از اون روز به بعد همیشه با احتیاط از کنار درخت چنار رد میشم.دوست ندارم منو ببینه...
"چنار"
كلي از اون برگاي پنج انگشتي ريخته بود روي زمين .درختا همه لخت لخت شده بودن.چقدر خوبه كه درختا معني شرم رو نمي دونن.من هم دوست داشتم مثل اونا تمام لباسامو از تنم بكنم و مثل چند تيكه آشغال بريزمشون زير پاي مردمي كه از ديدن تن بي لباس من لذت مي برن.پاهام رو به زمين كوبيدم و با ناراحتي گفتم:
_ رو چه حسابي خدا بايد اينقدر اين برگا رو خوشگل خلق كرده باشه كه وقتي لگدشون مي كني دلت ريش بشه؟!
همه خنديدن.دلم گرفت. خم شدم ويكي از اون برگا را برداشتم ، گذاشتم روي لبم. بوسيدمش.
رد لب هاي خدا روي لب هام موند...
%%%
"كاملا بي نام"
همه جا را بخار گرفته.هر يك كاشي را كه رد مي كند سر ميخورد و به پايين مي افتد.
دوباره بالا مي رود.به زحمت چشمانم را كاملا باز نگه مي دارم.نمي خواهم گم اش كنم.بالاخره به بالا مي رسد.روي لبه ي سقف شيشه اي حمام راه مي رود.راهي كه بالا رفته از راهي ديگر بر ميگردد.فكر مي كنم خودش فهميد آن همه زحمت اش بي فايده بود يا نه؟
سردم شده.شير را باز مي كنم و مي روم زير دوش آب گرم.سرم را مي اندازم پايين.نگاهشان مي كنم .دانه دانه از روي پيشاني ام سر مي خورند.فكر مي كنم قطره ها بالا مي روند يا پايين مي آيند؟
نمي دانم...
%%%
"ارزش بود و نبود بعضي آدم ها"
وقتي كنارم نيستي كيفم را همراهم مي برم تا جاي خالي ات آزارم ندهد...
%%%
"گلهاي زعفران شهر ما"
روي دو پا نشسته ام دارم گلهاي زعفران باغچه مان را مي چينم.نقش و نگارهاي ظريف روي گلبرگ ها حواسم را پرت مي كند. رنگهاي زرد،سبز،بنفش و قرمز هارموني زيبايي از رنگها را بوجود آورده است. چقدر دلم مي خواهد همين جا بنشينم و اين گلهاي كوچك زيبا را تماشا كنم.اما نمي شود. بابا به من گفته قبل از اينكه آفتاب طلوع كند بايد بچينمشان. تازه دوست ندارم چشمم به مرد همسايه بيفتد.الان ديگر بايد پيدايش بشود .مدام با آن ماشين گرانقيمتش مي رود در خيابان و پز مي دهد. چند بار هم خودم ديدم كه شب ها زنهاي غريبه را به خانه مي آورد. اصلا كار هميشه اش است. بعد وقتي من دارم گلهاي زعفران را مي چينم آن زنها را دوباره سوار ماشينش مي كند و شب وقتي بر مي گردد مي دانم كه باز هم تنها نيست. ساقه ي ظريف گلها را بين دو انگشت شصت و سبابه ام مي گيرم و فشار مي دهم. خيلي راحت مي شكند.اما بعضي هاشان هنوز غنچه اند. بابا به من گفته آنها را هم بايد بچينم. خودشان كه مهم نيستند.بايد زعفرانشان را ازشان جدا كنم.فرقي نمي كند كه گل اند يا غنچه!اين زنبورهاي لعنتي مدام به سر و پاي گلها مي پيچند و آزارشان مي دهند. لباسهاي قشنگي هم مي پوشند.شبها از پنجره ي اتاقم نگاهشان مي كنم.اما صبح كه دارند مي روند صورت هايشان واضح تر است. قيافه هايشان هم بد نيست.دلم مي گيرد. آخر اين يكي هنوز ساقه اش در زمين است. گلبرگهايش را مي گيرم و مي كشم بيرون. ساقه اش در نمي آيد اما گلبرگهايش از وسط نصف مي شود. خيلي زود تر از آنچه فكر مي كنم در دستم مي پوسد. مي اندازمش روي برگهاي خشك. سه رشته زعفران را ميگيرم و آرام مي كشم بيرون. بابا به من گفته خودشان مهم نيستند.بايد زعفرانشان را ازشان جدا كنم...
آفتاب كم كم دارد خود را نشان مي دهد. در رو به رو باز مي شود. ديگر نمي توانم زل نزنم. دخترك هنوز بلد نيست چطوري آرايش كند. پايين چشمش تمام سياه شده!
گريه ام مي گيرد.از جا بلند مي شوم. بايد زودتر گل ها را بچينم. برگ هاي خشك زير پاهايم له مي شوند...
دقيقا يادم نمياد چند سال پيش بود.اينم يادم نمياد كه كدوم خيابون بود و من اونجا چيكار مي كردم و يا اينكه دنبال چي مي رفتم. تنها بودم. مامان گفته بود تو خيابون اخم كنم كه كسي بهم چپ نيگاه نكنه. بابا هم گفته بود به هيچ كس اعتماد نكنم. درست احساس بچه هايي رو داشتم كه همه ي آدم بزرگا رو جز مامان و بابا دزد تصور مي كنن و كافيه بهشون لبخند بزني تا محكم به مامانشون بچسبن. بي اعتنا به اطرافيانم مي گذشتم يه پيرمرد صدام كرد. برگشتم و نيگاش كردم. خنديد و يه آبنبات گذاشت كف دستم. بابا گفته بود از هيچ غريبه اي خوراكي نگيرم. منم چند قدم اونطرفتر انداختمش لاي درختا.
