اون جوك لعنتي رو كه تعريف مي كردم حسابي حرص مي خوردم كه چرا اين بشر اينقدر ساده است. چرا نمي فهمه كه قبلا هم با همين جوك يه ساعت سر كارش گذاشته بودم.. مثل همون دفه با آب و تاب تعريف كردم تا رسيدم به جمله ي آخر: گوسفند قهوه ايه
شوكه شد. اول نگاهم كرد بعد يكي زد تو سرش و مثل هميشه خوشگل خنديد..
از كنار گدا رد شدده بوديم. يه دفه اي به سرش زد كه بهش كمك كنه. تمام مسير بيست سي متري كه رفته بوديم برگشتيم. ده دقيقه ي تمام تو كيفش دنبال پول گشت. دم آخر يه سكه ي ده تومني گذاشت كف دست پيرمرد. با عصبانيت نگاهش كردم. گفت فقط مي خواستم عصبانيت كنم. همونطور كه ناز مي خنديد سمت اتوبوس دويد. منم و هاج و واج دنبالش دويدم..
گفتم: اين چه قيافه ايه؟ چرا اينقدر لاغر شدي؟ چشمات چرا گود افتاده؟
لبخند زد.مثل همون وقتا قشنگ و بي غل و غش . دلم نيومد بگم چرا زشت شدي...
عمو سراغش رو گرفت. گفت يادته اون دوستت، اون خوشگله كه با هم رفتيم ديديمش ،الان چيكار مي كنه؟ فك كنم الان بايد مامان يه بچه ي تپل مپل شده باشه..
بغض گلوم رو گرفت. گفتم نه طلاق گرفت...