از اين پهلو به آن پهلو غلت و واغلت مي زنم .سرم از درد تير مي كشد. چشم هايم را مي بندم .صدايشان نزديك تر و نزديك تر مي آيد. گوشم از صداي شيون پر و خالي مي شود! مي خواهند آن جنازه را بگذارند توي قبر! هر كاري مي كنند نمي شود زيادي تنگ است مرد بالا مي آيد و ديگري مي رود تا شانسش را امتحان كند.همانجا ايستاده ام .خيلي سريع بايد بگذارندش توي قبر.همه منتظرند.هوا گرم است.فكر ميكنم. حالا دندان مصنوعي هايش به چه كسي مي رسد؟
از اين پهلو به آن پهلو غلت و واغلت مي زنم. همانجا كه ايستاده ام مي نشينم .به داربست چوبي تكيه كرده ام. چقدر خسته ام. به تاريكي زل زده ام. صداي جير جيرك ها نزديك تر و نزديك تر ميشود.يكي نيست بهشان بگويد خوب اگر با هم باشيد ديگر تاريكي هم نمي تواند شما رابترساند.چقدر نگرانم! نگران درخت اقاقيا. بابا مي خواهد با اره برقي تكه تكه اش كند .تنم دارد مي لرزد.بايد ازش قول بگيرم اين كار را نكند.آن طرف تر مهتاب همه جا را روشن كرده اما من نمي توانم ببينمش! آخر درخت اقاقيا جلويش قد علم كرده و نمي گذارد نور مهتاب به اينجا برسد.جير جيرك هاي بيچاره هم كه از تاريكي مي ترسند .بايدبه بابا بگويم با اره برقي تكه تكه اش كند! چاقو در دستم مي لرزد! چرا مامان الان هوس كرده انگور بخورد؟ كاش كه اين انگورها خوردني نبودند .دلم نمي آيد درخت را زخمي كنم.
از اين پهلو به آن پهلو غلت و واغلت مي زنم! سرم دوباره تير مي كشد.كاش لحظه اي آرام مي گرفتند .خسته هم نمي شوند! سر آن كوچه ايستاده ام .پاهايم به جلو نمي روند.چند وقت بود كه منتظر آن روزبودم؟ چهار ماه! اما حالا آرزو مي كردم كه هيچ وقت از راه نمي رسيد. پيش خودم آخرين ها را نام مي برم.آخرين بوسه، آخرين ديدار. كاش كه چشم ها ياريم كنند فقط همين امروز.
از اين پهلو به آن پهلو غلت و واغلت مي زنم! ديوار را از هم مي شكافد.اما نه! ديوار نيست .پرده ضخيم را كنار مي زند .نور كم سويي پلك هايم را به هم نزديك مي كند .با اخم به من هشدار مي دهد كه تنبلي را كناربگذارم و اينقدر نخوابم. پلك هايم از هم باز مي شوند و به روز تازه متولد شده زل مي زنم.صداي شيون خاموش مي شود.جير جيرك ها هم آرام شده اند." و آن روز ها؟ " يك گوشه نشسته اند،آرام و بي صدا .چشم هايشان به هم آمده!