تبليغاتX
در جستجوی زمان از دست رفته

آن چنان خوشدل و مهربان بود كه محبتش به ديگران و بي اعتنايي اش به وجود خود و رنج هايش در نگاه او در لبخندي با هم كنار مي آمدند كه،برخلاف آنچه در چهره ي بسياري از آدم ها ديده مي شود،اگر تمسخري در آن بود فقط براي خودش بود، و براي همه ي ما بسان بوسه اي بود كه چشمانش كه نمي توانست كساني را كه دوست مي داشت بدون نوازش عاشقانه نگاه كند،نثارمان مي كرد..

م.پ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 22:7  توسط مریم  | 

تا چند وقته ديگه بر ميگردم خونه و خونه تكوني ها شروع ميشه. امسال هم كلي از اون سر رسيدها و تقويم هايي كه يادداشت ها و خاطراتم رو درشون مي نوشتم و حالا چهره ي زشتي به كتابخونه ام دادن مي ريزم تو سطل آشغال..

اينطوري خيلي بهتره.مطمئنم كه هيچ وقت، وقت نمي كنم بشينم تمام اونها رو بخونم..

حالا كه فكر مي كنم مي بينم هميشه بيشتر از اينكه از روزها و لحظاتم لذت ببرم به فكر ثبت اونها براي آينده بودم..هميشه لذت بردن رو به آينده موكول كردم..آينده اي كه هيچ وقت براي لذت بردن از لحظات شيرين گذشته بهم فرصت نداده و نخواهد داد..

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 21:26  توسط مریم  | 

هيچ وقت نه قدر من را ميدانست نه حتي يك تشكر خشك و خالي از من بيچاره مي كرد. دريغ از يك ذره درك و شعور.تنها كاري كه ميكرد همين بود، روز و شب كار كشيدن از من بيچاره !جالب اينجا بود كه حتي وقتي از جان و دل برايش كار مي كردم و زحمت مي كشيدم باز هم غر زدن هايش ادامه داشت.روي منبر كه مي رفت از فلان امام هزار تا حديث مي آورد كه هر كاري هم براي من بكنند باز هم من و امثال من مايه ي آبروريزي هستيم!

و اينكه من مايه ي تباهي دين و دنياي همه ام! واقعا كه ! بي شرمي هم حدي دارد خب!

هر كاري كه كردم نتوانستم كينه ي اين مجلس آخري را از دلم بيرون كنم.با خودم فكر كردم هر طوري شده بايد خودم را نشانش بدهم.بايد زحمات من را به چشم ببيند بلكه اين مزخرف گويي را كم كند و كمي هم بيشتر قدر من را بداند..

مثل هر هفته نوبت يكي از اين دوستان احمق تر از خودش بود كه در خانه اش مجلس وعظي بپا كند.اما من كه مي دانستم بيشتر از آنكه مجلس ،مجلس وعظ باشد مجلس كارتراشي براي من بيچاره بود.تا صبح بايد گند كاريهايش را ماست مالي مي كردم.حتما از تك و پا مي افتادم. تازه آخرش غر زدن ها و تهمت هايش را هم بايد مي شنيدم و حرص مي خوردم.با خودم فكر كردم بهترين فرصت است براي اينكه خودم را نشانش بدهم.

جاي شما خالي..! پيش غذا و شام و دسر و ميوه و بعد هم...

با تمام قدرت هنرنمايي ام را شروع كردم.منتظر بودم همه از من تعريف كنند.به خاطر زحمات خستگي ناپذير و بي اجر و مزدم!نمي دانم چرا همه انگار از يك جذامي رو برمي گردانند شروع كردند به اخ و پيف كردن..

بيچاره بهترين لباسهايش را پوشيده بود. بهترين عطرش را هم زده بود.اما همه از بوي گند استفراغش از اتاق پريدند سمت ايوان ..!

٪٪٪

عادت! سامانده كارساز اما كند،كه در آغاز ذهن مارا وا ميگذارد تا هفته ها در جايگاهي موقت رنج بكشد.با اين همه ذهن از آن خرسند است زيرا بدون عادت و تنها با توانايي هاي خود نمي تواند جايي را براي ما نشستني كند..

م.پ.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 14:31  توسط مریم  | 

*اگر خدایی وجود دارد پس نمی تواند از انسان ضعیف تر باشد!

ناشناس..

*شايد سكون چيزهاي پيرامون ما از آنجا مي آيد كه مطمئنيم آنها همان هايي اند كه هستند و نه چيزهاي ديگري، و از سكون انديشه ي ما در برابر آنها..

