تو شيشه ي زريني
او شبهي دودين است
به كجا گام نهادي كه دگر
همدمم شاپرك و ياس نبود
خنده ي روي لبم
از ته قلب نبود
گريه ي نم نمك ام
پرده اي ديگر داشت
مردمك در چشمم
گريه ام را مي ربود
دگر اما نبدم
اين چنين و آن چنان
كه قديمها بودم
مونسم پنجره اي بود كه هيچستان بود
يا كه شايد قلمي، كه غمم را بنويسد و به تصوير كشاند
چشم من آن قلميست
كه اندرون قلب من
هر آنچه خواهد گويد
و با اشك تصويرش كند
عشق هم فاصله ايست، كه نخواهي پيمود
قصه مان دو خط موازيست ،كه به هم نمي رسند
اي عشق زرواري من
بدرود تا هر آن كجا كه ناكجايش مي رسد
بدرود تا هر آن زماني كه مرا دوست بداري
و دگر من نباشم كه جوابت بدهم
"ح.ر.شمع ـ ۱۶ ساله"
چقدر خوبه كه وقتي دلتنگ و افسرده ام با دلتنگي و ناراحتي اون لحظات رو سپري كنم بدون اينكه نگران باشم اين لحظات خورد ام
مي كنه و بدون اينكه به زور به خودم شادي تزريق كنم..
جديدا يه چيزي فهميدم. خوشبختي اين نيست كه هميشه شاد و سرحال باشيم.خوشبختي اينه كه احساسات خودمون رو خوب يا بد درك كنيم..
چقدر بده كه خيلي از ما آدما از درك خودمون تا اين حد عاجزيم..
يه بار با عصبانيت بهم گفت تو دلت مثل پاركينگ چند طبقه است كه همه توش جا ميشن. اون به عنوان طعنه و نقطه ضعف و از روي عصبانيت اين رو بهم گفت اما من از صميم قلب خوشحال شدم و ازش تشكر كردم كه همچين نظري راجع به من داره..
چند وقتي بود كه حسابي بداخلاق و پرخاشگر شده بود. البته وقتي حالش بهتر بود اونقدرسر و صدا مي كرد كه همه عصبانيتش رو ترجيح مي دادند. هميشه حرفايي رو كه از ترس مضحكه شدن پيش خودش نگه
مي داشت وقتي تنها ميشديم به من مي گفت. اون روز هم بعد كلي مقدمه چيني و بعد از اينكه بيوگرافي تمام
هم كلاسي هاش رو برام گفت سرش رو انداخت پايين و گفت دوستام به من ميگن كه خيلي زشت ام و گفت كه احساس مي كنه هيچ كس دوستش نداره.
منم بردمش تو باغچه و بعد كلي زحمت و عرق ريختن يه عروسك گلي درست كرديم. البته فقط ايده اش مال من بود. بعد كه تمام شد بهش گفتم به نظر من كه خيلي افتضاح شد. بهش بر خورد. گفتم دوستش داري؟
گفت: خيلي.
بعد بهش گفتم تو كه از اين عروسك گلي مسخره خيلي قشنگتري! بهش گفتم همون اندازه كه تو دوستش داري كسي كه تو رو خلق كرده هم تو رو دوست داره. اينطور نيست؟
هيچي نگفت. خنديد..
پ.ن . گاهي فكر مي كنم ما آدما چقدر گستاخانه به خدا توهين مي كنيم..
بابا يه كتاب دوجلدي از آيت الله دستغيب داشت.يادمه تازه خوندن و نوشتن ياد گرفته بودم.اولين بار كه اسمش رو با خودم تكرار كردم تو ذهنم آدمي رو مجسم كردم كه از بازو دستاش رو قطع كردند..
امروز يه ده دقيقه اي از سخنراني هاي ايشون رو تو تلويزيون گذاشته بودن .يه لحظه يكه خوردم از اينكه ديدم دستاشون سالمه سالمه..
پ.ن. گاهي ما آدما مسائل رو نه اونطور كه واقعا هستند بلكه اونطور كه تو ذهنمون پرورديم باور مي كنيم. نمي دونم اين خوبه يا بد اما مي دونم كه جالبه خيلي جالب!
يه زماني كه كارتن پرين و مادرش رو نگاه مي كردم به نظرم چقدر دختر زيبايي بود و چقدر هميشه به موهاش حسوديم ميشد. اون روز حوصله ام سر رفته بود، تلويزيون رو روشن كردم . بازپخش كارتن بي خانمان بود. با خوشحالي نشستم نگاه كردم. چقدر پرين زشت شده بود با اون موهاي هويجي مسخره اش..
%%
با بچه ها رفته بودم پارك. ياد اونوقتا افتادم كه با مامان و بابا مي رفتيم پارك و من سوار تاب ميشدم. بدون اينكه كسي هل ام بده اونقدر بالا مي رفتم كه پاهام آسمون رو لگد مي كرد و همه نگاهم مي كردند. چقدر لذت بخش بود. سوار تاب كه شدم حتي وقتي كه بچه ها سه نفري هل ام دادند باز هم از تنه ي درخت روبه رويي بالاتر نرفتم كه نرفتم..
