگري نيست. سرتا سر حياط را برف پوشانده است. كتابهايم را مي گذارم روي سكويي كه به خاطر درخت چنار بالاي سرش خشك خشك مانده است. دوست ندارم روي برف راه بروم و آن همه فرشته را زير پا لگد كنم. آرام روي برف دراز مي كشم. ديگر هيچ صدايي نيست. به سرم مي زند نكند همه ي آن آدمها به احترام آرامش من سكوت كرده اند. بلند مي شوم.اما نه. همه به سرو صدا كردن ادامه مي دهند. دلم براي زمين مي سوزد. احساس مي كنم مي خواهد از اين همه سر و صدا بتركد. هيچ كجا هم نمي تواند از دست آدم ها فرار كند. دوباره دراز مي كشم. دوباره صداهاي ديگر مي ميرند. گوشم از صداي خنده شان پر مي شود. دوست دارم همانجا بخوابم.بعد ياد آن فيلم مي افتم كه ان پسرك در برف يخ زد و مرد. فكر مي كنم يخ زدن و بعد هم مردن نبايد آنقدرها كه مي گويند بد باشد. از جا بلند مي شوم. نگاهم را برميگردانم. خود را مي بينم هنوز هم روي برف خوابيده ام. انگار نيمي از وجودم را آنجا روي برف جا گذاشته ام.مي روم آنطرف تر و دراز مي كشم. با خود مي گويم نيمي آنجا و نيمي اينجا ،نكند تمام شوم! اما نه. بار سوم هم امتحان مي كنم.بار چهارم ،پنجم...
از خوشحالي مي خواهم بلند بلند گريه كنم. برفها پر شده است از من! جانم را با آن فرشته ها تقسيم كردم. اما هنوز هم كلي جان برايم مانده! آنقدر كه مي توانم تمام فرشته هايي كه زير چرخ هاي كاميون پيرمرد همسايه خاكستر شدند از نو زنده كنم. تازه وقتي كه آنها دوباره مردند و در زمين دفن شدند مي توانم از جان هايي كه برايم مانده زمين را هم زنده كنم. و وقتي كه روح فرشته ها به آسمان برگشت مي توانم از جان هايي كه برايم مانده آسمان را هم زنده كنم. و بهشت را. آنوقت تمام دنيا پر مي شود از من...