م.پ.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 9:40  توسط مریم  | 

در دنياي امروز رابطه ها بر حسب تاثير زمان دو دسته اند:

روزنامه اي و كتابي

رابطه هاي روزنامه اي همان هايي اند كه با گذشت زمان زرد و پلاسيده مي شوند، حتي بدرد شيشه پاك كردن هم نمي خورند فقط بايد سطل زباله را اشغال كنند..

رابطه هاي كتابي همان هايي اند كه با گذشت زمان بر ارزششان افزوده مي شود و هر روز جاي بهتري از كتابخانه هاي بهتري را اشغال مي كنند...

آدم ها در رابطه ها دو دسته اند:

روزنامه اي و كتابي

آدم هاي روزنامه اي كه فقط يك ساعت از عمرمان را پر مي كنند و بعد فراموش مي شوند..

آدم هاي كتابي كه به ظاهر چند روز از عمرمان را پر مي كنند اما در واقع خاطره اي ماندگاراند كه تا ابد در ذهن مي مانند...

%%%

روزي دوستي گفت كه آدم ها براي هم مانند كتاب هاي ناخوانده و پر از رمز و رازاند.هميشه بهوش باش كتاب زندگيت براي آنان كه دوست داري زود ورق نخورد كه بعد از آن حتما سراغ كتاب ديگري خواهند رفت..

بعد از آن هماره تلاشم بر اين بود كه زود تمام نشوم ،چه بسا هرگز تمام نشوم حالا مي فهمم كتاب پر پيچ و خم و پر معما آنقدرها هم جذاب نيست،خيلي وقت ها نيمه كاره رها خواهد شد...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 14:2  توسط مریم  | 

...هفت ، هشت ، نه... باز هم ديوار. هر طور هم كه گام بردارد  باز هم قبل از گام نه ام به ديوار مي رسد. ديوانه كننده است. تمام سوسك هاي روي ديوار را شمرده است. حتي مي داند چند ثانيه طول مي كشد تا از اين طرف اتاقك به آن طرفش برسند. بارها و بارها آرزو كرده است كاش جاي آنها بود. اگر سرعت عمل سوسكها را داشت هيچ وقت گير نمي افتاد. تمام خاطرات زندگي بيست و پنج ساله اش را بارها و بارها مرور كرده است. حتي ديگر مي داند نه ماه در شكم مادرش چه غلطي مي كرده! بارها و بارها كثافت كاريهايش مثل فيلم اكشني از برابر ديدگانش گذشته است. براي سالهاي بعد از آزاديش هم نقشه كشيده و ذخيره كرده است. اما باز هم انگار تمامي ندارد. اين ديوارها و ثانيه هاي بي پايان مثل خوره وجودش را مي كاهند.كتاب تست هزار صفحه اي مايوسش كرده است. تا فردا بيشتر وقت ندارد. بعد بايد برود سر جلسه كنكور آزمايشي. .كتاب را ورق مي زند. سرش از درد تير مي كشد.نيمه شب است و تا صبح وقت زيادي نمانده است .در و ديوار اتاقش انگار هر لحظه به هم نزديكتر و نزديكتر مي شوند. احساس خفگي مي كند. عقربه هاي ساعت انگار دو ماراتن مي روند.صفحه اي به پايان مي رسد و صفحه اي آغاز مي شود. دستانش مي لرزد. صداي شكستن بشقاب فضاي ساكت خانه را لحظه اي متشنج مي كند. بعد از آن باز هم سكوت. تكه ها را با دست جمع مي كند. خون تازه مي ريزد كف آشپزخانه. تكه هاي شكسته ي بشقاب را مي ريزد در سطل زباله. نگاهش را از خون بر نمي دارد. آرام آرام دارد در سراميك لاجوردي نفوذ مي كند. شده رنگ آسمان هنگام غروب. دستش را فشار مي دهد تا خون بيشتري بريزد. صدايي در گوشش مي پيچد.

_ يادت نرود تكه اي از آسمان را براي خود برداري!

