تبليغاتX
در جستجوی زمان از دست رفته -
خوش به حالشان! چقدر راحت در هم مي آميزند. نمي دانم حتي يك لحظه هم نگران من ميشوند كه شايد آميزششان مرا بيازارد؟؟ نخير! دست بر دار هم كه نيستند . سرم از درد تير مي كشد اما انگار نه انگار كار خودشان را مي كنند . خوب كمي هم حسوديم مي شود .كاش مي دانستم لذت هم مي برند؟ اين روز هاي لعنتي را مي گويم . تمام روز آرام و بي صدا يك گوشه مي نشينند همين كه نوبت به خواب من مي رسد شروع مي كنند. كار هر شبشان است نمي دانم چرا نمي توانم بهشان عادت كنم؟ خيلي وقت است كه از مرگشان مي گذرد اما هنوز هم دست از شكنجه ي من بر نمي دارند. همه اش تقصير خداست كه حتي بعد از مرگ آزادي را از آنها نمي گيرد.اصلا آزادي شان را بعد از مرگ به آنها مي بخشد. اينطوري آنها فرصت پيدا مي كنند از آدم ها انتقام بگيرند.اين آدمهاي بيچاره نمي دانند اما من كه خوب مي دانم كه ما چه موجودات حقير ومنفوري در ذهن اين روزها هستيم. خودم ديدم . هر شب مي بينم تصوير خودم را هماني كه آنها از من در ذهن مي پرورانند! از اين پهلو به آن پهلو غلت ميزنم .از اينكه در اولين مبارزه با آنان شكست خورده ام حالي به حالي ميشوند .اما نه انگار اوج لذت جنسي شان را تجربه مي كنند! كاش ميشد جلوي آميزششان را گرفت تا ديگر زندگيم از روزي نو آبستن نميشد .لعنت به اين روزها كه اينقدر بي رحم اند! تحمل تولد و مرگشان هر دو عذاب آور است.

از اين پهلو به آن پهلو غلت و واغلت مي زنم .سرم از درد تير مي كشد. چشم هايم را مي بندم .صدايشان نزديك تر و نزديك تر مي آيد. گوشم از صداي شيون پر و خالي مي شود! مي خواهند آن جنازه را بگذارند توي قبر! هر كاري مي كنند نمي شود زيادي تنگ است مرد بالا مي آيد و ديگري مي رود تا شانسش را امتحان كند.همانجا ايستاده ام .خيلي سريع بايد بگذارندش توي قبر.همه منتظرند.هوا گرم است.فكر ميكنم. حالا دندان مصنوعي هايش به چه كسي مي رسد؟

از اين پهلو به آن پهلو غلت و واغلت مي زنم. همانجا كه ايستاده ام مي نشينم .به داربست چوبي تكيه كرده ام. چقدر خسته ام. به تاريكي زل زده ام. صداي جير جيرك ها نزديك تر و نزديك تر ميشود.يكي نيست بهشان بگويد خوب اگر با هم باشيد ديگر تاريكي هم نمي تواند شما رابترساند.چقدر نگرانم! نگران درخت اقاقيا. بابا مي خواهد با اره برقي تكه تكه اش كند .تنم دارد مي لرزد.بايد ازش قول بگيرم اين كار را نكند.آن طرف تر مهتاب همه جا را روشن كرده اما من نمي توانم ببينمش! آخر درخت اقاقيا جلويش قد علم كرده و نمي گذارد نور مهتاب به اينجا برسد.جير جيرك هاي بيچاره هم كه از تاريكي مي ترسند .بايدبه بابا بگويم با اره برقي تكه تكه اش كند! چاقو در دستم مي لرزد! چرا مامان الان هوس كرده انگور بخورد؟ كاش كه اين انگورها خوردني نبودند .دلم نمي آيد درخت را زخمي كنم.

 از اين پهلو به آن پهلو غلت و واغلت مي زنم! سرم دوباره تير مي كشد.كاش لحظه اي آرام مي گرفتند .خسته هم نمي شوند! سر آن كوچه ايستاده ام .پاهايم به جلو نمي روند.چند وقت بود كه منتظر آن روزبودم؟ چهار ماه! اما حالا آرزو مي كردم كه هيچ وقت از راه نمي رسيد. پيش خودم آخرين ها را نام مي برم.آخرين بوسه، آخرين ديدار. كاش كه چشم ها ياريم كنند فقط همين امروز.

از اين پهلو به آن پهلو غلت و واغلت مي زنم! ديوار را از هم مي شكافد.اما نه! ديوار نيست .پرده ضخيم را كنار مي زند .نور كم سويي پلك هايم را به هم نزديك مي كند .با اخم به من هشدار مي دهد كه تنبلي را كناربگذارم و اينقدر نخوابم. پلك هايم از هم باز مي شوند و به روز تازه متولد شده زل مي زنم.صداي شيون خاموش مي شود.جير جيرك ها هم آرام شده اند." و آن روز ها؟ " يك گوشه نشسته اند،آرام و بي صدا .چشم هايشان به هم آمده!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 0:58  توسط مریم  |