تبليغاتX
در جستجوی زمان از دست رفته

دیگه زمستونا هم مثه قبل با آدم یکرنگ نیستن.چه میشه کرد؟ اما زمستون بی برف گرفته هم قشنگ و دوست داشتنیه. با آسمونه خاکستریش که هر لحظه امکان داره بباره و نم نم بارونی که میخواد امید نیمه جون رو زنده نگه داره..

همیشه عاشق همیچین هوایی بودم و هستم.بخصوص که غار غار چند تا کلاغ هم تو فضا باشه.سه تا کلاغ اونورتر روی شاخه های خشک اقاقیا نشستن .دلم به حالشون می سوزه.چرا خدا نخواسته کلاغا عاشق بشن؟ چرا هیچ وقت دو تا کلاغ رو کنار هم تو آسمون ندیدم؟

%%%

روی سنگ های ریز و درشت این ور بالا و پایین می پرم. چشمامو می بندم یکی شونو ور میدارم.میگم تو سنگ شانس من باش. چند قدم بعدتر سنگ و می اندازم زمین.فکر می کنم بین چند صد شانسی که ندیده از کنارم گذشتند و بین چند صد شانسی که دیدم و بی اعتنا رد شدم این یکی چقدر بی ارزشه...

خونه که می رسم برای همون شانس کوچیکی که بدست و آوردم و از دست دادم حسرت می خورم ...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 11:59  توسط مریم  | 

وقتی آدم خیلی حرف برای گفتن داره و وقت کمی برای بیان تمامش بهش دادن بهترین راه همونه که سکوت کنه.

پس تا اطلاع ثانوی محکوم به سکوت شدم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 17:34  توسط مریم  | 

اولین دندونم که افتاد خیلی ترسیدم.مامان خواست ترسم رو فراموش کنم بهم گفت باید دندونت رو جایی قایم کنی که خدا نبینه وگرنه دندونت کج در میاد. کلی فکر کردم بالاخره فهمیدم باید کجا بذارمش. چهارپایه رو بردم تو حیاط کنار دیوار آجری و ازش بالا رفتم و دندونم رو گذاشتم بین شکاف دو تا آجر. بعد اومدم پایین. یه نفس راحت کشیدم.آخی خیالم راحت شد. دیگه مطمئن بودم که دندونم کج در نمیاد...

نمی دونم چرا اونوقتا که خدای من هم قد خودم بود کوتاه تر از دیوار آجری حیاط خونمون بیشتر کنارش احساس امنیت می کردم تا الان که از تمام آسمون بزرگتر شده.

کاش میشد خدا رو قیچی کرد...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 16:5  توسط مریم  |