همين طور دارد از دستانش خون مي ريزد. قطره قطره! صداي كليدي كه در قفل مي چرخد او را به خود مي آورد. اگر شوهرش او را در آن وضعيت ببيند حتما مسخره اش خواهد كرد. دستش را زير شير آب مي گيرد. همه جا را بخار گرفته است. آب با فشار درون زخم دستش رخنه مي كند و خون با سرعت بيشتري خارج مي شود. كم كم چشمانش سياهي مي رود.  تيغ از دستش مي افتد. صداي برخورد آب با كاشي هاي كف حمام گوشش را پر كرده است. سقف انگار دارد فرو مي ريزد. سوسك سياهي با شتاب خود را از مهلكه دور مي كند. اگر از فشار زياد آب هم جان سالم به در ببرد حتما آن مردك ديوانه كه مدام از اين طرف اتاق به آن طرف مي رود و تا نه مي شمارد زير پا له اش خواهد كرد. خسته هم نمي شود. مدام از اين طرف به آن طرف مي رود و همانطور كه كتاب را گذاشته روي سرش لبانش را مي جنباند. تا فردا صبح بيشتر فرصت ندارد. فقط تا فردا ساعت نه صبح! نه ساعت ديگر مانده! بايد كه تمام تست هاي اين كتاب هزار صفحه اي را بزند. اما ذهنش آشفته است.مدام صداي كليدي كه در قفل مي چرخد در ذهنش تكرار مي شود. از پنجره به بيرون نگاه مي كند. مي خواهد آسمان را ببيند. فقط ديوار! به سراميك كف آشپزخانه زل مي زند. چقدر خوب شد بدون آنكه شوهرش بويي ببرد تكه اي از آسمان را براي خودش برداشت. قبل از آنكه سقف فرو بريزد و خفه اش كند. صداي مردي در گوشش مي پيچد. همان مردي كه با كتاب هزار صفحه اي اش از اين طرف اتاقك به آنطرف مي رود و رنگ خونش آسمان مغرب را سرخ كرده است و كليدش مدام در قفل مي چرخد.

_ يادت نرود تكه اي از آسمان را براي خود برداري!

 

 

 20/10/07

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 10:34  توسط مریم  | 

همه ی دوستام با اینکه اونو ندیده بودن کاملا می شناختنش. پسر خونده ی من صداش می کردند. حاشیه ی خیابون دستمال می فروخت. اون وفتا هر وفت از کنارش رد میشدم با خودم فکر می کردم که وقتی ازدواج کردم حتما با شوهرم صحبت می کنم و اونو به فرزند خوندگی قبول می کنیم.

اولین بار که ازش دستمال خریدم با سماجت تمام ایستادم و بقیه پولم رو تنا قرون آخر ازش گرفتم.دوست نداشتم گدا صفت بار بیاد...

یک سالی بود که فراموشش کرده بودم. اصلا مسیرم کلا عوض شده بود و نمی دیدمش. اتفاقی از اونجا رد شدم. نگاهش که کردم نشناختمش.تمام دندوناش خراب شده بود.پسرک من بزرگ شده بود. ایستادم یه دو تومنی گذاشتم کف دستش. دوست نداشتم گدا صفت بار بیاد. سه تا از دستمالاش رو ورداشتم گفتم بقیه اش برای خودت. باورش نمیشد.صد متری ازش دور شدم برگشتم نیگاش کردم. دیدم هنوز داره نیگام می کنه و می خنده.

اولین و آخرین لبخندش بود برای من. گریه ام گرفت چقدر دوست داشتم دوباره برگردم و نیگاش کنم..

عصر همون روز دوباره از همون مسیر رد شدم.از صبح بود که هیچی نخورده بودم. فکر کردم پسرک من هم همین طور.اولین ساندویچی دو تا ساندیچ گرفتم. بیرون سرد بود خیلی.. همونجا نشستم بیست دقیقه ای طول کشید..

وقتی برگشتم دیگه نبود.از اون روز تا الان دیگه ندیدمش...

می ترسم سرمای سی درجه ی اون شب پسرم رو ازم گرفته باشه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 11:6  توسط مریم  | 

دو سال هنرستان رو با هم بودیم.بعد از مدرسه تمام راه تا خونه رو با هم میومدیم.من تودار بودم اما اون همه چیز زندگیش رو بهم گفته بود.تمام روز حرف میزد و من گوش می کردم. وقتی بی خبر ازدواج کرد و رفت تهران تا مدتی باورم نمیشد که دیگه نیست.مامانش اما می گفت یه عقد ساده ی بالا سر حضرت بوده که جز خودشون چندتا هیچ کس نبوده. و اینکه کلی زور زدن تا راضیش کردن مراسم عقد سادش بی من برگزار بشه. بعد از اون تا مدت ها هر روز می رفتم محل کار مامانش و به جای اون شده بودم سنگ صبور مامانش...

یک ماه پیش بود اتفاقی فهمیدم با شوهرش اومدن مشهد.بهش زنگ زدم.گفت همون شب میاد خونمون..

نیومد!

بهش زنگ زدم.نمی دونم چرا منو نشناخت.گفتم هی دیوونه منم.گفت بهت زنگ میزنم

زنگ نزد

زنگ نزدم

تمام.....

مدتی هست که دیگه دوست و دوستی که زمانی برام مقدس ترین چیزها بودند بی رنگ و بی معنی شدند.حالا دوستی رو یه همزیستی دو طرفه می بینم.مثه زندگی شته ها و مورچه ها..

دوستی رو چه می دونم چی می دونم!

فکر کنم یه دروغه که آدما تنهایی خودشون رو با اون سر می برن..

همین !

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 10:24  توسط مریم  |