امروز هوس كرديم حلوا بخوريم. هر دومون،من و محمد. دو ساعت تمام ايستادم و آردها رو هم زدم كه قشنگ قهوه اي بشن. بعد متوجه يه چيزي شدم كه خيلي برام جالب بود. چون كه در طول دو ساعت، من چشم از ماهي تابه برنداشته بودم اصلا متوجه نشدم كه چقدر آروم آروم اون آردها قهوه اي شده بودند..
ياد خودم افتادم. با اينكه الان قدم از مامان هم بلندتر شده هنوز همون احساسي رو بهش دارم كه وقتي پنج سالم بود بهش داشتم. چونكه خودم رو هر روز تو آئينه مي بينم اصلا متوجه نشدم كه چقدر آروم آروم بزرگ شدم و كم كم دارم جاي اونوقتاي مامان رو مي گيرم..
پ.ن 1- يه عكس از دو سالگيم و يك سالگي محمد گذاشتم تو كيف پولم تا هر وقت چشمم بهشون ميوفته يادم بياد كه ديگه بچه نيستم و بزرگ شدم، اما تا الان كه ثمري نداشته..
پ.ن 2- كاش كه ميشد چند سالي چشمم به آئينه نيوفته، اونوقت خيلي دوست داشتم بدونم بعد از چند سال كه چشمم به خودم ميوفته چه احساسي پيدا مي كنم
اونوقت حتما باورم ميشد كه..
پ.ن 3- كاش كه آئينه هيچ وقت ساخته نميشد. اصلا خوش به حال آدمايي كه ماقبل ساخت آئينه زندگي مي كردن و فقط هر از گاهي خودشون رو مي ديدند..
هر چي بيشتر به معناي دوست داشتن فكر مي كنم به نظرم بي معني تر ميشه
ديروز ازش پرسيدم چرا اين همه براي آدما مهمه كه كسي دوستشون داشته باشه؟
اول گفت نمي دونم.بعد گفت خب تو ذاتشونه، تو ذات آدماست..
جالبه نيازي كه خيلي كم مي دونن چيه اما مي دونن كه بايد باشه
ميدونن كه بدون اون نميشه زندگي كرد
و بودنش اجتناب ناپذيره
درست مثل وقتي كه ميخوام وجود خدا رو با دلايل منطقي براي خودم اثبات كنم كه معمولا به بن بست مي رسم
اما مي دونم كه تو ذاتمه
بودنش اجتناب ناپذيره
و بدون اون نميشه زندگي كرد
به نظرم گاهي بايد به احساسم اعتماد كنم
بدون اينكه دلايل منطقي رو توش دخالت بدم
وبدون اينكه به دنبال معاني بگردم
گاهي ما آدما فراموش مي كنيم كه معاني ساخته ي فكر و ذهن ماست اما خيلي چيزها با معاني يا بي معاني ما، هستند ، وجود دارند..
مثل خدا و همين دوست داشتن ساده
چقدر هميشه دوست داشتم مامان به جاي كره و مرباي به برام پنير و گوجه بذاره ،
چقدر هميشه دوست داشتم كيف و كفشم رو خودم انتخاب كنم
چقدر هميشه دوست داشتم وقت مهموني رفتن خودم لباسم رو انتخاب كنم
چقدر هميشه دوست داشتم...
البته الان تمام كارايي كه دوست دارم انجام ميدم جز يه كار كه هيچ وقت ياد نمي گيرم
انتخاب كردن
هنوزم يكي بايد كنارم باشه و برام انتخاب كنه...
وقتي تو بودي ديوانه وار به تمام آدم ها عشق مي ورزيدم
و وقتي كه مي رفتي از تمام انسان ها متنفر ميشدم
اما حالا همه چيز فرق كرده
باشي يا نباشي مهم نيست
دل من به عشق خو كرده...
دم دمك آمد زماني كه دگر
بادي آمد و با خاكستر
نقش هايي دگر تصوير كرد
خاكستر سوزاندن دلهامان را
شهر خاكستري خاك نهاد
اشك ها سر بر هر پنجره اي
كه مه اي از ابرها هاله شده
و كه يا آينه اي
كه دگر رنگ بباخت
دوستي خاطره شد
خنده ها زمزمه اي بود
كه دگر نجوا شد
گريه ها دمدمه اي بود
كه دگر پيدا شد
جرم ها بر گردن،عاشق شيدا شد
غنچه ها گل نشدند
سبزه ها زرد شدند
چون بهارم فانيست
و خزانم جاويد
مژگانم سرخ است
گونه هايم بي رنگ
و چشمانم رو در روي جهان است و خزان
تا كه شايد،بهاري برسد
و اما... خواهد آمد
با صدايي آشنا
و دگر غربت براي هر غريبي غريبه مي گردد
خواهد آمد با دو دست
سوزني بر التيام زخم هاي قلبهامان مي زند
شايد اما در زماني گام ها را بشمرد
كه دگر چرك ز زخم ها تراوش بكند
دگر اما دير است
دگر اما اشك ها
جاودان خواهند ماند
يا كه شايد صداي آبشار در آن دم
كه نداييست براي شادي
صور اسرافيل است
زنده باد آزادي!