راه رو اشتباه رفتم.مجبور شدم تمام راهي كه رفته بودم رو برگردم.هنوز همونجا ايستاده بود.باز منو كه ديد خنديد و يه آب نبات گذاشت كف دستم. خواستم بندازمش لاي درختا،برگشتم ديدم پيرمرده داره نيگام مي كنه. منم گذاشتمش روي زبونم. هيچ اتفاق بدي هم نيفتاد. از خودم بدم اومد. بعد از اون يه قولي به خودم دادم. اينكه به همه اعتماد كنم حتي اگه به من نارو بزنن.حرفاي مامان و بابا رو گذاشتم لاي صندوقچه اي كه قفلش هميشه گمه.فكر كردم حتي اگه اعتمادم به آدمها بدترين حوادث رو براي من در پي داشته باشه بهتر از تجربه ي دوباره ي اون احساس حقارته لعنتيه.
بعد از اون هيچ وقت هيچ انسان به اصطلاح بدي كه بخواد از اعتماد من سوء استفاده كنه سر راهم قرار نگرفت. نمي دونم شايد هم قرار گرفته و من خبر ندارم. اما كم كم دارم به يه نتيجه اي مي رسم:
گاهي بهتره خودمون رو به كوچه ي علي چپ بزنيم.خدا خودش مراقبمون هست. ما هيچ وقت نمي تونيم از خودمون در مقابل تمام خطرات موجود محافظت كنيم.پس بهتره ديوونه باشيم تا غصه مون رو بقيه بخورن...
ديشب داشتم درز لباسم رو مي دوختم. به ته نخ كه رسيدم به شوهرم گفتم :
_ برو قيچي رو بيار اين نخو قيچي كنم
ايشون هم كه تنبل تر از من تشريف دارند فرمودند( با خنده اي بر لب):
_يك عمر ملت ته نخا رو با دندوناشون مي كندن حالا تو مي خواي من از جام بلند شم براي تو قيچي بيارم؟
من هم با جمله ي زيباي خودم خواستم بحث رو به نفع خودم تموم كنم
گفتم ملت همه خرند كه همچين كاري مي كنن.
امروز داشتم دگمه ي لباسم رو محكم مي كردم.بار اول كه به ته نخ رسيدم همينكه خواستم با دندون كارو يكسره كنم ياد حرف ديشب افتادم.پا شدم قيچي رو برداشتم و دوباره گذاشتم سر جاش(آخه فكر مي كردم كارم باهاش تموم شد) همينكه نشستم ديدم باز بايد از جام بلند بشم .تو آئينه نگاه كردم گفتم من خرم خب كه چي و نخ رو با دندونم كندم...
زيبايي دست هايم را براي خودم نگه داشتم
و او آن را بخشيد
به سنگ
به چوب
به رنگ
با دستهايش در ديوارها دميد
و اينچنين جاني ابدي به آنان داد
و زيبايي دستان من
در ميان روزها ذره ذره چكيد و محو شد...
٪٪٪
همين كه به هم رسيديم
تمام قلبم را در گودي انگشتانت ريختم
دستانت از هم جدا شدند
فرو ريختن قلبم را شگفت زده تماشا كرديم
بعد از آن در سكوت رفتي
و هر كس كه آمد تكه اي از قلبم را براي خود برداشت
تكه ها را به گوشه ي قلبهاشان وصله زدند
با تكه هاي من بر وسعت خويش افزودند
من بي دل ماندم
و تو بازيگوش تر از هميشه
هنوز همانجايي كه بودي
شايد گناه من بود كه تمامش را به يك باره به تو دادم
شايد قبل از آن
خودم بايد مي شكستمش
و بعد از آن تكه تكه به تو مي دادم..
باباي خوب خودم يه سري جملاتي داره كه مخصوص خودشه و هيچ كس ديگه اي حق نداره اونها را تكرار كنه. مثلا هميشه خطاب به مامان كه سر صد تومن(منظور صد تا تك توماني است) با من چونه مي زد مي گفت:
_ تمام مشكلات و بحث هاي اقتصادي خونواده ي ما مربوط به زير صد تومنه!*
تا وقتي بچه بودم منظور بابا رو نمي فهميدم اما بزرگ و بزرگتر كه مي شدم و از هر انگشتم هزار تا هنر باريدن گرفت و من براي شكوفا كردن هر كدومشون مجبور بودم صبح تا شب كلاسهاي مختلف برم منظور بابا هم برام واضح تر ميشد . جالب بود فقط كافي بود بگم فلان مقدار براي فلان كلاس ميخوام تا مامان عزيز اينجانب همون روز يا حداكثر تا فرداي اون روز پول رو به من ميداد. و من هميشه در حسرت اين موندم كه يكبار مامان به من بگه پول نداريم تا شايد من از اين دوگانگي در بيام كه بالاخره باباي خوب خودم يه عدد انسان مايه دار هستند يا يك نفر مفلس بيچاره؟!
تا مدتي فكر مي كردم اين مشكل و معضل خانوادگي ماست. اما يه مدت كه روز نامه خوندم و اخبار گوش دادم ،ديدم اي دل غافل اين معضل كل اجتماع ماست و من بي خبر از همه جا نمي دونستم.
