تبليغاتX
در جستجوی زمان از دست رفته -

تو شيشه ي زريني

او شبهي دودين است

به كجا گام نهادي كه دگر

همدمم شاپرك و ياس نبود

خنده ي روي لبم

از ته قلب نبود

گريه ي نم نمك ام

پرده اي ديگر داشت

مردمك در چشمم

گريه ام را مي ربود

دگر اما نبدم

اين چنين و آن چنان

كه قديمها بودم

مونسم پنجره اي بود كه هيچستان بود

يا كه شايد قلمي، كه غمم را بنويسد و به تصوير كشاند

چشم من آن قلميست

كه اندرون قلب من

هر آنچه خواهد گويد

و با اشك تصويرش كند

عشق هم فاصله ايست، كه نخواهي پيمود

قصه مان دو خط موازيست ،كه به هم نمي رسند

اي عشق زرواري من

بدرود تا هر آن كجا كه ناكجايش مي رسد

بدرود تا هر آن زماني كه مرا دوست بداري

و دگر من نباشم كه جوابت بدهم

 

"ح.ر.شمع ـ ۱۶ ساله"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 10:41  توسط مریم  |