دیگه زمستونا هم مثه قبل با آدم یکرنگ نیستن.چه میشه کرد؟ اما زمستون بی برف گرفته هم قشنگ و دوست داشتنیه. با آسمونه خاکستریش که هر لحظه امکان داره بباره و نم نم بارونی که میخواد امید نیمه جون رو زنده نگه داره..
همیشه عاشق همیچین هوایی بودم و هستم.بخصوص که غار غار چند تا کلاغ هم تو فضا باشه.سه تا کلاغ اونورتر روی شاخه های خشک اقاقیا نشستن .دلم به حالشون می سوزه.چرا خدا نخواسته کلاغا عاشق بشن؟ چرا هیچ وقت دو تا کلاغ رو کنار هم تو آسمون ندیدم؟
%%%
روی سنگ های ریز و درشت این ور بالا و پایین می پرم. چشمامو می بندم یکی شونو ور میدارم.میگم تو سنگ شانس من باش. چند قدم بعدتر سنگ و می اندازم زمین.فکر می کنم بین چند صد شانسی که ندیده از کنارم گذشتند و بین چند صد شانسی که دیدم و بی اعتنا رد شدم این یکی چقدر بی ارزشه...
خونه که می رسم برای همون شانس کوچیکی که بدست و آوردم و از دست دادم حسرت می خورم ...