يه مدت همه جا مي شنيدم كه فلاني اين مقدار داد به اين وري و همون فلاني اون مقدار رو هم داد به اون وري. بعد سومي آمد و گفت پس من چي؟ بعد همون فلاني محترم يك مقداري هم به اون دادند. بعد از شنيدن اين همه دست و دلبازي جناب فلاني كلي مغرور شده بودم چه فكر مي كردم در كشور پر مايه اي زندگي مي كنم. و اين شد كه من آدم سر به هوايي بار اومدم.اما اين سر به هوايي اينجانب زياد طول نكشيد چون هر روز صد دفه سكندري مي خوردم و همه به من مي خنديدند.
يكروز به صندوق هاي صدقات( يا همان گدايي به سبك دولتي)
يكروز به هداياي مردم در جشن عاطفه ها
روز ديگه به جسد كارتن خوابي كه از سرما يخ زده بود
روز بعد به بچه اي كه يك گوشه نشسته دستمال مي فروخت
از شما چه پنهان يكروز هم به آشغال هاي كپه شده ي جلوي در (هر وقت پول كم مياد حقوق سپورها رو نميدن)
يكروز پاشنه ي كفشم لاي چاله چوله هاي خيابون گير كرد و كنده شد و تا خود خونه مجبور شدم كج كج راه برم
بالاخره اما ياد گرفتم دختر سر بزيري باشم و اين شد كه اون روز نخوردم زمين.خوش وخوشحال منتظر تاكسي ايستاده بودم كه با ضربه ي كاري كه از پشت به سرم اصابت كرد از پا در اومدم و به زمين افتادم. خانوم محترمي كه البته حق هم داشت عصباني بشه به من گفت كه در محل كار او ايستادم و مانع كسب و در آمد ايشون شدم...
و اين زمين خوردن ها هر روز و هر روز ادامه داشت تا نگاه اينجانب از آسمان بر زمين افتاد و بعد از اون يكسره تو اين فكرم كه بالاخره باباي من يك عدد انسان مايه داره يا يك نفر مفلس بيچاره؟
* البته اين نرخ هم بر اساس نرخ تورم هر روز بالا و پايين ميره
اينقدر غصه خوردم و گريه كردم كه غصه و گريه هر دو كم آوردند و تصميم گرفتند مثل بقيه ولم كنند.شايد هم خودم ازشون خسته شدم و ولشون كردم. چند روزي هست كه فقط مي خندم...
ياد يه چيزي افتادم:
"هيچ وقت فراموش نكن كه دنيا (دنيا براي من يعني همين زمين خودمون) مثل يه توپ گرده كه هيچ انتهايي نداره. شايد هر وقت فكر مي كني به آخر رسيدي يه نقطه ي آغاز باشه."
و متاسفانه يا خوشبختانه من حدس ميزنم به همچين نقطه اي رسيدم. شايد شروع براي يه ديوونه بازي حسابي. شايد همه تا آخر عمرشون انگشت به دهن بمونن. اصلا به من چه؟
به نوشته هاي خودم تو اين شش ماه نگاه كردم و يه نقطه ي مشترك بين همشون كشف كردم كه متاسفانه نقطه ي زيبايي نبود.
خاطراتم كه جز يكي دو تا همه اش تلخ و تلخ و تلخ..
موضوع داستان هاي احمقانه ام خيلي جالب بود برام:" خودكشي، زلزله،ايدز،خيانت،زنان خياباني،قتل،طلاق وبيشتر از همه پدوفيل كه بيشتر از همه ي اينا تو دنياي الان رايجه و باعث رنج من
حالم ديگه داره به هم مي خوره از اين همه سياهي و نا اميدي
شايد براي همين مي خوام تا دو ماه هيچي ننويسم. بايد كه حال و هواي خودمو كمي عوض كنم...
خيلي سخته! هم عوض شدن هم چيزي ننوشتن. همين كه اين تصميم رو گرفتم كلي چرت و پرت بالا آوردم. خيال كردن .هيچ كدومشون رو نمي نويسم.بذار همونجا خفه بشن. شايد هم دو ماه ديگه بر نگشتم. تا دوماه ديگه كلي شاكي خصوصي پيدا مي كنم به اتهام قتل!!
اما اشكالي نداره. ديگه نمي نويسمشون. ميذارم همونجا دفن بشن.خيلي هم خوبه.
اصلا به من چه كه خدا اون دنيا كوره ي آدم پزي راه انداخته يا نه؟
يا اينكه دكتر احمدي نژاد داره گند ميزنه و ملتم براش كف ميزنن
يا اينكه تو به جاي من داري اونو مي بوسي
من فقط دلم ميخواد برم دريا. بعد هم با كل اون لباسهاي مسخره اي كه تنمه بپرم تو آب .
خيلي وقته نديدمش. حتما كلي ناراحته. فكر مي كنه باهاش قهرم. آخرين باري كه پريدم تو بغلش داشت جونمو مي گرفت. مي خوام برم بهش بگم كه دوسش دارم
بگم باهاش قهر نيستم
بگم اينجا دارم خفه ميشم...
وقتي تو با من نيستي از من چه مي ماند
از من جز اين هر لحظه فرسودن چه مي ماند
از من چه مي ماند جز اين تكرار پي در پي
تكرار من در من مگر از من چه مي ماند
غير از خيالي خسته از تكرار تنهايي
غير از غباري در لباس تن چه مي ماند
از روزهاي دير بي فردا چه مي آيد
از لحظه هاي رفته ي روشن چه مي ماند...
از من اگر كوهم اگر خورشيد اگر دريا
بي تو ميان قاب پيراهن چه مي ماند
بي تو چه فرقي مي كند دنياي تنها را
غير از غبار و آدم و آهن چه مي ماند
وقتي تو با من نيستي از من چه مي پرسند
از شعر و شاعر جز شب و شيون چه مي ماند...