"ح.ر.شمع" _ 16 ساله
هنگامي كه از گذشته ي كهني هيچ چيز به جا نمي ماند،پس از مرگ آدم ها،پس از تباهي چيزها،تنها بو و مزه باقي مي مانند كه نازك تر اما چابك ترند،كم تر مادي اند،پايداري و وفايشان بيشتر است،دير زماني چون روح مي مانند و به ياد مي آورند،منتظر،اميدوار روي آوار همه ي چيزهاي ديگر مي مانند و بناي عظيم خاطره را بي خستگي روي ذره هاي كم و بيش لمس نكردني شان حمل مي كنند...
م.پ.
149-اگر زندگي نام آساني داشت ديگر بر زمين تلاش معناي خويش را از كف مي داد!
شرلي هولدر
150-زندگي شما وقتي زيبا و شيرين خواهد شد كه پندارتان ،كردارتان و گفتارتان نيك باشد
زرتشت
151-اگر يك افليج قهرمان دو نشود مقصر خود اوست
سارتر
152- در كوهستانهاي حقيقت،هرگز بيهوده صعود نمي كني.امروز به قله اي بلند تر دست مي يابي، يا به توان خود مي افزايي كه فردا فراتر روي.
فردريك نيچه
153-هيچ راه ميان بري وجود ندارد.هيچ چيز ارزان بدست نمي آيد و هميشه بهترين راه دشوارترين است!
كلارنس بي گي مان
154-مردي كه كوهي را بر ميدارد با برداشتن سنگ هاي كوچك آغاز مي كند
ويليام فاكنر
155- ناكامي يعني تاخير نه شكست! مسير انحرافي موقت است،نه كوچه بن بست
ويليام آرتور وارد
156-خم مي شوم ولي خرد نمي شوم
ژان دولافتن
157-چيزي را مي يابيم كه انتظارش را داريم و چيزي را بدست مي آوريم كه تقاضا مي كنيم
آلبرت هابارد
158-ارزش انسان در چيزي كه بدست مي آورد نيست،بلكه ارزش انسان در چيزيست كه مشتاق آن است
جبران خليل جبران
159-قيمت لحظه ها را نمي توان سنجيد در آن هنگام كه دوستي شكل مي گيرد،آنگاه كه جامي را قطره قطره پر مي كنيد دست آخر با قطره اي سرريز مي شود...
و به زنجيره ي مهرباني ها نيز،يكي هست كه سرانجام دل آدمي را لبريز مي كند
جيمز باسول
160-دوستي آن نخ طلايي است كه قلب همه مردم جهان را به هم مي دوزد
جان اولين
161-بعضي باشند كه سلام دهند و از سلام ايشان بوي دود آيد!و بعضي باشند كه سلام دهند و از سلام ايشان بوي عود آيد! اين را كسي دريابد كه او را مشامي باشد
مولانا
162-مسائل تغيير نمي كند،اين ما هستيم كه نحوه ي نگرش مان را تغيير مي دهيم
كارلوس كاستاندا
163- معناي هر چيز در خودش نيست،بلكه در طرز تلقي ما از آن نهفته است
آنتوان دو سنت اگزوپري
164-اگر پادشاهان مي دانستند چه لذتي دارد در ميان برگ هاي كتاب به دنبال واژه ها گشتن،به خاطر آن لذت شمشيرها مي كشيدند
علي شريعتي
165-براي سپري كردن زندگي كه در آرزويش هستيد همه چيزهاي مورد نياز را در درونتان داريد،هر كمبود اعتمادي كه احساس مي كنيد در حقيقت يك توهم است! شما فرزند معجزه آسا و بي نقص كائنات هستيد و فراتر از هر معياري توانمندتريد
آنتوني رابينز
166-هان! در اين جهان هراس به دل راه مده،بزودي خواهي يافت چه بزرگ مرتبه است رنج كشيدن و قوي دل شدن
لوئيز هي
167-آرزو نكن كارها آسان تر باشد،آرزو كن تو بهتر باشي
جيم روهن
168-هر قدر بيشتر بتوانيم در خود و ديگران شادي بيافرينيم دنياي بهتري خواهيم داشت
ليزها جكينتون
169-ما به طنز نيازمنديم،زيرا هر چه بزرگتر مي شويم، اين آمادگي را پيدا مي كنيم كه افرادي عبوس و غمگين شويم،اما بچه ها براحتي مي خندند
فرويد