تبليغاتX
در جستجوی زمان از دست رفته - کمربند

خنديد. گفت تو بي عرضه اي، جرات نمي كني بزني. سگك كمربند را در هوا تاب مي دادم. گفتم اين طور حرف نزن. ميزنم. باز هم تكرار كرد. كمربند را سمت صورتش پرت كردم.

خون فواره زد..

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 21:46  توسط مریم  |