سلام به دوستان گلم!
به علت يك مسافرت دوماهه اين وبلاگ تا دوماه آينده تعطيله. تا دو ماه ديگه به هيچ كدومتون نمي تونم سر بزنم پس لطفا خبر بروز شدن خودتون رو برام كامنت نذارين كه شرمنده تون نشم. در ضمن هر كدوم از نوشته هام رو كه خوندين اگه خواستين كامنت بذارين همونجا بگين چون بدليل پايين بودن حافظه ي اينجانب نمي تونم تشخيص بدم كدوم كامنت مال كدوم نوشته است. ديگه اينكه دوستتون دارم و ملالي نيست جز دوري شما.
به اميد ديدار مجدد
اگر قرار بود عشق من را از چشمانم بخواني
هيچ وقت گوشهايت را با صدايم نمي آزردم
كه بگويم :
"دوستت دارم"
اگر قرار بود چشم هاي لال آدم به ياريش شتابند
خدا زحمت خلق دنياي پر كلمه را بخود نمي داد
و زجر آموختن بر دوش او نمي نهاد
اين چشم هاي لعنتي
دوستشان ندارم
به من مي گويند تو هيچ نگو
ما خود همه چيز را هويدا مي كنيم
آنچه در قلب توست
نمي گويند
و تو دلشكسته مي روي
و من دلشكسته مي مانم...
پ.ن. اين رو در جواب دوستي گذاشتم كه تو كامنتها به من گفته بود همه ي چشم ها رو به دروغگويي متهم كردم. البته كه نه . من اونها رو به سكوت متهم كردم .
يادش بخير. وقتي سه چهار سالم بود در يكي از شهرهاي جنوبي زندگي مي كرديم كه زمستان هاي بي برف اما خيلي سردي داشت. يكسال زد و برف باريد. حدس ميزنم در طول صد سال بي سابقه بود. تا آن موقع برف نديده بودم. خيلي ذوق زده شدم. تمام مدت فكر مي كردم يخچال آسمان هم مثل يخچال خانه ي ما پر برفك شده و حالا دارد برفك هايش را بر سر ما مي ريزد. جالب اينجا بود كه من فكر مي كردم فقط در خانه ي ماست كه دارد برف مي بارد. دلم براي خواهرم سوخت. بيچاره رفته بود مدرسه. بايد كمي از برف ها را جمع مي كردم تا وقتي مي آمد خانه به او نشان بدهم. لباس هاي گرمم را پوشيدم و رفتم بيرون. تازه برف شروع به باريدن كرده بود و براي همين برف زيادي جمع نشده بود.به چه زحمتي برف هاي كل حياط را جمع كردم. دستهايم يخ زده بود و مي سوخت. اما اصلا مهم نبود. همه ي برف هايي كه جمع كردم لاي يك پارچه محكم پيچيدم وبردم داخل اتاقم قايم كردم.چند ساعت تمام انتظار كشيدم تا خواهرم از مدرسه بيايد. انگار آن روز قرار نبود تمام شود. وقتي آمد دستش را گرفتم و بردم داخل اتاقم. چشمهايش را هم بستم. مي خواستم برفك هاي يخچال آسمان را كه به حياط ما ريخته بود نشانش دهم.
هيچ وقت نفهميدم برف هاي قشنگم را چه كسي برداشت...
پ.ن. اين خاطره ي مشترك منو نرگس خواهرمه.ما برفها رو با هم جمع كرديم.نرگس نيمچه قل من!
پ.ن.2 فكر نمي كنم اما خواهر بزرگم همچين خاطره اي تو ذهنش مونده باشه...
وقتي گريه ام مي گيرد گريه مي كنم
بعد تا ساعت ها تاريكي چشمانم را مي آزارد
اما من گلويم را بيشتر از چشمانم دوست دارم
آخر اگر گلويم نباشد
من نمي توانم به تو بگويم كه دوستت دارم
آنوقت زندگي و زيبائيهايش را مي خواهم چكار؟
اما بي چشم هم مي شود زندگي كرد
در دنيايي كه چشم ها سكوت كرده اند
يا اگر كه گه گاهي چيزكي مي گويند
جز دروغ چيزي نيست...
و آنگاه كه پيمبري از جانب خداي مدرن بر ما فرود آمد و ما را به سوي تمدن فرا خواند تنها عشاق بدان راي مثبت داده براي قبول رسالتش شتافتند.چه عشاق را دلهايست روشن بين و آگاه . پيمبر را ياهو ناميدند. و اول معجزه ي او كه بنام خودش ثبت شد هديه اي براي عشاق روشن بين و آگاه بود كه جز بخاطر كوردلي مادران و پدرانشان به وصال نرسيده بودند.زان پس هيچ كس در كف حلقه ي موي يارش چه موي بالا چه موي پايين از اين كوي به آن كوي ويلان و سرگردان نشد. چه عشاق هر شب بي آنكه خطري براي هيچ كدامشان از جانب پدران و مادران كوردل فراهم آيد از طريق عكس و كم به ديدار هم نائل مي آمدند و گه گاهي كسي چه داند شايد به نيمچه ارگازمي مي رسيدند...
اين شد كه با وجود چنين معجزه اي ديگر هيچ كس بر اصالت پيمبر جديد و وجود خداي مدرن شك نكرد و اين مذهب نوپايه بسرعت به همه ي دلهاي پاك نفوذ كرده در آنجا ريشه دواند.
