هوای قشنگ بیرون جون میداد واسه یه پیاده روی یه ساعته.لباسامو پوشیدم رفتم بیرون.درست افتاد جلوی پای من.خیلی خوشگل بود.خواستم خم شم ورش دارم پشیمون شدم راهم رو ادامه دادم.وقت برگشتن هنوز همونجا بود.بارون گرفت.منم سریع دویدم سمت خونه.بارون که قطع شد دوباره رفتم سراغش.دوست نداشتم اونجا باشه.اما اون اونجا بود.حتی یه ذره هم از جاش تکون نخورده بود.لجم گرفت .خیس شده بود.لگدش کردم .حتی اعتراض هم نکرد که چرا...
از اون روز به بعد همیشه با احتیاط از کنار درخت چنار رد میشم.دوست ندارم منو ببینه...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 13:18  توسط مریم
|