روزها و ماهها و سالها از پي هم گذشتند و ديگر حناي اين معجزه براي عشاق روشن بين كه ديگر واضح بين شده بود رنگي نداشت. پس پيمبر ما از خداي مدرن جانشيني خواست چه ديگر ياراي تحمل اين رسالت زيادي عظيم شده را نداشت.پس او رفت و شايد هم مرد.كسي چه داند از سرنوشت پيمبر پاك سرشت! و پيمبري جديد بر ما قوم پاك نهاد نازل شد و بار عظيم رسالت را زان پس بر دوش گرفت. اين پيمبر نيز با خود معجزه اي آورد نه چندان عظيم اما كارگر و سازنده. پس آن را مستراح ذهن ناميد. اما نابكاران فرهنگستان زبان نامش را تحريف كردند.اين چنين شد كه بعد از آن هر كس نامي بر پيمبر جديد و معجزه اش نهاد . از آنجمله : وبلاگ ، وبنوشت ، بلاگ ، وب و...
روزها از پي هم نگذشتند. هنوز در همان روزگار پيمبر جديد كهنه شده بوديم كه پدران و مادران كوردل اين عشاق پاك واضح بين به فكر ايمان آوردن به خداي مدرن و پيمبرانش شدند. پس اين مادران و پدران نابكار ستم پيشه ي جفاكار امدند و مذهب پاك را آلوده كردند. زان پس رنگ زندگانيم سياه تر از سياه و غمهاي درون دلم بيشمار گشته.
اينان پيمبران جديدي ساختند كه جز براي نيل به اهداف پست خودشان بدرد چيز ديگري نمي خوردند. چه نام ها كه بر اين پيمبران نو كيسه نگذاشته بودند.
بگذريم از اين اسامي كه ما در بند اينان نيستيم. تنها به ايراد نتايج معجزات دروغين اين پيمبران دروغين بسنده خواهيم نمود...
خزانه ها(بانك هاي خودمان) از جمعيت تهي گشته و از جمله جنتلمن هاي باكلاس و مايه داري كه هر گاه كفگيرمان به ته ديگ مي خورد از محبت هاي بي دريغشان استفاده مي كرديم...
ديگر شوقي براي مكتب (براي نويسنده دانشگاه مد نظر بوده است) رفتن نمانده. چه زماني در شروع هر نيمسال مجبور به ثبت نام مي شديم و در طول يك روز تمام عقده هايمان را بر سر كاركنان بيچاره خالي مي كرديم. چه لذت وافري از كاغذ بازي و امضاء جمع كردن مي برديم. و بعد از آن تا يك هفته تمام اعضاء خانواده بسيج شده ( منظور آن بسيج نيست منظور اين بسيج است) براي دفع خستگي هاي روز ثبت نام( همان انتخاب واحد) و ديريست (منظور 2 ترمه) در كمال ناباوري كاغذهاي قشنگم را رها كرده با دگمه هاي اين دوست قديمي صفحه كليدم به دفع و رفع امور مي پردازم...
پ.ن. تصحيح گاف نويسنده: پيامبران قديم و جديد خداي مدرن بصورت همزماني و در عرض هم هستند نه در طول هم(ايول چه فلسفي).
زن: عزيزم خيلي دوستت دارم
مرد: اي جونم راست ميگي؟ منم دوستت دارم خوشگلم .
تا حالا بهت گفته بودم لبات باب بوسيدنه؟!
زن: آره قبلا هم گفتي . وقتي دير مياي خونه واقعا از نگراني ديوونه ميشم. مي ترسم خداي نكرده...
مرد: ديگه شلوارك نپوش. دامن بيشتر بهت مياد
زن: اصلا ولش كن. ميگم بريم بالاي پشت بوم من ستاره ي خودمه نشونت بدم؟
مرد: نه بابا بي خيال شو. بريم رو تخت دراز بكشيم...
پ.ن. اصلا اينقدر كه تو اين نوشته به نظر مياد من فيمينیست نيستم. اصلا خوشم نمياد كه باشم.هدفم صرفا نشون دادن اختلاف نگاه زن و مرد نسبت به هم و دور و اطرافشون بود. و از اين حرفا ديگه...
پ.ن.۲ (نتونستم از این نوشته صرف نظر کنم)
گوشه ای از کتاب سلام روسپيان،سلام نوشته ي آقاي اردوخاني: لخت شد، آمد کنارم دراز کشید. روسپی را چه شرم؟ گفتم: اگر تو مشتری من بودی چه انتظاری از من داشتی؟سرش را بر شانه ام نهاد خودش را به من چسباند و گفت:نوازشم کن،نوازشم کن. به جای اینکه دست بر سینه ام بری، موهایم را نوازش کن،لبم را فراموش کن،پشت چشمان، مژه هایم را نوازش کن، به جای اینکه چو حیوانی درنده بروی من بپری،مرا بدری، با سرانگشتانت تمام بدونم را نوازش کن،نرمک گوشم را آرام بمال.مژه بر صورت و پیشانی و چانه ام بزن. بگو مرا دوست داری،دروغ بگو!بگو که تنها عاشق منی و بغیر از من به کسی نمی اندیشی. در وصفم شعری بگو،داستانی از داستانهایت برایم تعریف کن، نوازشم کن،نوازشم کن.
بعد از آن او مشتری من بود و من در خدمت مشتری!
سلام به دوستان گلم!
براي ايجاد تنوع در نوشته هاي وبلاگم( وبنوشتم) و اينكه داستان و شعر و خاطره هر سه تنهام گذاشتند تا اطلاع ثانوي از نوشته هاي ديگه ام ميذارم.اميدوارم خوشتون بياد و همين ديگه...
به نظر خودم كه بيراه نمي گم.تمام فلاسفه از همه جا بايد جمع بشن خونه ي ما. روح مرده ها رو هم احضار مي كنيم بيان. بايد كه اين غائله رو يه جايي بخوابونيم (حيف نميشه با غائله كاري كرد). اين سوال لعنتي كه اول فكر مي كردم فقط رو مخ من كار مي كنه و حالا مي بينم كه هممون اينجا به نوعي هم نه و مستقيما باهاش درگيريم رو حل کنن. اصلا هيچ كس فكر نمي كنه كه اين سوال شده سوهان روح ملت. همه باورشون شده كه نميشه كاري كرد. چپ و راست به هم ايميل و پيامك مي زنند چه مي دونم گه گاهي هم اس ام اس مي زنند. اونايي كه بيكارترند وبلاگ مي نويسند. همه هم دعا مي كنند كه منجي كه آقاي محبوبشون تو سازمان ملل ازش صحبت كرده سر برسه و اين سوال رو جواب بده. مي دونم داغ دلتون كه به تنتون هم رسيده تازه ميشه اما چاره چيه؟
من موندم هر چي كمش خوبه يا زيادش؟!
از وقتي سري بين سرا شدم(يعني از وقتي تونستم تاتي تاتي راه برم) مامانمو يادم مياد كه از زيادي كار ناله كرده. از همون موقع بود كه من حاليم شد كار چيز خوبي نيست و بايد ازش فاصله گفت. البته كارها اونقدر زيادن كه نميشه ازشون فاصله گرفت و هميشه دو دستي مي چسبن بهت!
زمان گذشت .جديدا شنيدم كه كارا ناياب شده. خبر ندارم مامانم هنوز ناله مي كنه يا نه. اما مثل اينكه ملت تو كف كار موندند. آقاي محبوب چاره انديشيد گفت مدرك شيش ابتدايي وسيكل و ديپلم رو قبول نكنين. بگين برن مدرك ليسانس بيارن. اينطوري يه چهارسالي صداشون در نمياد. تا چار سال ديگه هم كه ما نيستيم. اين شد كه دانشگاه ها هم ناياب شد و مثل كار محبوب. ملت ريختند سمت دانشگاه ها. چند وقت پيش دو سه نفر از رفقا رو ديدم كه از قضا به دليل كمبود كار به شغل محبوب و رايج روسپيگري مشغولند.گفتم چه خبر ديدم اونها هم در به در دنبال دفترچه هستند كه برن دانشگاه و مدرك ليسانس بگيرن. گفتم اي بابا شما كه كارتون و دارين و عيشتون هم كه به راهه( يعني مثل بقيه نيازي به شوهر ندارين) شما ديگه چرا ميخواي بري ليسانس بگيري(بخري هر چي).گف تو كه خونه نشستي بخور و بخواب خبر نداري براي كار ما هم مدرك لازمه. گفتم يعني چي؟ گف وقت قيمت گفتن از ما مي پرسن مدركتون چيه؟ آخه مگه نمي دوني تو دانشگاه ها چند واحدي حال كردن و حال دادن رو پاس مي كنند(جزء دروس عملي ، براي خانوم ها رايگان ،آقايون هم بستگي به زرنگي خودشون داره!). چو انداختند كه ليسانسه ها ماهواره اي حال ميدن!
... و اين بود كه كم كم اين سوال فلسفي مهم در ذهن من شكل گرفت كه بابا اگه كم خوبه تا محبوب بشي و هه بيوفتن دنبال بدست آوردنت پس چرا ملت اين همه كم دارند اما راضي نيستند و دنبال زياد مي گردند .همه مي خوان بشن مثل اين آقاه كه هيچ وقت كم نمي خواد كه هيچ زياد هم ارضاش نمي كنه( سوء تفاهم نشه يعني راضيش نمي كنه). اين آدماي نمك نشناس نمي فهمند كه بايد از اين آقاي خوب و دوست داشتني حمايت كرد نه تقليد. اون خدمتكار ماست و براي همين بيشتري ها رو ميديم اون بياره و كمش مي مونه براي خودمون. كاراي بيشتر، پول بيشتر و از اين حرفا ديگه!
اي بابا دارم آتيش مي گيرم. بايد يه پيامكي، ايميلي،اس ام اسي بزنم به دوستان دعا كنيم:
" شايد اين جمعه بيايد شايد گره از كار گشايد شايد..."
پ.ن.1 دو نوع آقاي محبوب داريم. آقاي محبوب ثابت و متغير.آقاي محبوب ثابت قدرتي در مقابل قدرت خدا داره ولي آقاي محبوب متغير نسبت به آقاي ثابت زياد مهم نيست. هر چهار يا هشت سال مياد و جيبش كه پر شد عوض ميشه.
پ.ن.۲جمله ي آخرم سوء برداشت نشه. اينجا مضحكه قرار دادن عقيده اي در كار نيست. بلكه سوء استفاده ي صاحبان زور و قدرت از اعتقادات پاك مردمه كه مد نظر من هست. "
يادش بخير. چند سال پيش وقتي هنوز آنقدر بزرگ نشده بودم كه خيلي چيزها رو از جمله حرفهاي راست و از دروغ تشخيص بدم در يكروز سرد پاييزي به آرزوي ديرينه ام كه مبصر شدن بود رسيدم.اونوقت من كلاس پنجم ابتدايي بودم و درست پنج سال بود كه اين آرزو روز و شب در دل من زنده بود . خدا نصيب گرگ بيايون نكنه. بچه ي آدم نبودن كه بچه ي چي بودن خدا مي دونه؟(البته بعدها یعنی همین چند وقت پیش کسی آمد و این راز را برملا کرد که آنها ریشه و اصلشان به بزغاله می رسد) من هم بخاطر ترس از توبيخ شدن توسط ناظم مهربونمون مجبور بودم يكسره بزنم تو سر بچه ها كه بقول معروف بتمرگن سر جاهاشون. اما موفق نشدم كه نشدم. نمي دونم چرا اما حس غريبي من رو هر پنج دقيقه مي كشوند طرف دفتر تا از منجي مدرسه(همون ناظم مهربونه) كمك بخوام. بار چندم بود رو دقيقا يادم نمياد همين كه چشم ناظم به من افتاد اين دفه دكم نكرد كه هيچ گفت صبر كن عزيزم الان با هم ميريم حسابشون رو مي رسيم. من هم خوش و خوشحال همونجا منتظر موندم تا خانوم كارشون تموم بشه.خيلي زود از جاش بلند شد با هم رفتيم طرف كلاس. پشت در دستم و گرفت و گفت ببين عزيزم اين بزغاله ها كه آدم نيستن كه به اين راحتي ها ساكت بشن ما هم براشون فيلم بازي مي كنيم و گولشون مي زنيم.گفتم چشم بايد چيكار كنيم؟ گفت هيچي من هر چي گفتم تو فقط نيگام كن.
با خودم گفتم خوب اينكه كاري نداره. يه چشم گفتم و وارد كلاس شديم.
همه ساكت نشستند سر جاهاشون. اونوقت ناظم مهربون يقه ي منو گرفت و چسبوند به ديوار. بعدم كلي بهم بد و بيراه گفت .منم كه وظيفه داشتم هيچي نگم. هيچي نگفتم. او هم كلي از بچه ها تعريف كرد و زد تو سر من كه چرا الكي مياي دروغ تحويل من ميدي؟
فرداي اون روز از سمت مبصري استعفا دادم و تا امروز ديگه سراغ هيچ پست و سمتي نرفتم...
پ.ن: با تشكر از رئيس جمهور محترم و سخنگوي خوب دولت كه خاطرات شيرين كودكي رو برام زنده كردند!
تو من را وحشي آفريدي
كي رامم كردند؟
اين كفشهاي لعنتي
اين لباسها
اين خدا
كي اين ها را به من وصله زدند؟
كفش ها را به كناري انداخته ام
لباس هايم را هم از هم دريده ام
و حالا نوبت توست
بودنت را انكار كن
تا افسارم را از دست اين بي خبران بيرون بكشم
خدايي كه اين ها به من وصله كردند تو نيستي
مهرباني خداي مهربان را نمي خواهم
خداي انسان صفت حالم را به هم مي زند
هماني كه با خوبان خوب و با بدان بد است
من تو را مي خواهم
تويي كه هر شب در چشمان وحشي من مي غري!
با لحظه هاي عمر كوتاهم خانه اي ساختم
خانه ي روياهايم را
خانه اي كه سقف نداشت
اولين شب اقامتم آخرين شب نيز بود
بعد از آن يكباره تمامش بر سرم آوار شد
و ديگر هيچ
هيچ نماند
نه عمري تا خانه اي ديگر بسازم
و نه رويايي...
دستم را دراز كردم و اولين ستاره ي آسمان را در مشت گرفتم
دو دست لازم نبود
تمامش در يك مشتم جا گرفت
با غرور له اش كردم
تا مرد
بعد از آن گذاشتمش روي سينه ام
مثل برف از ميان مشتم آب شد
سينه ام شد گور ستاره ي مرده
چشمانم را كه باز كردم
رويايم رفته بود
نمي دانم اما چرا سينه ام مي سوخت
هنوز هم مي سوزد
و سجاده ام تمام خيس شده
از اشك هاي خداي گرياني كه مي خندد...
عزيزكم بخواب. مگر تو نمي داني بي خوابي تو ناراحتم مي كند. اما بي خوابي تو تقصير تو نيست. تقصير من هم نيست. تقصير اين آدم بزرگ هاست كه هيچ وقت نمي فهمند دگمه هم خواب مي خواهد. بدون پلك هم كه نمي شود خوابيد. اما مشكل تو نخوابيدن نيست.مشكل تو اين كوكهاي قرمز لعنتي است كه لبهاي قشنگت را به هم دوخته . من كه كر نيستم. صداي حرف هايي كه پشت لبانت سد شده مي شنوم. شايد هم رفتار بد بچه ها ناراحتت كرده كه نمي خوابي؟ آنها هم مثل مامان ها و باباهايشان بزرگ شده اند. خيلي بزرگ! آنقدر كه ديگر نه تو را مي فهمند نه من را. بيچاره تو و من! مجبوريم در ميان اين آدم ها زندگي كنيم. با كلي از آن حرف هايي كه جز خودشان هيچ كس نمي فهمد. اما تو غصه نخور. من كه دوستت دارم. اما به كسي نگو. آنها مسخره ام مي كنند. مثل امروز كه همه بچه ها عروسك هايشان را آورده بودند و من هم تو را با خودم بردم. آنوقت همه شان به تو و من زل زدند و در گوشي مسخره مان كردند. خوب حالا چرا با من قهر كرده اي؟ به تو قول مي دهم هر وقت دست هايم به اندازه ي دست هاي مامان شد برايت از آن لباسها بدوزم. همانهايي كه تن عروسك بچه هاي ديگر بود. شايد كوك لبهايت را هم باز كردم. آنوقت مي تواني مثل آنها آواز بخواني. اما تو كه نمي تواني مثل آنها دور خودت بچرخي و برايم آواز بخواني. اصلا من كه تو را به خاطر اين ها دوست ندارم.من دوست ندارم تو برايم برقصي و آواز بخواني. من لبهاي كوچك بسته ات را با تمام دنيا عوض نمي كنم. خودم بلدم برقصم و آواز بخوانم. تقصير آنها نيست كه نمي فهمند. آنها چيزي را كه تو به من ميدهي نمي فهمند. تو من را ياد بچه گي هايم مي اندازي. آنوقت ها كه نمي توانستم حرف بزنم. آنوقت ها هميشه مامان مي فهميد چه مي خواهم. اما الان كه اين همه خوب بلدم حرف بزنم هيچ وقت نمي فهمد.مي خواهم مثل تو لبهايم را كوك بزنم. آنوقت شايد مامان حرف هايم را بفهمد.
اگر بفهمد ديگر از من نمي خواهد كه تو را بيندازم در سطل آشغال. مي گويد تو كهنه شده اي و دير يا زود پاره پاره مي شوي. فكر مي كنم خوب بابا هم يكروز پير مي شود و مي ميرد. مثل آقاجان و مادر جان. پس او را هم نبايد دوست داشت؟
اما مامان مدام اصرار مي كند كه بابا را بايد دوست داشت چون او بابا است! اما من باز هم فرقش را نفهميدم. كه چرا بايد بابا را دوست داشت و تو را نه!
همين ديروز بود كه مامان ،بابا را بغل كرد و بوسيد. بعد هم به او گفت كه دوستش دارد. داشتم شاخ در مي آوردم. آخر او كه باباي من است نه باباي مامان. به مامان كه گفتم كلي با بابا خنديدند بعد هم گفتند كه زن و شوهر هم بايد همديگر را دوست داشته باشند. قشنگ گوش كن كه يادت نرود. بايد بابا و زن و شوهر را دوست داشت! چقدر خوب است. تو هم مي تواني زن و شوهر من بشوي . انوقت اگر مامان پرسيد كه چرا دوستت دارم مي توانم به او بگويم تو زن و شوهر مني. اما مشكلي هست. تو كه انگشتر نداري. تازه اگر هم يكي برايت بخرم انگشت نداري. پس يعني تو نمي تواني زن و شوهر من بشوي. دلم براي اين آدم بزرگهاي بيچاره مي سوزد كه مجبورند زن و شوهر و بابا شوند تا دوست داشته شوند.
من همين طوري دوستت دارم. تو هم نبايد به كسي بگويي وگرنه انها مسخره ام مي كنند. حالا هم بخواب ديگر. بخواب عزيزكم بخواب...
تمام راه ها
تمام كلمات و معاني
تمام "من" ها و "تو" ها
در آخر به همان جا مي رسند
پس چرا خسته ات كنم؟
بگذار همين اول بگويم:
"دوستت دارم"
پ.ن. مگر مقدس تر از از اين دوكلمه هم سراغ داري كه هنوز منتظر ادامه اش هستي؟
آنوقت ها همين كه تاريكي مرا مي ترساند و گونه هايم خيس ميشد
تو مي آمدي
مي آمدي و با ريتم اشك هايم برايم اتل متل مي خواندي
مي خواندي و مي خواندي تا ترس رهايم مي كرد و با تو هم صدا مي شدم
نمي دانم كي خوابم مي برد
در خواب مي ديدمت كه مرا روي دستهايت تاب مي دهي
شيريني اش را خوب بياد دارم
اما گاهي هم در ميانه ي خواب تنهايم مي گذاشتي
چشمانم را كه باز مي كردم تو را مي ديدم
از آن دور دست ها به طرف من مي دويدي
تا قبل از اينكه چشم هايم را باز كنم در كنارم باشي
من هم هميشه برايت ناز مي كردم
آنوقت تو دامنم را پر از ستاره مي كردي
اما باز هم نمي توانستي خنده ام را ببيني
مي گفتم كه تو را دوست ندارم
مي گفتم كوچك تر از آنم كه بدانم عشق بازي چيست
و تو در سكوت لبخند مي زدي
مي دانستم چه مي خواهي
نگاهت روي لبهايم ثابت مي ماندند
كاش كه عشق تو قلب كوچك من را آنطور در هم نپيچيده بود
آنوقت هيچ وقت پاسخ لبخند ها و سكوت هاي زيبايت را نمي دادم
يادت مي آيد؟
يكي از همان روز ها بود
برايم اتل متل خوانده بودي
دامنم را هم مثل هميشه پركرده بودي از ستاره
روي دستهايت تابم مي دادي
همانجا بود كه بوسيدمت
همان يك بوسه كافي بود
تا درد وجود مادرم را فرا گيرد
و...
من به اينجا آمدم
تا بزرگ شوم
و لايق عشق بازي با تو
در ميان گريه هايم برايم اتل متل نمي خواني
در ميان غصه هايم برايم ستاره نمي چيني
در ميان تنهايي هايم در آغوشم نمي گيري
دلم تنگ شده
براي لبخند ها و سكوت هاي زيبايت
براي بوسه اي ديگر
كاش مي آمدي و من را از اينجا مي بردي
اينجا تاريكي مي ترساندم
آنوقت ها تمام روزها و لحظه هايم از تو پر بودند
شادي من بودن تو بود
كاش هماندم مي دانستم
مي دانستم كه شادي من از سرودي بود كه تو مي خواندي
شادي من در آغوش تو خفتن بود
شادي من ستاره ها
شادي من با تو زيستن
شادي من...